|
گروه تئاتر اندیشه شهرستان شوش تشریح عملکرد گروه درباره وبلاگ به وبلاگ گروه تئاتر انديشه شهرستان شوش خوش آمدید آخرین مطالب آرشيو وبلاگ
نويسندگان لینک های مفید نمایشنامه امن ترین گوشه دنیا نوشته : پژمان شاهوردی مکان:
نمایشنامه امن ترین گوشه دنیا نوشته : پژمان شاهوردی
سرجوخه سرباز جوان پسر جوان دختر جوان مرد دیوانه نامزد مرد دیوانه زن جوان
مکان: اتاق نگهبانی ، روبروی مسجد جامع خرمشهر ،که پنجره اش رو به حیاط مسجد باز می شود.سرجوخه در حال قدم زدن در اتاق،سرباز دست جوان را گرفته و به سرجوخه نگاه می کند. سرجوخه: میگم سرباز،مطمئنی که کار خودشه؟ سرباز: بله سرجوخه .بار اولش نیست. سرجوخه: کسی ام اونو دیده؟ سرباز: البته که دیده. سرجوخه: کی؟ سرباز: خوب معلومه ،من. سرجوخه: یعنی تو خودت با چشمهای خودت دیدی ؟ سرباز: نخیر قربان،بنده درست سه دقیقه بعد از حادثه رسیدم. سرجوخه: در حال فرار؟ سرباز: نخیر، درست قبل از اینکه فرار کنه ،رسیدم بالای سرش، این کفشها هم توی دستش بود. /سرجوخه به طرف جوان می رود،زیر چشمی به آن نگاه می کند/ سرجوخه: راست می گه؟ جوان: چند بار بهتون بگم ،اشتباه شده جناب سروان. سرجوخه: اگه اشتباه شده اون کفش ها توی دست تو چه کار می کرده؟ جوان: آخه چطوری بهتون بگم که باور کنید؟من دیدم که اون کفش ها یه خورده کثیفه ،واسه ی همینم میخواستم ببرمشون و توی حوض بشورمشون سرجوخه: مگه تو وکیل،وصی کفش مردمی؟ جوان: /سکوت/ سرباز: مثل اسب دروغ میگه سرجوخه.آخه توی اون موقع از روز،هیچ کس توی کفش داری مسجد نیست.ایشونم از فرصت استفاده میکنه و- جوان: چرا تهمت میزنی سرکار؟/رو به سرجوخه/جناب سروان داستان اونجوری که این سرکار میگه نیست سرجوخه: پس چطوریه؟ جوان: /سرجوخه را به گوشه ایی می برد/میشه خصوصی خدمتتون عرض کنم؟ سرجوخه: یعنی چی؟ جوان: یعنی ، یه جوری که فقط شما از این موضوع با خبر بشید. سرجوخه: سرباز شالیاری. سرباز: بله قربان. سرجوخه: برو یه چایی تازه دم بیار که خیلی خسته ام. سرباز: الان؟!/به سرجوخه نگاه میکند و او با سر به سرباز اشاره میکند که بیرون برود/جریان نخود سیاست دیگه. سرجوخه: بزاری تا خوب دم بکشه. سرباز: چشم قربان. /سرباز بیرون میرود وسرجوخه به طرف پنجره میرود و به حیاط مسجد خیره میشود/ سرجوخه: خوب بفرما.چی میخواستی بگی؟ جوان: جناب سروان جان بچه ات ،تو قضاوت کن،این وصله ها به من می چسبه؟ سرجوخه: اول اینکه من سروان نیستم،سرجوخه ام.در ثانی من بچه ندارم.ثالثا اگه نمی چسبید الان اینجا نبودی. جوان: چرا ناراحت میشید قربان؟شمام بلاخره یه روزی سروان می شید.تازه ،دنیا که اینطوری نمی مونه.چرا به فکر بچه نیستید؟بچه نمک زندگیه. سرجوخه: این فضولیا به تو نیومده.تا با لگد ننداختمت بازداشتگاه،حرفت رو بزن ببینم چی میخواستی بگی؟ جوان: چشم قربان.ببخشید.الان میگم.می تونم بشینم؟ سرجوخه: بشین. /جوان به روی صندلی می نشید و سرجوخه روبروی او می ایستد و زیر چشمی به اونگاه می کند.ناگهان جوان بلند بلند گریه می کند/ سرجوخه: چی شده؟چرا گریه می کنی؟ جوان: دارم به حال زار خودم گریه می کنم. سرجوخه: آبغوره گیری اینجا جواب نمی ده.درست حرفت رو بزن ببینم چی شده. جوان: اومدیم ثواب کنیم،کباب شدیم. سرجوخه: گفتم اَدا اصول در نیار .حرفت رو بزن تا عصبانی نشدم. جوان: چشم قربان./خودش را جم و جور می کند/راستش رو بخواید، خونه ما درست روبروی مسجده.همون پشت.دقیقا کنار خونه حاجی مراد که سنگکی داره.امروز نزدیک ظهر، از خونه بیرون اومدم که برم سر کار،دیدم سلمان، پسر ِمش غلام ، همسایه روبروییمون رو میگم،همینطوری بدون کفش توی کوچه داره بازی می کنه.تا دیدمش دلم گرفت.بهش گفتم سلمان چرا کفش به پات نکردی.فقط نگام کرد.اشک دوید توی چشمام.به خودم گفتم که تا ظهر براش یه کفش بخرم.اما دست کردم توی جیبم ،دیدم یک ریال هم ندارم .گفتم چه کار کنم؟؟؟؟. یه دفعه ،یه راهی به مغزم رسید.دویدم اومدم توی مسجد.دیدم نماز ظهره.این پا اون پاکردم.بعد رفتم توی کفشداری وبه محض اینکه همه سر خم کردند برای سجده- /سرباز با سینی چای وارد می شود/ سرباز: اینم دو تا چایی گل دم مخصوص شما. سرجوخه: مگه نگفتم بزار خوب دم بکشه؟ سرباز: دیگه داشت قُل میزد قربان سرجوخه: خیلی خوب. بزارش روی میز و برو دنبال کارت. سرباز: چه کاری؟ سرجوخه: چه می دونم؟ برو به مش حیدر زنگ بزن، ببینم چرا تا حالا نیومده.تمام حیاط مسجد رو برگ خشک پر کرده. سرباز: انگار حواستون نیست سرجوخه.مش حیدر بنده خدا از صبح تا حالا یه بند مسجد رو جا رو می کشه . الانم داره نمازش رو می خونه. سرجوخه: آفرین که حواست جَمعه.پس تا من با این جوون یه گپ کو چولو میزنم برو توی مسجد یه سروگوشی آب بده ببینم همه چی اَمن و اَمانه؟ سرباز: مفهوم شد قربان.صحبت،صحبت نخود سیاست.چشم من میرم سرکشی. /سرباز احترام می گزارد و می رود.سرجوخه زیر چشمی به جوان نگاه می کند/ سرجوخه: خوب .ادامه بده. جوان: داشتم می گفتم .همینکه همه سر خم کردند برای سجده،من دویدم توی کفشداری و یه جفت از اون کفش ها برداشتم . توی دلم همش به سلمان فکرد می کردم که اگه این کفش ها رو ببینه چقدر خوشحال می شه.همش به خودم می گفتم که زود تر برم و کفش ها رو بدم به اونو دلش رو شاد کنم.هنوز به وسط حیاط نرسیده بودم که سرباز شما مثل جغد که خرگوش رو شکار می کنه ،یقه منو چسبید و منو آورد خدمت شما./نفس راحتی می کشد/این کل داستان بود. سرجوخه: الله اکبر.بابا تو دیگه کی هستی؟یعنی هیچ به عقوبت کاری که داشتی می کردی،فکر نکردی؟ جوان: چرا سرجوخه.اتفاقا به اونجاشم فکر کردم و طی یه مبادلاتی، به این نتیجه رسیدم که توی این کار نه تنها گناه نیس بلکه ثواب هم هست. سرجوخه: به به پس به همه جاش فکر کردی و بی گدار به آب نزدی. جوان: دقیقا.آخه می دنید،خدا گفته که کار بد کنی،یک گناه براتون می نویسم.کار خوب کنی ده تا ثواب براتون می نویسم.طبق این مبادله.دزدیدن کفش برای من، یک گناه داشت و دادن اون به سلمان ده تا ثواب.اگه اون یک گناه رو از اون ده تا ثواب کم کنی در مجموع میشه نُه تا ثواب برای من در درگاه خدا سرجوخه: /زیر لب می خندد/نمیدونم چطوری ازت معذرت بخوام که منو و اون سرباز نادون رو ببخشی؟ جوان: ما کی هستیم،انشالله خدا ببخشه./بلند می شود و کفشها را زیر بغلش می گذارد/عرض کردم خدمتتون.ما داشتیم ثواب می کردیم که سربازتون اومدو کارمون رو به تاخیر انداخت.حالا اگه اجازه بدید ،تا دیر نشده بنده مرخص بشم و کار نیمه تمامم رو تمام کنم که تا حالا پاهای سلمان رو آسفالت های داغ خرمشهر تاول زده. سرجوخه: همینطوری خشک و خالی؟حدالاقل بشین چاییت رو بخور /جوان ،بی علاقه ،کفش ها را روی میز می گزارد و می نشیند/ جوان: ای به چشم./در حال خوردن/راستی جناب سروان سرجوخه: جانم؟ جوان: یه خواهش ازتون داشتم. سرجوخه: بفرمائید. جوان: اگه ممکنه این جریان ما رو، برای کسی تعریف نکنید. سرجوخه: آخه چرا؟ جوان: همونطور که می دونید،خرم شهر کوچیکه و خبرها مثل موشک های صدام توی شهر پخش میشه. سرجوخه: منظور؟ جوان: منظور اینه که ما این کار رو برای رضای خدا کردیم.می ترسم اگه گفته بشه،خدای نکرده ،توش ریا بشه. سرجوخه: احسنت .می فهمم چی می گی.باشه.هر طور که خودت دوست داری. جوان: /استکان چای را روی میز میگزارد و بلند می شود/با اجازتون ما رفع زحمت کنیم سرجوخه: صبر کن .می خام اگه اجازه بدی ،سرباز رو تا یه جایی باهات بفرستم. جوان: راضی به زحمت نیستم. سرجوخه: نه بابا،چه زحمتی.وظیفه است.سرباز شالیاری/چند بار سرباز را صدا می کند بعد از مدتی سرباز با یک دختر وپسر جوان وارد می شود و احترام می گزارد/ سرباز: در خدمتم قربان سرجوخه: لطفا این آقا رو مستقیم تا بازداشتگاه همراهی کن. جوان: چی؟؟؟!!!!بازداشتگاه؟ سرباز: چشم قربان. جوان: آخه چرا؟جناب سروان من که نیتم رو از این کار بهتون گفتم. سرجوخه: یک هفته تمومه که من و این سرکار، وقت نماز ظهر چشممون به این کفشداریه و تو رو از این پنجره زیر نظر داریم ودیدیمت که میای و کفش برمیداری. بلاخره امروز به چنگت انداختیم. جوان: اشتباه می کنید .من اونی که شما دیدیت نیستم.من یکی دیگه ام. سرباز: توفکرکردی ما اینجا چه کاره ایم؟یک هفته پیش خادم مسجد به ما خبر داد که هرروز بعد از نماز ظهر یکی از کفشهای نمازگزار ها گم میشه و با دمپایی به خونه می ره .اینجوری بود که ما رو چشم انتظار تو گذاشت. جوان: اما من نیتم از این کار،خیر بوده. سرجوخه: راست می گه سرکار.این بنده ی خوب خدا،هر روز توی کوچه های گرم خرم شهر راه می افته تا ببینه کی کفش توی پاهاش نیست که بیاد و از مسجد ،در راه رضای خدا براش کفش بدزده. جوان: همینطوره که می گید. سرجوخه: سرباز شالیاری سرباز: بله سرجوخه سرجوخه: ببرش بازداشتگاه وتا وقتی که به تمام دزدی هایی که تا حالا کرده، اعتراف نکرده .بهش آب خنک بده. سرباز: چشم قربان جوان : جان بچه ات جناب سروان کوتاه بیا. سرجوخه: من نه سروانم.نه بچه دارم.ببرش سرکار. /سرباز احترام می گزارد و با جوان خارج می شود.سرجوخه بی تفاوت به دخترو پسر نگاه می کند و پشت میز می نشیند/ سرجوخه: می بینید تورخدا.دوره ی آخر زمونه.یکی میاد مسجد که نماز بخونه.یکی میاد کفشای اونو میدزده. پسر: بله .حق با شماست.شرم آوره. سرجوخه: حال شما خوبه؟ دختر: متشکریم. سرجوخه: چرا وایسادین؟بفرمایید بنشینید. پسر: باعث مزاحمته. سرجوخه: مزاحمت چیه.بفرمایید. پسر: متشکریم/می نشینند / سرجوخه: این روزها ،خرمشهر خیلی گرمه.اگه یه تخم مرغ بزاری زیر آفتاب ،هوا پز میشه. دختر: بله .همینطوره که شما می گید. سرجوخه: خوب امرتون رو بفرمایید.من در خدمتم پسر: خواهش می کنم.خدمت از ماست. دختر: راستش رو بخواید- پسر: راستش رو بخواید ما- /سرباز سراسیمه وارد میشود.احترام می گزاردو سرجوخه را به گوشه ایی میبرد و آرام با او صحبت می کند/ سرباز: ببخشید سرخوخه یادم رفت بگم .من این دو نفر رو توی حیاط مسجد پیدا کردم. سرجوخه: یعنی گم شدن؟ سرباز: نخیر قربان. سرجوخه: پس چی؟ سرباز: منظورم اینه که ،اون پشت زیر ایون مسجد،زیر طاق آجریه ،اونجا که خیلی خلوته.اونجا نشسته بودن. سرجوخه: خوب! سرباز: داشتند می گفتند و می خندیدند. سرجوخه: مگه خندیدن جرمه؟ سرباز: نخیر قربان.خوب که نگاه کردم متوجه شدم که هیچ نسبتی باهم ندارن.واسه ی این آوردمشون. سرجوخه: از کجا متوجه شدی؟ سرباز: از اینکه،تا متوجه ی من شدند .ترسیدند و از هم فاصله گرفتند سرجوخه: یعنی اومدن توی مسجد چه کار کنند؟ سرباز: چه می دونم قربان.لا بد اومدن- سرجوخه: خیلی خوب.دیگه ادامه اش نده.صبر کن الان خودم ته و توی قضیه رو در میارم.تو برو در بازداشتگاه. /سرباز احترام میگزارد و می رود.سرخوخه به روبروی دختر و پسر جوان می رود/ سرجوخه: لطفا پاشین بایستید /پسرو دختر که متوجه قضیه شده اند.به آرامی بلند می شوند و می ایستند/ سرجوخه: می تونم بپرسم شما دو تا، توی طاق آجریه مسجد ،چه کار می کردید؟ پسر: راستش ما داشتیم خستگیمون رو در می کردیم. سرجوخه: فضولیه ولی میتونم بپرسم از چی خسته شدید؟ پسر: از اینکه خیلی- دختر: خیلی راه رفته بودیم. پسر: درسته. سرجوخه: چرا برای رفع خستگی نرفتید توی یه پارک یا یه چیزی مثل اون؟ دختر: آخه این همه را ه اومده بودیم که – پسر: به اینجا برسیم. پسر: درسته. سرجوخه: اما انگار یه کم دیر اومدید.آخه از وقت نماز گذشته . دختر: ما برای نماز خوندن نیومده بودیم سرجوخه: می تونم بپرسم برای چی اومده بودید توی مسجد؟ پسر: ما....برای..... سرجوخه: حالا فهمیدم.لابد اومده بودید که بریت دستشویی؟ دختر: نه. پسر: نه.ما برای دستشویی نیومده بودیم. سرجوخه: ای بابا شما که نه برای نماز خوندن اومده بودید.نه برای رفع حاجت.پس علت اومدنتون به مسجد چی بوده؟ پسر: راستش رو بخواید ما اومده بودیم که-/سرباز وارد می شود و احترام می گزارد/ سرباز: ببخشید قربان سرجوخه: چی شدعتراف کرد؟ سرباز: نخیر قربان.نماز تموم شده و صاحب کفش ها داره دنبال کفش هاش می گرده.اگه اجازه بدید،کفش ها رو ببرم و به صاحبش تحویل بدم. سرجوخه: اونا هاش.روی میز .بردارشو برو. سرباز: چشم قربان. /سرباز کفش ها را برمی دارد وبعد سرجوخه را به گوشه ایی می برد و با او به آرامی صحبت می کند.سرجوخه حرف های او را تایید می کند وسپس سرباز از اتاق خارج می شود/ سرجوخه: می تونم بپرسم شما چه نسبتی با همدیگه دارید؟ پسر: ما با هم- دختر: ما باهم/هر دو به هم نگاه می کنند/ سرجوخه: لا بد دختر خاله وپسرخاله اید؟ پسر: بله.دقیقا همینطوره. سرجوخه: کارتی یا چیزی که این ادعا رو ثابت کنه خدمتتون هست؟ پسر: آخه سرکار برای اینکه ثابت کنم این خانم دختر خاله امه، چه کارتی باید داشته باشم؟ سرجوخه: من چرا باید باور کنم که شما دختر خاله پسر خاله اید؟ دختر: از قیافه هامون.به نظرتون ما شبیه به هم نیستیم؟ سرجوخه: نخیر انگار شما نمی خواید راستش رو بگید.بهتره که از راه قانونی وارد بشم و کار به دادگاه و بازپرسی و تفتیش و این جور کارا برسه تا اعتراف کنید و راستش رو بگید. پسر: خواهش می کنم جناب سروان.چرا ناراحت می شید.چشم هر چی که شما بفرمایید. سرجوخه: پس حرف اضافه نزنیدو فقط جواب بدید. پسر: چشم.شما سوال بفرمایید،ما جواب می دیم. سرجوخه: شما با هم دختر خاله پسر خاله اید؟ دختر: نخیر. سرجوخه: زن و شوهرید؟ دختر: نخیر پسر: آره قربان.هستیم. سرجوخه: گفتم راستش رو بگید. پسر: نه نیستیم ،ولی- سرجوخه: دیگه اما و ولی نداره/به دور آنها قدم می زند/.با این حساب خیال من راحت شد دختر: از چی سرکار؟ سرجوخه: از اینکه حدسم درست بود. دختر: می تونم بپرسم شما در مورد ما چی حدس می زدیت؟ سرجوخه: اینجا فقط من می پرسم.در ضمن جواب سوالت رو ،اگه حدسم درست بود ،بعدا می دم. پسر: حالا تکلیف ما چیه؟ سرجوخه: شما دو تا راه دارید.یا حقیقت رو بگید .یا حقیقت رو نگید. پسر: سرنوشت این دو تا راهی که گفتید چی میشه؟ سرجوخه: اگه حقیقت رو بگید که در جرمتون تخفیف می دم و کمکتون می کنم.اما اگه حقیقت رو نگی مجبورم ،همون بلایی که سر اون جوون آوردم ،سر شمام بیارم و یک راست بفرستمتون بازداشتگاه. پسر: کدوم جرم؟مگه ما چه کار کردیم.کی گفته اومدن توی مسجد جرمه؟ سرجوخه: اومدن توی مسجد جرم نیست.رفتن زیر طاق مسجد وفیس تو فیس صحبت کردن وترسیدن از نگهبان مسجد جرمه.اونم درست وقتی که یه عده نماز گزار مشغول خوندن نماز ظهر باشن.از کجا معلوم که شما توی کیفهاتون یه بمب جا سازی نکرده باشین دختر: ای بابا.سرکار چرا قضیه رو اینقدر گُنده می کنید.اینجوری که شما فکر می کنید نیست. سرجوخه: شما قضیه رو گنده می کنید.من که گفتم راستش رو بگید تا کمکتون کنم. دختر: /رو به پسر/خوب بهشون بگو که ما برای چی اومده بودیم اینجا. پسر: بگم؟مطمئنی؟ دختر: آره مطمئنم.بگی بهتر از اینه که فکر کنه ما اومدیم توی مسجد بمب بزاریم سرجوخه: چی شد؟بلاخره می گید؟یا- پسر: باشه می گم/خودش را جم و جور می کند/راستش رو بخواید ما اومدیم اینجا تا با هم زن و شوهر شیم. سرجوخه: زن و شوهر؟یعنی ازدواج کنید؟ دختر: نه .دروغ می گه.اومدیم اینجا که ببینم میشه زن و شوهر بشیم ،یا نه؟درستش اینه سرجوخه. سرجوخه: آفرین.تو درجه ها رو می شناسی. دختر: بله که میشناسم.ناسلامتی تحصیلکرده ام ها. سرجوخه: آفرین./روبه پسر/گفتی زن و شوهر شید؟اونم توی مسجد؟ پسر: نخیر قربان.ما اومده بودیم ببینم تکلیفمون چیه. سرجوخه: در مورد چی؟ پسر: در مورد ازدواج با هم. سرجوخه: چرا توی خونه تکلیفتون رو مشخص نکردیت؟ دختر: آخه توی خونه غیر ممکن بود. سرجوخه: حالا متوجه شدم./ دوباره به دور دختر و پسر می چرخد /نتیجه می گیریم در حال حاضر شما هیچ نسبتی با هم ندارید. پسر: نه.داریم.ما باهم- دختر: راست می گه داریم .ما با هم- سرجوخه: خانواده هاتون چی؟از این قضیه خبر دارن؟ پسر: الان نه.ولی قرار بود که بهشون بگیم. سرجوخه: یعنی شما دوتا،خودتون بریدیت و دوخدیت و هر کاری دلتون خواسته کردیت. دختر: اصلا اینجوری که شما فکر می کنید نیست. سرجوخه: اتفاقا هست.خوبم هست.می خواید در مورد شما یه چیزی بگم تا شاختون از تعجب دربیاد؟ پسر: /هراسان/شما در مورد ما چی می دونید؟ سرجوخه: موضوع رو به صورت سوال ازتون می پرسم و انتظار شنیدن دروغ ندارم. دختر: بفرمایید سرکار. سرجوخه: شما دوتا از خونه فرار کردیت؟ دختر: آره فرار کردیم. پسر: نه فرار نکردیم. سرجوخه: بازم دروغ؟ پسر: فرار کردیم .اما ساعتی.یعنی بی اطلاع .برای چند ساعت. سرجوخه: می تونم بپرسم چرا؟ پسر: چون تصمیم گرفتیم که با هم باشیم. دختر: اگه می بینید اومدیم اینجا به این خاطره که اومدیم توی مسجد شهرمون،یک تصمیم آسمونی بگیریم وعقد شرعی کنیم. سرجوخه: توی مسجد؟ پسر: مگه شما از این مسجد اَمن تر جایی رو سراغ دارید؟ سرجوخه: عقد کردن راه و روش داره.همین جوری که نمیشه سرت رو بندازی پائین و بیای توی مسجد و بگی می خوام عقد کنیم.اصلا بگید ببینم،عاقدتون کیه؟ دختر: صحن و سرای این مسجد. پسر: آجرهای همون طاقی که زیرش نشسته بودیم. سرجوخه: ببینم شما دو تا حالتون خوبه؟ دختر: هیچ کس نمیدونه ما چی میگیم. سرجوخه: ببین پسر جون، اگه تو این خانم رو واقعا دوست داری باید بری خواستگاریش.ببینم اصلا تا حال این کارو کردی؟ پسر: شما به جای من سرکار.اگه بدونی که جواب منفی میشنوی و بعد از خواستگاری ممکنه که دیگه نتونی یا نزارن دختر رو ببینی ،باز می رفتی خواستگاری؟ /بازگشت به گذشته.کتابخانه یک دانشگاه .سرجوخه(رضا) وسمیه روبروی هم نشسته اند .گه گاه صدای هواپیماهای جنگده دشمن به گوش می رسد/ رضا: یه کاسه بده آش به همین خیال باش. سمیه: خیلی ام دلت بخواد.حالا که اینجور شد من می رم تا بفهمی که چند کاسه باید بدی آش تا دوباره برگردم/از روی صندلی بلند می شود/ رضا: ببخشیدببخشید.شوخی کردم.بشین شاهزاده خانوم. سمیه: پس زودتر حرفت رو بزن که کلاس دارم .الان استاد ابوالفتحی میاد.تحمل غر غرای اونو ندارم. رضا: حرف؟!!!من حرفی با شما ندارم.شما از من خواهش کردیت که چند دقیقه از وقت گرانبهام رو در خدمتتون بزارم. سمیه: حق با شماست.حق با شماست.من اشتباه کردم با کسی که چیزی به اسم عقل توی کله اش نیست قرار گزاشتم. رضا: خدارو صد هزار مرتبه شکر که من چیزی به اسم کله دارم.اما بعضی ها به جای کله ،خدا بهشون یه کدو تنبل داده. سمیه: حضور من در کنار تو،مصداق حضور طاووس در کنار یا بوست/عصبانی از جایش بلند می شود/اصلا می دونی چیه؟بابام راست می گه که تو حیف نونی.منم امشب به مادرم نمی گم که به بابام بگه که امشب یه سری مهمون برای یه امر خیر داریم.انوقت می فهمی که کدو تنبل کله ی کیه. پسر: خوب معلومه کله ی منه.کله ی منه که می خوام بیام خواستگاری تو. سمیه: تا آخر عمر تنها باشم ،بهتر از اینه که،یکی مثل تو رو به خودم سنجاق کنم/می خواهد برود که ناگهان صدای هواپیما به گوش می رسد .هردو به زیر میز می جهند/ رضا: سمیه.....سمیه......زنده ایی؟با توام.سمیه سمیه: از شانس خوب تو ،بله. خوبم رضا: می دونم همش فکر امشبی و از اینکه من امشب دارم میام خونتون خواستگاری ،ذوق زده شدی و نفست بالا نمی آد،پیشنهاد می کنم داری می ری خونه ،خوشحالیت روشون نده چون این هواپیما ها ممکنه ببیننت و داغ شوهر رو به دلت بزارن /بلند بلند می خندد/ سمیه: رو آب بخندی/از زیر میز بیرون می آیند/ بیا بیرون.در ضمن خیالت راحت .اخبار رو گوش دادم .امشب بروجرد وضعیت سفیده و به شهر ما کاری ندارن .واسه ی همینم گفتم امشب تشریف بیاری و جواب نه بشنوی. رضا: خدا از دلت خبر بده.باشه دلت رو نمیشکنم.ما ساعت نه(9) اونجاییم. سمیه: وای به حالت اگه نه بشه نه(9) و یک دقیقه. رضا: اگه شد چی؟ سمیه: اینقدر می برم و میارمت ،که دندونات،مثل موهات سیاه بشه. رضا: آی کیو،موهات مثل دندونات سفید بشه سمیه: /با لبخندی سرشار از عصبانیت/پسرخاله رضا. رضا: جانم دختر خاله سمیه؟ سمیه: بهت گفته بودم که ،وقتی لج منو در میاری دوست دارم خفه ات کنم؟؟؟ رضا: آره تا حالا هزار بار بهم گفتی.ولی وقتی دیدی توانش رو نداری ،می شینی یه گوشه و زار زار برای خودت گریه می کنی.علت چروک های زیر چشم هاتم همینه. پیر شدی دختر خاله. سمیه: یه کاسه بده آش به همین خیال باش. رضا: /صدای هواپیما/تا سه میشمارم ،اگه نرفته باشی به این هواپیما ها می گم که یه بمب بندازن روی سرت تا حسرت شوهری به این خوشتیپی رو با خودت ببری دارلسلام سمیه: توی این بمباران مردن بهتر از اینه که با کله پوکی مثل تو ازدواج کنم.خدافظ رضا: بابات رو راضی کنی.نیایم دم در ،راهمون نده توی خونه. سمیه: تا ببینم چی میشه.نه(9) منتظرتونیم. /بازگشت به حال.نگهبانی.پسر و دختر رو بروی سرجوخه، او را صدا می کنند/ پسر: سرجوخه.سرجوخه. دختر: حالتون خوبه.صدای مارو میشنویت؟ سرجوخه: /به خود می آید/بله.بله. پسر: هیچ معلوم هست حواستون کجاست؟ سرجوخه: همین جا .همین جا./از جایش بلند می شود و قدم میزند/خوب کجا بودیم؟ دختر: شما داشتید مارو سوال جواب می کردیت. سرجوخه: آها.یادم افتاد.گفتید که شما جیک تو جیک ،زیر طاق آجری مسجد چه کار می کردیت؟ پسر: عرض کردیم.اومده بودیم تکلیفمون رو مشخص کنیم. سرجوخه: گفتیدچرا اونجا رو انتخاب کردیت؟ دختر: چون کلی خاطره از مسجدواون قسمتش داریم. پسر: چون اولین بار اونجا ما به همدیگه رسیدیم. سرجوخه: به به.اینطور که شما می گید ما خیلی بی عرضه ایم .پس شما همیشه اینجا قرار میزارید. دختر: بله ما همیشه اینجا میایم. سرجوخه: من می خام اینو بدونم که چرا از این همه جا ،درست نشستید زیر اون طاق؟ پسر: قصه اش هم درازه.هم گیج کننده. سرجوخه: خدا توی این کار دو تا گوش شنوا به ما داده تا بشنویم و قضاوت کنیم.پس بدون هیچ مقدمه ایی منتظرم دختر: نَگی ها. پسر: چرا؟ دختر: /آرام/اون چیزایی رو که باید می گفتی.گفتی .وضع رو از این خرابتر نکن. سرجوخه: مطمئن باش خرابتر نمی شه.البته اگه دروغی توش نباشه. پسر: اما قبلش یه قول بهمون بدیت. سرجوخه: چه قولی؟ پسر: اگه حرفامون رو باور کردیت .مار و به کلانتری ،یا بازداشتگاه یا هر جای دیگه ایی که آبرمون رو ببره نفرستید. سرجوخه: خیلی ها اینجا اومدن ومستقیم رفتن بازداشتگاه .اما شما یه فرق با اونها داشتید که تا حالا سر از اونجا در نیوردیت. دختر: چه فرقی؟ سرجوخه: شما توی مسجد بودیت اونم زیر طاق . دختر: چه فرقی می کنه؟ سرجوخه: فرقش رو بعدا خودت متوجه می شی./رو به پسر/بگو منتظرم. /پسر صندلیش را کمی جلو می آورد وبه آرامی شروع به صحبت می کند/ پسر: راستش رو بخواید ما دو تا- /دیوانه ایی سراسیمه و نعره زنان وارد میشود.لباس های ژنده ایی به تن دارد و گاه زبانش می گیرد/ دیوانه: سرجوخه؛سرجوخه به دادم برس.به دادم برس.زنم رو دزدیدند.تورو خدا به دادم برس. سرجوخه: چی شده؟یه کم آروم تر حرف بزن ببینم چی شده؟ دیوانه: زنم سرجوخه.زنم. سرجوخه: زنت چی؟ دیوانه: زنم رو نیست.دزدیدنش. سرجوخه: کی؟کجا؟چطوری؟ دیوانه: توی مسجد.با هم داشتیم از در حرم رد می شدیم.من تشنه ام شد.نه .اون تشنه اش شد.گفت برم آب بخورم و بیام.بعد دیگه برنگشت.یعنی اول دیر کرد بعد دیگه نیومد.مطمئنم دزدیدنش.می خواستیم با هم عروسی کنیم سرجوخه: نگران نباش.مطمئنا همین دور و براست.پیداش می کنیم. دیوانه: نه. همه جا رو گشتم اما نیست. سرخوخه: ببینم اون چیه توی دستت؟ دیوانه: مگه نمی بینی؟کُلنگه سرجوخه: می خوای باهاش چه کار کنی؟؟ دیوانه: می خوام طاق آجریه مسجد رو خراب کنم. سرجوخه: طاق مسجد رو؟؟؟؟آخه چرا؟ دیوانه: چون از صاحبش دلخورم. همش تقصیر اونه.چون بهم بی معرفتی کرد.چون به جای تشکر این بلا رو سرم آورد. سرجوخه: صاحب مسجد؟؟؟؟؟؟ دیوانه: بله . سرجوخه: هیچ معلوم هست داری چی می گی؟. دیوانه: می خوام داد بزنم و به همه بگم که این مسجد که معروف شده به داد رسی مردم. سر قولش نمی مونه.به داد مردم نمی رسه. سرجوخه: زبونت رو گاز بگیر.معصیت داره. دیوانه: کاش دستام قَلَم می شد و هیچ وقت اون طاق رو براش ترمیم نمی کردم سرجوخه: کدوم طاق رو می گی؟ دیوانه: همون طاق آجری گوشه ی حیاط رو. سرجوخه: درست حرف بزن ببینم چی می گی؟ دیوانه: هنوز تاول دستام از تیزی ِ آجرهایی که برای ترمیم اون طاق پرت کردم بالاخوب نشده/می نشیند./به مسجد /این بود جواب اون همه محبتم.حتی یک ریال هم پول نگرفتم.کاری رو که یک ماه طول میکشید توی یک هفته برات راه انداختم.به این امید که حاجتم رو بدی.دستت درد نکنه.باشه/مکث/خرابش میکنم تا ببینم کی می تونه برات درستش کنه. سرجوخه: چرا می خوای خرابش کنی دیوانه: گفتم که پیش این نمازگزارهایی که از این ور اون ور میان و غریبه اند ,آبروت رو بخرم .که اگه برگشتند ولایت خودشون ،از صحن و بارگاهت تعریف کنند.این بود جواب زحمت هام؟ سرجوخه: چرا قشقرق به پا می کنی؟هنوز که ما دنبال زنت نگشتیم.مطمئن باش برات پیداش می کنیم.توام به جای اینکه بری طاق رو خراب کنی از صاحب مسجد بخواه که زنت رو برات پیدا کنه دیوانه: خودش گمش کرده.حالا بیا پیداش کنه سرجوخه: خودش؟؟؟؟آخه این مسجد چه کار با زن تو داره؟ دیوانه: چون یکی از آجرهای طاق رو مثل روز اولش کار نزاشتم.اونم به این علت بود که اندازه اون آجر رو هیچ کوره ایی نداشت.واسه ی همینم،از اون آجر که تک افتاده ،خوشش نیومده و گفته که زنش رو گم کنم./مکث/می خوام همش رو خراب کنم تا ببینم کس دیگه ایی می تونه اونجوری درستش کنه؟ سرجوخه: /به سمت او میرود و دست روی شانه هایش می گزارد/بهت قول میدم اگه پیداش نکردیم ،می برمت و خودمم توی خراب کردن طاق کمکت می کنم. دیوانه: قول می دی؟ سرجوخه: قول مردونه ی مردونه.تو برو خونه، شاید خونه باشه.ماهم اینجا رو میگردیم . دیوانه: پیداش کنی ها.دارم از نگرانی میمیرم./ناگهان بلندبلند می خندد/ سرجوخه: به چی می خندی؟ دیوانه: به زنم.آخه وقتی داشت ازم دور می شد،یه نگاه بهم کرد.خیلی خوشگل شده بود.بهم گفت زود برمی گردم/گریه می کند/اما برنگشت. سرجوخه: پس توام بخند و خیالت راحت که ما برات پیداش می کنیم. دیوانه: /بلند می خندد/قول می دی پیداش کنی؟ سرجوخه: خیالت راحت راحت. گفتم که قول می دم. /دیوانه خنده کنان بیرون می رود./ پسر: دیونه بود؟ سرجوخه: اولین باری که من این جوون رو دیدم، دیونه نبود.اتفاقا خیلی ام خوشتیپ بود.یادمه تازه اینجا رو تحویل گرفته بودم.اومدوگفت که زنم گم شده. دختر: یعنی چند سال پیش؟ سرجوخه: یعنی وقتی که شما نوزاد بودیت. دختر: پس چطور شد که اینجوری شد؟ سرجوخه: توی زمان جنگ،با نامزدش داره از درِ مسجد رد میشه .می بینه خیلی شلوغه.زنش می گه تشنمه، می ره توی مسجد و دیگه بر نمی گرده.هنوزم کسی نمی دونه که چه بلایی سرش اومده.از اون روز به بعد همه جا رو دنبالش می گرده اما پیداش نمی کنه.بعد از یک سال که من اینجا رو تحویل گرفتم.روزی دوسه بار میاد و سراغ زنش رو از من می گیره. دختر: آخی، طفلک.چقدر قصه اش دردناکه. پسر: می بینی.همه آدمها توی دلاشون هزار و یه قصه دارند که هیچ کس ازش خبر نداره. سرجوخه: این چایی ها هم از دهن افتاد.تا تو خودت رو برای گفتن قصه ی خودتون آماده می کنی.من برم دوتا چایی لب سوز براتون بیارم ،بلکه یه کم حال و هواتون عوض بشه. پسر: شما زحمت نکشید سرکار. سرجوخه: الان برمی گردم. /سرجوخه خارج می شود.نورمی رودو می آید.بازگشت به گذشته .رضا(سرجوخه)وسمیه در کتابخانه یا هرجایی شبیه به آن روی میز کنارصندلی نشسته اند/ سمیه: دلیلش همین چیزیه که شنیدی. رضا: چند بار بهت گفتم نمیشه.هی گفتی بیا درست میشه.حالا بفرما. سمیه: فکر میکردم که از خرشیطون پایئن میاد.اما شده همون مرغی که یه پا داره.میگه الا و بلا نمیشه که نمیشه. رضا: حالا باید چه کار کنیم؟ سمیه: همون کاری رو که من گفتم باید انجام بدیم رضا: نه بابا نمیشه.اصلا میخوای من با عمو محمدت صحبت کنم؟شاید اون بتونه راضی اش کنه. سمیه: خودت که بابای منو میشناسی.وقتی بگه نه یعنی دیگه با هیچ چیز نظرش بر نمی گرده. رضا: برو بابا توام بااین بابات. سمیه: مگه چشه؟ رضا: چش نیست.یه آدم خشکه مذهب.که اینقدر عقب عقب رفته ،از اون ور پشت بوم افتاده. سمیه: به خدا دیگه گیج شدم.نمی دونم این مخالفتش به خاطر منه یا خودش یا عقایدش؟ رضا: /در نقش پدر سمیه، ادای او را در می آورد/این روزها بمبارونه و اگه چشماتو باز کنی میبینی هر لحظه یه گوشه از این شهر رو هواپیماها میارن پایین و بعدش ،یکی از همشهریات لباس عزای خانوادش رو تن کرده.معصیت داره توی این اوضاع و احوال، صحبتی از عقد و ازدواج و وصلت به هر شکلش باشه.مردم پشت سرمون چی می گن؟/به خود می آید/به نظرت به این می گن اعتقاد یا خرافات؟ سمیه: خدا خونه ات رو خراب کنه صدام که آتیش انداختی توی خونه و زندگیمون. رضا: راستی ،دیشب بعد از اینکه ما بیرون اومدیم چی گفت؟ سمیه: گفت پسری که توی جنگ، بیاد خواستگاری به درد لای جرز می خوره.می گفت: پسر اونه که قطار به خودش ببنده و سینه سپر کنه و بره توی دل این نامردا. نه پسر خاله ی تو که مادر پیرش رو به زور بلند کرده و آورده که جواب مثبت بشنوه.ختم کلام، من جنازه ی تورو روی دوش این نمیندازم. رضا: ازهمون بچگی با من ضد بود.همیشه از من بدش می اومد.یادته یه بار از روی تاب افتادی؟بابات انداختش گردن منو تا می خوردم زدم.هی بهش می گفتم به خدا من نبودم .انگار که نه انگار. سمیه: کاش برمیگشتیم به اون روزها.یادش به خیر /صدای هواپیما به گوش می رسد/ سمیه: ای لعنت خدا بهتون که با این صدا ،رعشه به بدن ما می ندازیت. رضا: هر وقت این صدا به گوشم میرسه.همش منتظرم که خبر مرگ یکی رو بهم برسونند.دیگه تحمل این اوضاع رو ندارم.تو می گی چه کار کنیم. سمیه: من که پیشنهاد خودم رو بهت دادم.تنها راهمون همونیه که من گفتم. رضا: حتی یه لحظه ام بهش فکر نکن. سمیه: چرا قبول نمی کنی؟ رضا: دیونه شدی؟خانواده هامون چی میشن؟ سمیه: هر که یه سرنوشتی داره دیگه.شاید سرنوشت ماهم اینجوری با شه .تازه زیاد طول نمی کشه.آبها که از آسیاب افتاد برمی گردیم رضا: می شه صاف وپوست کنده نقشه ات رو برام بگی؟ سمیه: از بروجرد که ما زندگی می کنیم تا خرمشهر فقط ده ساعت راهه.یعنی شب راه بیفتیم، صبح اونجایم.خرمشهر این روزها خیلی شلوغه می گن که محاصره اش کردن. رضا: یعنی بریم خرم شهر؟ که چی بشه؟ سمیه: مگه نمی گی که می خوای باهم باشیم؟ رضا: چرا. سمیه: خوب تنها راهش همینه.میریم خرمشهر. من یه جایی رو بلدم که مثل مشهد می مونه.تازه این روزا بهتر از مشهده.شده سایه بالا سر همین مردم جنگ زده.می ریم همونجا. یه عقد شرعی می کنیم که بودنمون با هم گناه نباشه.منم پایان نامه ام رو اونجا تحویل می دم. رضا: چه جوری؟ سمیه: ناسلامتی پرستاری می خونم ها.می خوام اینجا به داد مجروح ها برسم.میام اونجا.تازه ثوابشم بیشتره. رضا: انگار فکر همه جا روکردی.از خطرش ،نمی ترسی؟ سمیه: تو چی ؟چرا صدات داره می لرزه پسر خاله؟نکنه بچه ننه ایی؟ رضا: تو که دختری ،دل رو زدی به دریا.نامردیه اگه من تنهات بزارم.ضمنا دوست دارم اونجایی رو که ازش تعریف می کنی ببینم واونجا یه چیزی رو بهت بگم.یه راز. سمیه: پس برای دل به دریا زدن،حاضر شو که باید لنگر رو بکشیم وبریم رازت رو بشنویم. رضا: ما خیلی وقته که با دبانها رو کشیدیم نا خدا.برو که بریم /بازگشت به نگهبانی.دختر وپسردر حال پچ پچ هستند که سرجوخه با سینی چای وارد می شود/ سرجوخه: اینم دو تا چایی لب سوز و لب دوز. /به هر دو ،چای تعارف می کند/ دختر: زحمت افتادین. پسر: متشکر سرجوخه: هوای خرم شهر خیلی گرمه.اگه تخم مرغ رو بزاری جلوی آفتاب،هوا پز میشه. پسر: همینطوره که شما می گید. سرجوخه: خوب می گفتید پسر: چی رو؟ سرجوخه: قصه تون رو. پسر: آها.چشم دختر: /آرام/خلاصه و مختصر. پسر: من و لیالی خیلی وقته که همدیگرو دوست داریم. راستش اولش دوست داشتنمون یه جور دیگه بود.ولی یه مدته که دوست داشتنمون یه جور دیگه شده. سرجوخه: حالا اینجوری که هست خوبه یا بده؟ پسر: خیلی خوبه. سرجوخه: /به دختر/شما چی می گی؟اینجوری خوبه یا بده؟ دختر: کاش همونجوری می موند و اینجوری نمی شد سرجوخه: چه جوری؟ دختر: همینجوری .آخه ما قرار گذاشتیم که اگه توی مسجد به نتیجه رسیدیم این راه رو ادامه بدیم، اگه ام به نتیجه نرسیدیم ،تمومش کنیم. سرجوخه: حالا به نتیجه رسیدیت؟ پسر: داشتیم می رسیدیم که سرباز شما سر رسید و همه چیز رو خراب کرد. دختر: با این حساب ،ما نمی تونیم که با هم باشیم. پسر: /به دختر/شاید این کار خدا بوده که اینجوری شده، که ما زود تر به هم برسیم. سرجوخه: بلاخره من نفهمیدم که شما همدیگر رو دوست داریت یا نه؟ دختر: ما عاشق هم هستیم ولی نمی تونیم با هم ازدواج کنیم سرجوخه: حالا فهمیدم.پدر مادرتون مخالفند؟ با هم: نه. سرجوخه: گروه خونیتون به هم نمی خوره؟ با هم: نه سرجوخه: پس چی؟ دختر: چون- سرجوخه: چون چی؟ پسر: چون- سرجوخه: چون چی؟ پسر: چون ما با هم خواهر و برادریم. سرجوخه: /برق چشمانش را می توان دید/چی؟؟؟؟ /سرباز با خوشحالی وارد می شود و احترام می گزارد/ سرباز: قربان اعتراف کرد سرجوخه: چی؟ سرباز: به اینکه تا حالا یازده جفت کفش از مسجد دزدیده وهمشون رو به قیمت خیلی ارزون فروخته. سرجوخه: چی؟؟؟ سرباز: اجازه می فرمایید بیارمش تا کتبا به یازده فقره دزدی اقرار کنه؟ سرجوخه: چی؟؟؟؟/هنوز در بهت و حیرت جواب دختر و پسر است/ سرباز: متوجه شدم قربان ،باید اینقدر اونجا بمونه تا به دزدی های دیگه اش اقرار کنه. سرجوخه: چی؟؟؟؟ سرباز: مفهوم شد.نخود سیاه رو می فرمایید./احترام می گزارد و می رود/ سرجوخه: چی گفتین؟؟؟شما با هم خواهر وبرادیت؟ پسر: بله سرجوخه. دختر: نه نیستیم. سرجوخه: بلاخره هستین یا نیستین؟ دختر: من و کاظم با هم خواهر برادر بودیم سرجوخه: بودیت؟ پسر: اما الان دیگه نیستیم. سرجوخه: الله اکبر./عصبانی/منو مسخره گرفتید؟اگه این حرف های نا مربوط رو ادامه بدیت.هر چی دیدیت از چشم خودتون دیدیت..الان نشونت می دم که دست انداختن من چه عواقبی داره./از جایش بلند می شود و به سمت در می رود/ پسر: چرا عصبانی شدیت؟ به خدا ما شما رو دست ننداختیم. دختر: راست می گه .به خدا همش راست بود. پسر: اجازه بدیت براتون توضیح بدم- سرجوخه: چه توضیحی؟اینکه با هم خواهر و برادر بودیت و الان دیگه نیستید؟/فریاد می زند/سرباز شالیاری.. صدای سرباز: بله قربان سرجوخه: زود بیا و این دو نفر رو به بازداشتگاه معرفی کن.تا پدر و مادر شون نیومدن ،همون جا نگهشون دار. /سرباز وارد می شود و احترام می گزارد/ سرباز: اطاعت سرجوخه./به پسرودختر/راه بیفتید. پسر: سرجوخه، به خدا دروغ نگفتیم.فقط یک دقیقه اجازه بدیت توضیح بدم.خواهش می کنم سرباز: /در را باز می کند/راه بیفتید،انتهای راه رو سمت راست . پسر: سرکار جون صبر کن.سرجوخه یه کم عصبانیه.یعنی اشتباه فکر می کنه/رو به سرجوخه/ازتون خواهش می کنم.خواهش می کنم . /پسر پیاپی از سرباز و سرجوخه خواهش می کند.نو رمی رودو می آید.بازگشت به گذشته.حیاط مسجد جامع خرمشهر.صدای ازدحام مردم به گوش می رسد/ صدای رضا: ازت خواهش می کنم سرکار،اجازه بده ما بریم توی مسجد.خواهش می کنم.مامسافریم.خواهش می کنم. /به زحمت وارد حیاط مسجد می شوند.یک ساک در دست رضاست .مسجد مملو از مریض و مجروح و خانواده های جنگ زده است.هر صدایی که تداعی کننده لحظه های سخت خرمشهر است به گوش می رسد/ سمیه: الهی شکر.بلاخره اومد شنبه 19 اسفند 1391 :: 15:09 ::
نويسنده : andisheyshoush
پيوندها چت باکس
Coming soon ....
|
||