گروه تئاتر اندیشه شهرستان شوش
تشریح عملکرد گروه
صفحه نخست             مدیر وبلاگ            پست الکترونیک         آرشیو مطالب         عناوین مطالب

نمایشنامه عروسکی:محمود چوتاش ( چوب تراش )بیا

صحنه:یک دکان عروسک سازی است که یک میز وسط ان قرار دارد.خورده های پارچه و چوب روی میزوهمه جای دکان ریخته است.روی یک طاقچه عروسکی(مبارک)به چشم میخورد.پیرمرد(محمود چوتاش)روی یک صندلی کنار میز نشسته و مشغول ساختن عروسک است.صدای موسیقی صحنه راپر کرده است.ارام ارام صدای موسیقی پایین می اید و پیرمرد شروع به حرف زدن میکند. 


 نمایشنامه عروسکی:محمود چوتاش ( چوب تراش )بیا

نویسنده:محمد وطن خواه

شخصیت ها:محمود چوتاش(محمود چوب تراش)– مبارک –بوکه بارانه(عروس باران)– نگهبان.

صحنه:یک دکان عروسک سازی است که یک میز وسط ان قرار دارد.خورده های پارچه و چوب روی میزوهمه جای دکان ریخته است.روی یک طاقچه عروسکی(مبارک)به چشم میخورد.پیرمرد(محمود چوتاش)روی یک صندلی کنار میز نشسته و مشغول ساختن عروسک است.صدای موسیقی صحنه راپر کرده است.ارام ارام صدای موسیقی پایین می اید و پیرمرد شروع به حرف زدن میکند.

محمود:اها....اینم ازاین.....خوبه....اها....یه کم دیگه پارچه بهش اضافه کنم حله.اهاااا....راست راستی عروس شدا!!!!چقدقشنگ شدی!خب حالا پاشو رو پاهات وایسا مبارکم نگات کنه.(به ارامی عروسک را بلند میکند و روی میز به صورت ایستاده قرار میدهد.)

محمود:ها باریک الله.افرین.(به سمت طاقچه ای که مبارک روی ان قرار دارد بر میگردد)مبارک!ببین چه خواهر خوشگلی واست ساختم.راستی....حالا اسمشو چی بذاریم؟ااااااااا......اسمشو میذاریم بوکه بارانه. اره بوکه بارانه خوبه.

محمود:میدونی چرا این اسمو واست انتخاب کردم؟تورو ساختم واسه اینکه...واسه اینکه...تورو واسه چی ساختم؟واسه برف...یعنی واسه بارون...نه نه نه.خب از اسمت معلومه دیگه.بوک یعنی عروس.بارونم که همون بارونه.تو رو واسه موقع خشکسالی ساختم.

(به سمت مبارک میرود)

محمود:مبارک!!!اهای مبارک!باتوام.ااااه.توام که همیشه خشکت زده.مبارک!پاشو دیگه.دلمون گرفت بس که اونجا گرفتی خوابیدی.ای بابا!مبارک!ابراب خودم سامبولی بلیکم ابراب خودم اخماتو وا کن ابراب خودم بزبز قندی ابراب خودم چرا نمیخندی؟نه خیر.انگار هزار ساله که خوابیده.

(دوباره به سمت میزش میرود و بوکه بارانه را بر میدارد و با او حرف میزند.)

محمود:خب بوکه بارانه بابا.گوش کن ببین چی میگم.این داداشته.مبارک!درسته همیشه همینجوری خشکش زده ولی مهربونه.هر چی باشه از تو بزرگتره.نبینم باهم دعوا کرده باشینا.مبارک!بابا.باتوام هستم.باهم بازی کنین.من میرم پنجره های خونه ی غلام قصاب رومیسازم.زود برمیگردم.

(بوکه بارانه را کنار مبارک میگذارد و از صحنه خارج میشود.)

محمود:من رفتم بچه ها.خداحافظ.

(محمود ازصحنه خارج میشود.صدای در و تخته واره ونجاری محمود به گوش میرسد.)

(مبارک به ارامی سرش راجلومی اورد.کمی اطراف رانگاه میکند.وقتی مطمین میشودمحمود چوتاش رفته است بلندمیشود وبه سمت درمیرودودرحالی که بیرون راباترس نگاه میکند یکباره چشمش به بوکه بارانه میخورد.دور او میچرخد و او را با دقت نگاه میکند)

مبارک:ها؟این دیگه چیه؟اینجا چیکار میکنه؟چرا افتاده اینجا؟نکنه دزد باشه و اومده باشه منو بدزده؟کور خونده!ها؟؟؟نه بابا.اصلا ریختش به این حرفا نمیخوره.اهان!فهمیدم!حتما اوستا محمود تورو ساخته.اره.ولی چرا تورو ساخته؟میخواد باهات غذا بخوره؟شکلت که اینو میگه!هه هه هه هه!

(نزدیک بوکه بارانه میرود و او را صدا میزند.)

مبارک:اهای!تو کی هستی؟بیدار شو ببینم.با تو اما.اصلا میتونی پاشی؟الووووو.انگار نه انگار دارم صداش میزنم.بذار واسش اواز بخونم.شاید از خوشی اوازم بیدار بشه.(شروع میکند به چهچهه زدن)اااااهاهاهاهاهای...اینجوری که بد تر خوابش میبره.پس اواز خودمو میخونم.ااااااای ابراب خودم سامبولی بلیکم.ابراب خودم سرتو بالا کن.ابراب خودم بزبز قندی.ابراب خودم چرا نمیخندی؟

مبارک(به ارامی): اهااای باتوام.بابابیدارشودیگه. پاشو.الان محمود میادا.

(به طرف بوکه بارانه می رود.کمی اورا ورانداز میکند واینباردادمیزند.)

مبارک:اهاااااااااااااااای بیدااااااااااااااااارشوووووووووووووو.

بوکه بارانه (ازخواب میپردوهول هول وبریده بریده حرف میزند.):ها.....کیه؟....یییییییعنی.....چیه؟......مممممممن نبودم......یییییییعنی بودم ولی خواب بودم.مممممن......مممممن.......

مبارک(حرف های اوراقطع میکند.):نترس.من بودم.

بوکه بارانه:کی؟کجا؟

مبارک:اینجام.این پشت.داد و بیداد نکن.اروم باش.

بوکه بارانه:ا؟اینجایی؟توکی هستی؟بامن چیکارداری؟چی میخوای؟

مبارک:چی؟؟؟؟ فکر کنم من باید بپرسم تو کی هستی.تو روز روشن اومده تو قلمرو مبارک حالام میپرسه تو کی هستی.

بوکه بارانه:تو بگو کی هستی.منم میگم.

مبارک:جل الخالق.چقدر پر رو.باشه.خب پس الان حواستو جمع کن.فقط همین یه بار میگما.ببین من مبارکم اینجام خونمونه.یعنی خونه ی محمود.محمود اوستای ماس.یعنی صاحبمونه.روشن شدی؟حالا تو بگو ببینم کی هستی و چجوری تلپی از اسمون عین بختک افتادی رو زندگی ما؟

بوکه بارانه:راستش من نمیدونم کی ام.تنها چیزی که یادمه اینه که یه خواب دیدم.

مبارک:چه خوابی؟

بوکه بارانه:خواب دیدم یه نفر که اسمش محمود بود منو ساخت.تو خوابم اونجایی که ساخته شدم خیلی شبیه اینجا بود.محمود بهم گفت اسمم بوکه بارانس.تو خوابم یه داداش داشتم که شبیه تو بود.اسمشم مبارک بود...وایسا ببینم.خوابم دقیقا همینجا بود.توام مبارکی.نه؟اره!خودشه!

مبارک:اینم شیوه ی جدید گول زدنه؟چی داری میگی؟اصلا گیریم تو واقعا خواب دیده باشی.خب منم همیشه خواب میبینم. خواب دیدم.خواب دیدم یه کامیون شکلات دارم.که چی؟خواب تو چه ربطی به ما داره؟

بوکه بارانه:باور کن راست میگم.

مبارک:وایسا ببینم.دیگه چی دیدی؟

بوکه بارانه:هیچی.یعنی یه چیز دیگه دیدم.محمود گفت منو واسه موقع خشکسالی ساخته.

مبارک:نمیدونم.این جریان یه کم بو داره.الان که خشکسالی نیست.پس حتما یه نیم کاسه ای زیر کاسس!!!!

بوکه بارانه:منظورت اینه که کاسه ای زیر نیم کاسس.نه؟

مبارک:خوبه خوبه.چه زود دختر خاله میشی.ایرادم میگیره.به حق چیزای نشسته و نخورده!!!!!

بوکه بارانه:همشو که اشتباه گفتی.اولا معمولا زود پسر خاله میشن نه دختر خاله.بعدشم اون که تو میگی ندیده و نشنیدس.نه نشسته و نخورده.

مبارک:نه خیر.خیلی هم درست گفتم.مکشلیه؟

بوکه بارانه:ای بابا.مکشل نه.مشکل

مبارک:من خودم ابراب دارم.فقط ابرابم میتونه بگه چی درسته وچی غلطه.

بوکه بارانه:اهان همون ارباب دیگه.باشه داداش معذرت میخوام.

(صدای اره قطع میشود.)

مبارک:ازاین به بعد حرف حرف منه.ناسلامتی داداش بزرگتم.

بوکه بارانه:پس حرفمو باور کردی؟

مبارک:نخیر!

مبارک:ها؟صدا چرا قطع شد؟برم ببینم چه خبره.

(مبارک به سمت در میرود و بیرون را نگاه میکند.)

مبارک:اینا دیگه کی ان؟وایسا ببینم.لباساشون همرنگ لباسای منه.اوستا چرا وایساده؟وااای.چه اسب خوگشلی دارن!؟یعنی اونجا چه خبره؟ا؟چرا اوستا نشست؟دلم داره شور میزنه ابجی.یعنی چی شده؟

مبارک:یعنی دارن بازی میکنن؟نه بابا.بازی دیگه چیه؟حتما غلام قصابه.اومده پنجره هاشوببره.ولی غلام قصاب که این شکلی نیست.

بوکه بارانه:بیا واسه منم تعریف کن.مردم از نگرانی.

(مبارک به سمت بوکه بارانه می اید.)

مبارک:مثل اینکه اون بیرون یه خبراییه ابجی.

(نور میرود.نور موضعی وسط صحنه می افتد.بوکه بارانه کنار میز مینشیند ومشغول کار میشود.صدای اره می اید.مبارک وارد صحنه میشود.از کنار بوکه بارانه میگذرد.کمی اورا نگاه میکند.اما بوکه بارانه حواسش به او نیست و توجهی نمیکند.)

مبارک:اهای محمود!پارسال دوست امسال بروبابا!!!

مبارک:خب خب خب.سه حالت داره.یا من اینجا نیستم.یا اومدم و رد شدم و رفتم.یا دارم خواب میبینم.یا این مردک خودشو زده به اون راه.ها؟...این که شد چهار حالت!!!اهااااای محمود!مگه نمیبینی شخص شخیص با شخصیت چیز...چی بود؟اها!مگه نمیبینی شخص شخیص باشخصیت محترم حاکم بالای سرت وایساده؟

(بوکه بارانه توجهی نمیکند.)

مبارک:اهای!مردک!قیافم عوض شده که منو نمیشناسی؟خب حق داری.از اونجایی که من هر روز از دیروز زیبا تر میشم حق داری که نشناسی.زود جواب بده مردک رعیت بی ارزش.

(باز هم بوکه بارانه متوجه نمیشود)

مبارک:سرباز!تا دیروز که مشکلی نداشتیم.یعنی هم صدا داشتیم هم سیما.ببینم نکنه صدایمان قطع شده فقط سیما داریم که این مردک متوجه حضور ما نمیشود؟!نه.وقتی می امدیم اینه را نگاه کردیم.ماشاالله هزارماشالله هنوز سیما داریم!تو بمیری عجب سیمای جذابی هم داریم!!!غلط نکنم صدایمان قطع شده!اهم.اهههههم!

مبارک:اهاااااااای!محمووووووووود!صدایمان وصل شد!اهای محمود با توایم!

(بالاخره بوکه بارانه متوجه میشود.)

بوکه بارانه:س س س سلام عالی جناب.ب ب ب بخشید.حواسم نبود.

مبارک:بله بله بله.امروز حواست نیست .فردا انتظار داری که ما به شما سلام کنیم.پس فرداپول نداری که مالیات مارو بدی.پسو فردا علیه حکومت بلند میشی.پسو پسو فردا هم که خودت میشی یه پا حاکم و ما باید به تو سلام کنیم.ها؟

بوکه بارانه:نه قربان.منو چه به حاکم شدن؟

مبارک:حالا نشونت میدم.یه کاری میکنم که حتی اگه صدام وسیمامم قطع باشه سایم رو ببینی بلند شی و سلام کنی.

بوکه بارانه:من که معذرت خواهی کردم قربان.ببخشید.

مبارک:مالیاتو رد کن بیاد.

بوکه بارانه:ولی من که همین یه هفته پیش مالیات دادم.این ظلمه قربان.

مبارک:چی؟این چی گفت سرباز؟ظلم؟ما اصلا ظلم بلد نیستیم.حرف دهنت را بفهم.

بوکه بارانه:معذرت میخوام قربان ولی من دیگه پولی ندارم که بخوام مالیات بدم.

مبارک:خب ازاونجایی که من خیلی خیلی خیلی ادم با حالی هستم تعظیم کن شاید یه کم دلمون به رحم اومد.اخه میدونی که من خیلی مهربونم.

بوکه بارانه:من فقط واسه خدا تعظیم میکنم.شمام مثل من بنده ی خدایین.

مبارک:به به!زبونتم دراز شده.خودتو با من مقایسه میکنی؟سربازا!اینقد شلاقش بزنین که یاد بگیره تعظیم کنه.بعدشم اب خنک بدین بخوره جیگرش حال بیاد!!هه هه هه!مزاح فرمودیم!منظورمان این بود بندازیدش در سیاه چال اب خنک بخوره.

مبارک:خب تعظیم میکنی یا بگوییم شروع کنند؟

بوکه بارانه:ببخشید قربان.ولی بخدا اگه تا صبح همینجوری شلاقم بزنین تعظیم نمیکنم.

مبارک:از شلاق نمیترسی؟باشه.پس بعد از اینکه شلاقتو خوردی.....اوممممم ناهارتم بخور!!!!!!هههههههههه مجددا مزاح فرمودیم!!!چقدر ما خوش مزه ایم!خب دیگه خنده بسه. تا صبح فرصت داری که با این چوبای توی مغازت سه من گندم و سه من جو بسازی.نه.سه من جو وسه من گندم بساز.وگرنه اون گردن بد ریختتو میبرم میندازم جلوی پیشیا بخورن!!!افتاد؟

مبارک:تفریح امروزمان هم جور شد!برویم سربازا!روده ی بزرگمان دارد روده ی کوچکمان را ضربه ی فنی میکند!

(مبارک از صحنه خارج میشود)

(نور میرود.دوباره نور کل صحنه را روشن میکند.)

(مبارک و بوکه بارانه به نقش های اصلی خود بر میگردند.)

(مبارک وبوکه بارانه سر جای خود میروند و بی حرکت می ایستند.محمود وارد صحنه میشود.سر میزش مینشیند.ودر حالی که دستش را به طرف اسمان دراز کرده با خدا حرف میزند.)

محمود:خدایا....تو خودت از همه چی اگاهی.خودت پناه مظلومایی.

(محمود مشغول کار میشود.خمیازه ای میکشد.)

محمود:نه.نباید خوابم ببره.باید تا فردا سه من گندم و سه من جو بسازم.وگرنه.... حاکم گردنمو...... میزنه.

(محمود سرش را روی میز میگذارد و خوابش میبرد.)

(مبارک و بوکه بارانه دوباره وسط صحنه می ایند.)

بوکه بارانه:پس جریان از این قراره؟حالا باید چیکار کنیم داداش؟

مبارک:نمیدونم.من جز خوشحال کردن مردم روزای عید کار دیگه ای بلد نیستم.چطوره بیدارش کنیم؟

بوکه بارانه:ما که نمیتونیم اونو بیدار کنیم.اگه هم بیدارش کنیم که نمیتونه اون همه گندم و جو بسازه.

مبارک:پس چیکار کنیم؟

بوکه بارانه:نمیدونم.منم که فقط واسه وقت خشک سالی ساخته شدم.کار دیگه ای بلد نیستم.ها؟.....خشک سالی......شاید منظورش از خشکسالی امروز بوده.....اگه الان خشکسالی نیست پس حتما منو واسه یه کاری ساخته که خودش بهش میگه خشکسالی....(بوکه بارانه یکباره با اشتیاق فریاد میزند):مبارک مبارک!

(مبارک از جا میپرد.):ها چی شده؟کو؟کجاس؟ها؟کو؟.....وای ترسیدم.چه خبرته؟

بوکه بارانه:میگم شاید منظور اوستا از خشکسالی همین بوده.

مبارک:چی بود؟


برای دریافت نمایشنامه کامل با شماره زیر تماس حاصل فرمایید

09353990814

yasserhashemzadeh@gmail.com

چهارشنبه 02 اسفند 1391 :: 20:46 ::  نويسنده : andisheyshoush
لینک های مفید
چت باکس
Coming soon ....



 
   
💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران