گروه تئاتر اندیشه شهرستان شوش
تشریح عملکرد گروه
صفحه نخست             مدیر وبلاگ            پست الکترونیک         آرشیو مطالب         عناوین مطالب

 نمایشنامه مسئله این است بیا

صحنه  : یک اطاق کانون اصلاح تربیت(زندان نوجوانان)است سایه های میله هاونوع چیدمان اثاثیه زندگی ساکنین این اطاق زندان راتداعی می نماید۳نوجوان سیزده وچهارده ساله بنامها داود، پیمان وسعید هرکدام گوشه ای نشسته مشغول بافتن صنایع دستی یاکارهای دیگردیده می شوند..


 نمایشنامه مسئله این است بیا

 

آدمهای نمایش

۱-حمید دانش آموززندانی

۲-جواد "

۳-عباس "

۴-داود "

۵-سعید "

۶-پیمان "

۷-معلم

۸-مامورابلاغ کانون اصلاح تربیت

 

 

 

نویسنده :سیدمرتضی فتاحی

 

تقدیم به تمام قضات شریف که غیرازدغدغه نان ونام ، اصلاح جامعه بااجرای عدالت واقعی سرلوحه قضاوتشان میباشد.

تقدیم به تمامی قضات ارجمندی که درراستای صدورحکم خودعارفانه شورقضاوت رابه شعور قضاوت تبدیل نموده، بررسی تمام جوانب وعلت وانگیزه ارتکاب جرم متهمین ساعتها آنهارابه تفکرو اندیشه وا میدارد.

تقدیم به تمام قضات محترم که دراحکام صادره خودقسمتهای اصلاحی قانون رابیشترازماده تبصره های زندان وشلاق واعدام درمدنظرقرارمیدهند.

 

 

صحنه یک اطاق کانون اصلاح تربیت(زندان نوجوانان)است سایه های میله هاونوع چیدمان اثاثیه زندگی ساکنین این اطاق زندان راتداعی می نماید۳نوجوان سیزده وچهارده ساله بنامها داود، پیمان وسعید هرکدام گوشه ای نشسته مشغول بافتن صنایع دستی یاکارهای دیگردیده می شوند..

داوود:راستی پیمان بلاخره بامادرت آشتی کردی یانه؟

سعيد :این نه ولی نا پدریش هرروزباهاش آشتی میکنه .

پیمان:جوجه فلکی مثل اینکه نون دولت باهات ساخته ،داری کری میخونی .

سعيد :داش واسه ما فرقی نمی کنه ،مابیرون باشیم نون ملتومی خوریم توهم باشیم قربونش برم نون دولتو.

پیمان:بیابااین وضعیت تازه میخوادخدانجاتشم بده آزادبشه نه باباجون،نچ، اولماز

داوود:راست میگه دیگه بدبخت این چهارمین ،پنجمین سابقته کافی نیست؟

سعيد :من نمی دونم شما چرا مسئول کلاس احکام نشدی بااین علیه السلام بودنت ، عباس یکی دیگراززندانیان که نسبت به حاضرین چثه بزرگی داردوضوگرفته واردمی شود.

عباس :بازچی شده تو دور برداشتی و نطقت گل کرده.

پیمان:داره وراجی میکنه عباس جون شماببخشیدش.

سعيد :برودعاکن عباس اومد والا....

عباس :بسه دیگه بیچاره ها،ازصبح تاشب به همدیگه لیچارمی بافید بس نیست ، یه خورده هم به فکربدبختیتون باشید.

داوود:آخه میدونی عباس ....

عباس :بسه دیگه بذاریددورکعت نمازمونوبخونیم.

پیمان:بخون عباس جون اینم جانمازت،تروخداماراهم دعاکن.

عباس :اولاًمکنه قابل این حرفا نیستم ثانیاًخودتم نمازتوبخون هرچی میخوای ازخداخودت بخواه حالادیگه حرف نباشه.

پیمانجانمازی برای عباس باز می کندعباس مشغول نمازمی شودصدای بلندگوباصوتی رسادرصحنه وسالن طنین اندازمی شود.

صدا:مددجویان محترم کانون اصلاح وتربیت توجه کنیدکلاس نهضت ۲درمحل کلاس کانون اصلاح وتربیت تشکیل شده مددجویان محترم به کلاس مراجعه نمایند.

سعيد :جونم ،مامانم اینا،آقامحصلهاراخواستندکه برن درس بخونن مهندس بشن .

داوود:هی بچه پرو،خفه بذارعباس نمازشوبخونه .

سعيد :خوب بخونه،میگم یعنی محصلهای اطاق ماکه آزادشدند ایکاش ماهم یکی دوتادرس خون داشتیم چون هرچی باشه مملکت دکترمکترلازم داره دیگه

پیمان:نگاهی به جوادروبه داود)راستی که ...

نورخاموش می شودصحنه درتاریکی فرورفته است دونوجوان بنامها ی حمیدوجوادکتاب بدست بلوززندانی برتن واردسالن شده به سمت صحنه پیش میروند.

حمید:مسخره است مگه نه ... .کلاس دونفری ندیده بودیم که توکانون دیدیم.

جواد:حمیدجان خیلی چیزابیرون ندیده بودیم داریم اینجامی بینیم .

حمید:آخه اینکه نشدکار... . زوری که درس خوندن نمیشه .

جواد:چراداشم میشه ،خوبم میشه،مگه ندیدی رئیس کانونو.

حمید: (درهیبت رئیس کانون اصلاح وتربیت )بچه های من ... .آقاپسرای گل .... ازوقتی که به عنوان مددجووارداینجامی شیدتازمونی که به لطف خداوندمرخص بشیدمثل خونه خودتونه.

جواد: (درهیبت رئیس کانون اصلاح تربیت )اصلاً احساس غریبی نکنیدبنده به عنوان یک پدروبقیه مسئولین بعنوان برادران بزرگ شماهستند.

حمید: (درهیبت رئیس) ولی بایدبگم همین خونه برای خودش مقرراتی داره،همانطوریکه خونه هرخونواده مقررات خاص خودشوداره.

جواد: (درهیبت رئیس)که همه تون بایدرعایت کنید... .اگرسعی بررعایت قانون داشته باشیدزندگی دراینجابراتون لذت آورخواهدبود.

حمید: (درهئیت رئیس )درغیراینصورت باپدروبرادران بداخلاق ودرعین حال کاملاًدلسوزروبرو خواهیدبود.

هردوبه صحنه رسیده واردمی شوندکه نشانگریک کلاس درس میباشد.

جواد: (درهیبت رئیس)پس اجازه ندیدرابطه پدروفرزندی به رابطه زندانی وزندانبانی تبدیل بشه هرکی هم شنیدصلوات بفرستد.(حمیدوجوادهردوباهم صلوات می فرستند.)

جواد:پس حمیدجون بقول رئیس اگه نخوائیم بچه های بدی باشیم هرچی اونامیگن بایدبگیم چشم ... یعنی چاره دیگه ای نداریم

نورخاموش شده نورموضعی روشن می شودداود،سعید،پیمان،عباس وجواددست روی دست درمقابل حمیدایستاده اند:

حمید: (درهیبت رئیس کانون )بایددرس بخونید

همگی :چشم

حمید:ورزش صبحگاهی داشته باشید

همگی :چشم

حمید:به بهداشت فردی واجتماعی خودتون خیلی اهمیت بدید.

همگی :چشم

حمید:مامسلمونیم بایدنمازبخونید

همگی :چشم

حمید:بایدروزه بگیرید.

همگی :چشم

حمید:درکلاسهای قرآن شرکت کنید.

همگی:چشم

حمید:مطالعه کنید.

همگی:چشم

حمید:درکلاسهای احکام شرکت کنید

همگی :چشم

حمید:درباشگاه ورزش یادتون نره

همگی :چشم

حمید:شرکت درمسابقات فرهنگی ورزشی یادتون نره.

همگی :چشم ،چشم ،چشم

نورموضعی خاموش شده،همگی غیرازحمیدوجوادصحنه راترک کنندنورروشن شده حمیدوجواددر جاهای اولیه خودقرارمی گیرند.

حمید:چشم ودردبی درمون ،جرئت داری چشم نگو

جواد:معلومه که جرئت ندارم عوض یه بارصددفعه میگم چشم تابقول رئیس

حمید: (درهئیت رئیس )اگه بچه های حرف شنویی باشیداینجابراتون مثل خونه خودتون شایدم بهترخواهدبود.

معلم چهل ساله کیف به دست واردمی شود.

جواد:برپا

معلم:لازم نیست بفرمائید.

جواد:برجا(معلم نگاهی به سروضع کلاس انداخته بااکراه پشت میزخودقرارمی گیرد)

معلم :این کلاس رفته رفته کم وکمترمیشه واقعاًچرابچه هانمیان/

حمید:میان آقا،مددجوهای این کلاس یاآزادشدن یامرخصی رفتن .

معلم:بسیارخوب... اگه درست بگم فکرمی کنم این ساعت ریاضی داریم

جواد:بله آقا .... ریاضی داریم

معلم:خوب ،کجابودیم ... ازکجابایدشروع کنیم ؟

حمید:معادلات آقا

معلم:معادلات؟

جواد:مجهولات آقا

حمید:همه اش که مجهولات نیست معلوماتم هست دیگه آقا.

معلم تاملی کرده آهی ازنهادش بلندمی شودقدم زنان باخودکلنجارمیرود.

معلم:امان ازدست این معادلات... راستش بچه هامن دیگه ازاین همه معادلات ومجهولات خسته شدم ... سالهاست که بااینهاکلنجارمیرم اما...

حمید:مثل اینکه بجایی هم نرسیدیدآقا

معلم:به کجا می خواستم برسم ... هابه کجا ... من عمرموتلف کردم تابچه هایی مثل شماروتربیت وباسوادشدن کنم

جواد:مثل ماآقا؟(باتعجب)

حمید:( باتعجب ولحن تند)مثل ماکه هنوزپشت لبشون سبزنشده زندگی رادرکانون اصلاح وتربیت بخش کنن؟

جواد:مثل ماکه بجای محبت مادرباامرونهی مامورین زندون روزوشب کنن؟

معلم:بچه هاخواهش میکنم.... من زحمتموکشیدم ومی کشم برای من معلم،اصلاح وتربیت یاجای دیگه فرقی نمیکنه ،درثانی درامرنهی مامورین هم من کاره ای نیستم.

جواد:ببخشیدآقا... به نظرمن فقط زحمت کشیدن وعمرتلف کردن کافی نیست.آقا.

حمید:بایددو،دوتاچهارحساب کنیدکه تواین مدت به ماوامثال ماچی دادید؟

جواد:ازهمه مهمتر اینکه بایدببیندبعداین همه سال ماهادرکجای معادلات ومجهولات شماقرار گرفتیم آقا

معلم: (مکثی کرده درخودفرومی رود)بچه هاخو اهش میکنم حدوحدودخودتنوحفظ کنید...من معلم این کلاس هستم وشماهادانش آموز... بااینکه گرفتارهستیدبایداحترام معلم شاگردی راحفظ کنیدفهمیدید؟

حمید:بله آقا،چه جورم فهمیدیم ،درسته بقول شماگرفتاریم یابهتربگم زندونی هستیم امایقین بدونیدبه شمابی احترامی نمی کنیم .

جواد:یعنی حقم نداریم که بی احترامی کنیم یعنی درواقع عددی نیستیم ،میدونی آقازندونی یعنی هیچی

معلم:حالااجازه میدیددرسوشروع کنیم؟

حمید:بله آقا،بفرمائید

جواد:نزدیک امتحاناتم هست آقابفرما

معلم:درسته... مسئله اول روقطعه به قطعه باهم بخونیدحلش کنیم .

حمید:چشم آقا،اگرسودبازرگانی ازکالای پنبه وپشم اندازه ۴/۱سودکالای پارچه باشد؟

جواد:وسودکالای نخ والیاف به اندازه ۳/۲سودکالای پنبه وپشم باشد

حمید:و۵/۲سودکالای ابریشم مخارج تجارت اوباشدسودویژه این بازرگان چقدراست؟

معلم :بسیارخوب ... اجازه بدیدتااینجاحل کنیم بعد...خوب جوادجان توبگوچکاربایدبکنیم ؟

جواد:به نظرمن آقااول بایدسودکل ... (حمیدحرف جوادراقطع میکند)

حمید:آقابه نظرمن سودویزه این بازرگان لعنتی که صدرصدم وقتی برای شمردن پولاش نداره خیلی سرسرمام آوره

جواد:من فکرمی کنم حمیدراست میگه ... آقامعلم خودتونم خوب میدونیدقبل ازمن وشماکسانی دیگه برای اینکه ازپولای این بازرگان دیناری کم نشه این مسئله راحل کردندوسودویزه بازرگان رادرآوردندوبهش گفتند.

حمید:فکرمی کنی بادوباره نویسی ماچه اتفاقی می افتدآقامعلم

معلم:دوباره نویسی ؟

جواد:بله آقادوباره نویسی ،اینکه حل کردن مسئله نیست حل کردن مسئله یعنی اینکه جواب مسئله ازقبل آماده نباشه،خودتونم خوب میدونیدکه مسئله بازرگان هزاران بارحل شده.

حمید:ولی هیچ کس تاحالانیومده مسئله خونواده های ماروحل کنه.

معلم:مسئله خونواده های شما؟

جواد:بله آقا... مسئله خونواده های ما

معلم:ببینید بچه ها..... من اصلاًازحرفای شماسردرنمیارم ولی شماهابایدبدونیدمن باخونواده های شماکاری ندارم

حمید:بایدم کاری نداشته باشیدآقا چون......

معلم:من باصورت مسئله ای که توکتاب نوشته شده سرکاردارم نه چیزدیگه .

حمید:می بینیدآقادرموردمسئله خونواده های ماهیچ کس مسئولیت قبول نمی کنه حتی شما.

معلم:گوش کن بچه ... طرح وصورت مسئله دست من نیست که شماهامنومسئول میدونید،کسای دیگه نشستندوفکرکردنداین مسائل روطرح کردند

جواد:ممکنه اینطوری باشه آقا،ولی مسئله سودویزه بازرگان پشت درهای بستهساختمانهای چندطبقه درپایتخت طراحی شده

حمید:اونایی که سرسفرشون به کمترازچهار نوع خورش راضی نمی شن و۴/۳غذاهاراهم بیرون میریزن مسئله سودویژه بازرگان راطرح کردند

جواد:درحالیکه اگه اضافه غذاهای اوناراکه بیرون میریزن ماداشتیم الان به جرم دزدی اینجا نبودیم .

نورخاموش می شودنورموضعی روشن می شودموسیقی صحنه رافرامی گیردصحنه کلاس درس دیگری امت عباس که ایفاگرنقش معلم است باجواددرصحنه دیده می شوند.

عباس:جوادبیادرسی که بهتون دادم مسئله راحل کن ببینم

جواد:اجازه آقا،من .... من چیزه ... یعنی.....

عباس:توچی چرابه پته پته افتادی ؟

جواد:آقامن مسئله رابلدنیستم حل کنم.

عباس :چرامگه دیروزبهتون درس ندادم .

جواد:چراآقاولی ...

عباس : (تندوقاطع)ولی چی... حرف بزن

جواد:من دیروزبعدازمدرسه تادیرووقت کارمیکردم نتونستم بخونم آقا.

عباس:به من مربوط نیست زندگی توچه جوریه ،یاکارویامدرسه ....بیرون .

نورموضعی خاموش شده نورموضعی دیگری روشن می شودپیمان درزیرهمان نوردیده می شود جوادواردمی شود.

جواد:سلام آقا،من می خوام کارکنم

پیمان:خیلی هم خوبه،امانه دراینجا،مادنبال دردسرنیستیم بچه جون.

جواد:آقامن به این کاراحتیاج دارم... آخه من ...

پیمان:اصلاًواسه من مهم نیست توچه مشکلی داری بروخداروزیتوجای دیگه حواله کنه.

نورموضعی خاموش شده نورموضعی دیگرروشن می شودعباس،حمیدوداوددرصحنه دیده می شوندجوادیک به یک به آنان مراجعه میکند.

جواد:آقامن میخوام کارکنم کارگرنمی خواین؟

عباس :به بزرگترهاکارپیدانمیشه توکه دیگه جای خودداری بروبابادلت خوشه.

عباس ازصحنه خارج می شودجوادبه حمیدمراجعه میکند.

جواد:آقاخونواده ام غیرازمن کسی راندارن .

حمید:امیدت به خداباشه بچه جون،ازماکاری برنمیاد.

حمیدازصحنه خارج می شودجوادبه داودمراجعه می کند.

جواد:آقابه چثم کوچک من نگاه نکنیداندازه آدم بزرگهاکارمیکنم

داوود:ازدست من کاری برنمیادنمی خوائیم زیربارمسئولیت بریم آخه کاردادن به توجرمه .

داودازصحنه خارج می شودجواددستپاچه است .

جواد:آخه من چکارکنم،یکی نیست راهی نشونم بده؟(سعیدواردمی شود)

سعيد :چراباباخودم نوکرتم،امابه شرطی که هرچی من میگم بگی چشم فهمیدی.

جواد:چشم ،بخدادیگه جونم به لبم رسیده هرچی توبگی چشم.

سعيد :درعرض دوسه ساعت چندتادزدی، بعدش راحت ،بگوچشم

جواد:چه .... چش .... چشم

نورموضعی خاموش شده نوراصلی جایگزین می شودجوادوحمیدومعلم سرجاهای خودقراردارند

معلم:پس به نظرشمااین مسائل غلطه بایددرمدارس تخته بشه بله؟

حمید:نه آقا،به خاطرخداهم که شده یه بارم بشینین تومدارس یاهرجای دیگه مسئله پدرمن یا مسئله خونواده جوادوحل کن.

معلم :دیوانه ام کردید،کدوم مسئله پسر؟

جواد:اگرکرایه مسکن یک خانواده پنج نفری نصف درآمدآنهاباشد.

حمید:و۲/۱مابقی درآمدخودراجهت خوردوخوراک وپوشاک مصرف نمایند.

جواد:پیداکنیدکه هزینه های آب وبرق وگازوتلفن وتحصیلات بچه های این خانواده از کجاباید تأمین شود

حمید:ازهمه مهمترتکلیف پس اندازاین خونواده برای روزمباداشون چی میشه؟

معلم:ببینیدبچه ها.... اینجابنده یاامثال بنده مسئول هیچ خونواده ای نیستیم

جواد:تواین معما....

معلم:معما؟

جواد:بله آقامعما،وقتی معلمی مثل شمانتونه حلش کنه معماست دیگه نه مسئله ،بله داشتم می گفتم تواین معمادرآمدخونواده ای که براتون خوندیم خیلی کمه آقا

معلم :میگی چه کارکنم این مسئولیت که شماازش دم می زنیدمال من نیست.مال اون.... استغفرالله .... مسئله بایددرست وحسابی ....

حمید:معلوم نیست این خونواده پنج نفری ازکجاوچطوری بایداین همه هزینه هاراپرداخت کنن

جواد:به نظرمن این خونواده نه تنهاپس اندازی نمی تونه داشته باشه بلکه کلی هم بدهکارمیشن آقا

معلم :گوش کنید،بنده معلم هستم میخوام مسئله ریاضی حل کنم نه اینکه بااون خونواده پنج نفری مسئله شمااظهارهمدردی کنم.

جواد:کسی ازشماانتظارنداره همدردی کنیدآقا... امابرای یکبارم که شده اعتراف کنیدکه...

حمید:می بینی آقا.... من به این دلم می سوزه که اکثرمسائل ریاضی باهم تناقض دارن مثلاًتو مسئله اولی مامجبوریم درآمدوسودویژه بازرگان یاهمون تاجروپیداکنیم

جواد:وای ازاین بی انصافی وبی عدالتی که ازاون همه درآمدوسودحاصل چیزی نصیب این خونواده پنج نفری نمیشه

حمید:معلوم نیست درآمدوسودکلان این بازرگان که روزبه روزم بیشترمیشه کجامیره.

معلم:شماهاداریدمفلطه می کنیدآره.

جواد:مفلطه نمی کنیم آقا... حقیقت رامیگیم

معلم :حقیقت ،کدوم حقیقت بچه ... ماکاری به صورت مسئله نداریم صورت مسئله راباحل اون قاطی نکنید.

حمید:فقط حل کردن کافی نیست آقا... ازاون همه سودویژه بازرگان چی دست مارومی گیره که پدرم مجبورنشه بابدن بیمارش ازصبح تاشب برای چندرغاز توکوره آجرپزی کارکنه؟

جواد:چی به اون خونواده پنج نفری می رسه که بتونن شکم خودشونوسیرکنن زنده بمونن.

معلم:ببینیدبچه ها،اینجاچیزی تقسیم نمی کنیم فقط داریم مسئله حل می کنیم

حمید:حل نمی کنیدآقاحل نم ی کیند،داریدبادوباره نویسی ادای حل کردنودرمیارید.

معلم: (آه ازنهادش برنمی آید باخوددرگیراست)توهیچ می دونی تواین مدت من چی کشیدم چطوری امرارمعاش کردم .... که حالاشماهاهمش بفکراین هستیدکه چی بدست شمامی رسه.

جواد:آقااگه فکرمی کنیدکه مااین حقونداریم پس بایدسرمونوبذاریم زمین بمیریم دیگه .

معلم:چرانمی پرسیدمن چی عایدم شده .... اگه شماهم چیزی عایدتون نشده تقصیرمن نیست.

حمید:تقصیرماهم نیست آقا.

معلم :مگه من گفتم شماهامقصریدپسر... شماهاهم مثل من وخیلی های دیگه .

جواد:»مامیدونیم آقا،شماهم تقصیری ندارید.... بهتره درسوشروع کنیم .

معلم: (باخوددرگیراست نمی داندچه کند)ازقرارمعلوم درسی که من میخوام به شمابدم شماها بهترازمن بلدید.... بنابراین من چیززیادی ندارم که بهتون یادبدم بازم هموناست ،بقول شماها همون دوباره نویسی ها،همون معادلات وهمون مجهولات باهمون بازرگان همیشگی بااون حساب کتاب پیچیده اش

حمید:خودتون یادمون دادیدآقاکه هرخوندن نوشتنی بایدپشتوانه علمی داشته باشه.

جواد:معلومات این مسئله چی میشه آقا،معلوماتم به مامیدید...صورت مسئله رامی شکافید،تجزیه وتحلیل می کنید.

حمید:ازهمه مهمتر،اگه لازم باشه می تونیدعوضشم بکنیدآقا؟

معلم:ببین پسر، صورت مسئله که دست من نیست ،امادرموردمعلومات بایدبگم تصورکنید معلومات دست خودتونه.

جواد:دست خودمون؟

معلم :آره شایدتواین معادله چندمجهولی شمامعلوم هستیدمن مجهول،شمابایدمنوپیداکنید.... من کی هستم ،معلم شما،پدرشما،دشمن شما،دوست شما،نوکرشما،من کی هستم ،معلوم کنید.

جواد:مسئله خیلی مشکل وپیچیده شدآقا

حمید:امابلاخره تکلیف زندگی اون خونواده پنج نفری معلوم نشد

معلم:حمیدجان ،من درسته که معلم ریاضی هستم اماازحل کردن مسائل زندگی عاجزم ... به اینم واقفم که همیشه هم نمیشه گفت دوسه تاشش تا.

جواد:سه دوتاهم میشه گفت آقا..... امانتیجه چی؟

معلم:نتیجه،نتیجه که دست مانیست بچه ها،ماسعی می کنیم مسئله راازیه طریقی حل کنیم وبه یه پاسخی برسیم ،حالا اگه جواب بدست اومده ماراراضی نمی کنه این دیگه به اصل مسئله بر میگرده وارتباطی به مانداره.

حمید:شایداصل مسئله غلطه آقا؟

جواد:حمیدراست میگه ... میشه اینجوری بشه آقا.

معلم:جوک نگید بچه ها ...... صورت مسئله که غلط نمیشه کسانی که اینگونه مسائل راطرح می کنن قبلاًتمام راه حلهاراباجوابهای بدست اومده درمورداون بازرگان یاهرمسئله دیگه بررسی کردنددقیقتاًمیدونن هرمسئله ا ی چه پاسخی داره.

حمید:پس مسئله اون خونواده پنج نفر ی چی میشه چراازحل این مسئله عاجزهستند

جواد:اصلاًچرانمی خوان جواب این بی جوابهاراپیداکنن.

معلم:اساساًمسائل راطوری بوجودمیارن تاپاسخهای اعلام بدست بیاد.

جواد:امابه نظرمن جواب شما پاسخگونیست آقا

معلم :من چکارکنم جوابگونیست،من فقط وظیفه دارم مسئله این بازرگان راحل کنم همین

حمید:ولی شمامعلم هستیدآقا،اونم معلم ریاضی،شمامسئولیت داریدمسائلی راکه ماازحل کردنشون عاجزهستیم حل کنید.

جواد:شمابایدجواب سوالات مارابدین،اینطورکه شمامسئله حل می کنیدماروقانع نمی کنه .

حمید:جواب بدست اومده ماروتوبن بست قرارمیده آقا

جواد:مانمی خوائیم سرنوشت بدترازاین داشته باشیم آقا

معلم:عجب،منم نمی خوام بچه ها،چه جوری حالیتون کنم که منم نمی خوام سرنوشت بدترازاین داشته باشم ولی چکنم که ...........

حمید:ولی چی .... بگیددیگه

معلم :ولی این سودبی شمارازهمین مسئله بازرگان بوجوداومده وازهرهم بریم چیزی دست اون خونواده پنج نفری رانمی گیره .

حمید:من نمی تونم این نتیجه راقبول کنم آقا... زوری که نیست

معلم :استغفرالله... پس اگه نمی تونی نتایج حاصله راقبول کنی بایدبه صورت مسئله رجوع کنی ویقه اون بازرگان لعنتی روبگیری که یه همچین معاملاتی روبااین معادلات پیچیده انجام داده

جواد:آقامگه خودتون نگفتیدکه صورت مسئله حکمه،نمیشه عوضش کرد؟

حمید:چرانمیشه ... چرابایدتومسئله ماسودویژه اون بازرگان اولویت داشته باشه؟اون بنی آدمه ماهابنی دیو

معلم:عزیزان من ،ماکه درطرح مسائل ریاضی دخالتی نداریم مجبوریم فقط حلش کنیم وهرجوابی اومدقبول کنیم ... چاره ای نداریم .

حمید:چاره ای نداریم یااینکه نمی خوائیم چاره کاروپیداکنیم ؟

جواد:راستش این جواب شما درست همون جوابیه که همیشه پدرم به من میده آقا،اون همیشه میگه،مامجبوریم چاره ای نداریم .

نورخاموش می شود،نورموضعی روشن می شودداوددرهیبت پدرجواددرزیرنوردیده می شود جواد واردمی شود

جواد:ماچرابایدتواین سگدونی زندگی کنیم پدر؟

داوود:مامجبوریم چاره ای نداریم

نورموضعی دیگردرگوشه دیگرروشن شده داوددرزیرآن نوردیده می شودجوادواردمی شود.

جواد:من چرابایدبااین لباس رنگ ور رفته برم مدرسه پدر؟

داوود:مامجبوریم پسرم چاره ای نداریم.

نورموضعی دیگردرگوشه ی دیگرروشن شده داوددرزیرآن نوردیده می شودجوادواردمی شود.

جواد:شماچرابایدبخاطرمااین همه دردورنج وتحمل کنی پدر؟

داوود:مامجبوریم،چاره ای نداریم.

داودنگاهی به جوادانداخته درتاریکی گم می شودصدای داودطنین اندازشده تأثیرصدای پدردرروح وروان اوامانش رابریده است

داوود:مامجبوریم چاره ای نداریم ،مامجبوریم چاره ای نداریم،مامجبوریم چاره ای نداریم.

جواد: (ازاعماق وجودم فریادمی کشد)نه....

نورموضعی خاموش شده نورقبلی جایگزین می شود.حمید،جوادومعلم درجاهای خودقراردارند

حمید:آخه چرامجبوریم آقا،چرا؟

معلم :مسائل کلاسوبامسائل خونواده وپدرتون قاطی نکنید.... اصلاًشماهاچی ازجون خونواده هاتون میخواین،چرادست ازسراوناومن برنمی دارید؟

جواد:اینجاصحبت ماوشمایاخونواده های مانیست آقا،

حمید:میخوائیم بدونیم اون تاجرلعنتی چی ازجون اون خونواده پنج نفری بدبخت میخوادباخودم که نیست من نمی تونم جوابهای شماراقبول کنم.

جواد:منم نمی تونم جوابهای شماوپدرموقبول کنم،پدرم ادعامیکنه نتونسته توزندگی موفق بشه تامارابخوبی تأمین کنه امامن میگم نخواسته شایدم تنبلی وسستی کرده.

معلم :ساکت ،توحق نداری درموردپدرت اینجوری قضاوت کنی اون نهایت تلاش خودشوکرده اگه موفق نشده دلیل بی عرضگی اش نیست .

حمید:پس چه دلیلی می تونه داشته باشه آقا،عمو کوچک من بدبخت ترازپدرم بودولی ظرف چند سال بارشوبست صاحب همه چی شد.

معلم :حرف نباشه،این دلیل نمیشه..... شایدعموی تودست به کارهایی زده که عمراًوجدان پدرت یاپدرجوادقبول نمی کنه دست به اون کارابزنه

جواد:من میدونم آقافقط ملاک ثروت نیست

معلم:درسته جوادجان،ثروت زمانی ارزش داره که ازراههای درست بدست بیاد.

حمید:بله آقا... به همین خاطرمن به پدرم احترام زیادی قائل هستم چون مردزحمت کش و شریفیه،هرچندکه فقیره.

جواد:اماتنهاشرافت وزحمت مسائل ماراحل نمی کنن آقا

حمید:هزارتامجهول توسرنوشت ماهاست که امون مارابریده فکرمونومشغول کرده .

معلم :مجهول،اونم تو زندگی خصوصی شماها... چه مجهولی بچه ها؟

جواد:من میتونم ادامه تحصیل بدم آقا؟

معلم: ادامه تحصیل؟

حمید:میتونم به دانشگاه راه پیداکنم آقا؟

معلم :دانشگاه

جواد:میتونم شغل پردرآمدوآبرومندی پیداکنم؟

معلم:شغل آبرومند؟

حمید:میشه طوری بشه که ماوامثال مادیگه مجبوربه دزدی نشیم؟

معلم:متوجه نمیشم؟

حمید:میتونم منم خونه بخرم؟

معلم :خونه؟

جواد:می تونم ماشین بخرم؟

معلم:ماشین؟

حمید:منم میتونم برای تفریح وگردش باخونواده ام به شمال برم آقا؟

معلم:شمال؟

جواد:منم میتونم هردوماه یکبارباهواپیمابه کشورهای خارج سفرکنم آقا؟

معلم :نمی فهمم؟

حمید:می بینی چقدرمجهول توزندگی ماهست آقا

جواد:طراح مسئله اون بازرگان لعنتی که راحت نشسته باطرح اون مسئله میلیونهاوشایدم میلیاردهاسودویژه به جیب می زنه

حمید:بیادمسائل ماوامثال ماراحل کنه ومجهولات زندگی ماهاراپیداکنه

معلم:ایناکه گفتیداکثرش به تلاش خودتون بستگی داره،به پدرتون ومن وکسای دیگه مربوط نیست.

جواد:چراآقابه نظرمن تموم این مجهولات بی جواب ماهابه همه شمامربوطه

حمید:اصلاً.... اصلاً آینده ماهاخیلی مبهم ... ماهاچه سرنوشتنی خواهیم داشت آقا؟

معلم:ببینید،دست بال ماهاکاملاًبسته است... اگه مابتونیم مسئله سودویژه اون بازرگانوحل کنیم شاهکارکردیم دیگه نمی تونیم مسائل خارج ازکلاسوحل کنیم .

جواد:پس کی بایدمسائل ماراحل کنه؟

حمید:شماکه معلمون هستیدمسئولیت قبول نمی کنید،پدرمونم حاضرنیست تقصیرهای خودشوگردن بگیره

جواد:رئیس کانونم خودشومحصورکرده دیگه هم حاضر نیست به ماکمک کنه.

حمید:پدرمریض من روزبه روزلاغروتکیده میشه(باگریه)نهایتاًتادوسال دیگه کاملاًازکارافتاده میشه

نورخاموش می شودنورموضعی روشن می شودداوددرهیبت پدرحمیددرزیرنورظاهرمی شود.

داوود:این کمردردلعنتی هم امونموبریده(ازنورخارج شده ازسمت دیگرواردمی شود)

داوود:ازشدت دردپاهام پلک روهم نذاشتم(ازنورخارج شده ازسمت دیگرواردمی شود).

داوود:سرکارحالم بهم خوردبردنم بیمارستان (ازنورخارجد شده ازسمت دیگرواردمی شود)

داوود:قلبمم بدجوری باهام ناسازگارشده نمی دونم چی میشه.

نورموضعی خاموش می شودنورقبلی جایگزین می شودحمیدومعلم وجوادسرجاهای خودقرار دارند.

حمید:آقااگه پدرموازدست بدیم چه سرنوشتی پیدامی کنیم،چه سرنوشتی ،خواهرم خیلی جوونه آقا

جواد:صابخونه بخاطرکرایه های عقب افتاده اش (باگریه)چندماه میتونه صبرکنه آقا؟

نورخاموش می شودنورموضعی روشن می شودسعیددرهیبت صاحبخونه واردمی شود.

سعيد :من این حرفاحالیم نیست کرایه مومیخوام (ازنورخارج شده ازسمت دیگرواردمی شود)

سعيد :خوب شوهرت ازکارافتاده شده نمی تونه پول دربیاره توکه میتونی(ازنورخارج شده ازسمت دیگرواردمی شود)

سعيد :این برجم صبرمی کنم اگه کرایه موندیداثاثتنومی ریزم توخیابون فهمیدید؟

نورموضعی خاموش می شودنورقبلی جایگزین شده،حمید،جواد ومعلم درجاهای خودقراردارند.

جواد:مسئله مااینه،یعنی صابخونه واقعاًصبرمیکنه آقا؟

حمید:چراقاضی ماهابجای زندونی کردن ماهاراه زندگی کردنوبه مایادنمیده آقا؟

جواد:ماهادلمون میخوادازکرده خودمون توبه کنیم وبه زندگی برگردیم چرامردم ماراباطردکردن ازخودشون دوباره به خلاف وخلافکاری برمیگردونن؟

حمید:شمابهترازمامیدونیدکه ماازاینجاهم بریم جایگاهی درجامعه نداریم.

جواد:نمی تونیم لااقل مثل اینجاپشت میزهای مدرسه مهرباخیال راحت محبت پخش کنیم .

حمید:مامجبوریم که ترک تحصیل کنیم .... چرابایداینجوری بشه آقا؟

جواد:حالاشمابگوآقا،مسئول این همه مصیبت ماهاکیه،

حمید:شما؟

جواد:پدرم؟

حمید:رئیس کانون؟

جواد:یااون بازرگان لعنتی؟

معلم :ببینیدبچه ها،من قبول میکنم که همه مامسئولیم ولی باورکن این معادله پیچیده بازرگان است همه روبسته ،منم مثل شماازنتیجه کارناراضی ام،امانمی تونم صورت مسئله راعوض کنم، تو این مسئله همه چی دست بازرگانه،جایی برای اون خونواده ی پنج نفری باقی نمونده ،همه این معادلات ومجهولات رواون بوجودآورده .

حمید:وحتماًماراوادارکرده که همه اش فقط سودویژه اونوپیداکنیم

جواد:بدبختی اینجاست که مابایدمسئله راطوری حل کنیم که بازرگان بابیشترین سوددرکمترین زمان ازعملیات تجاری موفق بیرون بیاد

حمید:چون همیشه ازمون که سودبازرگانراپیداکنیم حتی برای یکبارم که شده کسی ضررانو نخواسته

معلم :پس میبینی ماچاره ای نداریم.... صورت مسئله اینجوریه بچه های من .

جواد:حرف مااینکه صورت مسئله چراهمه اش ازدرامدویودویژه بازرگان میگه.

حمید:درسته،چراکاری به سرنوشت اون همه کارگروخدمه ومال وامثال مانداره آقا؟

معلم:درسته پسرم همینطوریه،علتشم اینه که معمولاًکارگرهامزدثابتی دارن،هرچی گیرشون بیاد به راحتی قابل حساب کتابه.

جواد:آخه چرابایداینجوری بشه آقا

معلم:من واقعاًمتاسفم که چنین وضعیتی پیداکردیم ماها

حمید:تارتاسف دردمارادوانمی کنه.

جواد:من دارم برای همیشه ازدرس ومدرسه ودرواقع اززندگی دورمیشم آقا

حمید:اگه مسولین مسائل ماوامثال ماراحل نکنن بزود ی بجای رتبه دارکنکورسراسری نفراول خلاف وخلافکاری میشم آقا

جواد:اگه اینجوری پیش بریم بزودی کسی میشم که اصلاًنمی خواستم بشم

حمید:شماکه بهترمیدونیدآقا،من میخواستم درس بخونم وازرشته حقوق قبول بشم .

جواد:من دوست داشتم معلم بشم آقا..... یه معلم خوب که به شاگردام درس مهرومحبت بدم، اونقدرمعلم قوی باشم که بتونم مسائل زندگی شاگرداموحل کنم آقا.

حمید:من دوست داشتم یه قاضی بشم آقا.... بااونایی که به مظلومازورمیگن وحق فقیروبیچاره هارامیخورن بدون زحمت صاحب میلیونها سودویزه میشن مقابله کنم آقا.... من دوست داشتم عدالتوواقعاًاجراکنم آقا

جواد:آقا،بخداحمیدخیلی خوب درس میخونه ..... یعنی میشه بره دانشگاه؟

معلم: (بغض درگلوتندو.محکم )بسه دیگه بسه،جیگرموآتیش زدید... داغونم کردیدبسه دیگه (درخودفرورفته هق میزتدصدای درب بگوش میرسد)بفرمائید.

درب بازشده مامورابلاغ کیف بدست واردمی شود.

مامور:سلام آقامعلم

معلم: (سعی داردحفظ ظاهرنماید)سلام جانم فرمایشی داشتید؟

مامور:آقامعلم مددجوحمیدزمانی ازدادگاه ابلاغیه داره اگه اجازه بدیدبهش ابلاغ کنیم

معلم:باشه جانم ... بفرمائید... حمیدجان بیاپسرم

حمید:چشم آقا (به پای میزمعلم که ماموراستادمی آید)بفرمائید.

مامور:آقای حمیدزمانی شماتوسط دادگاه به اتهام سرقت به ۲سال حرفه آموزی درکارخونه بلبرینگ سازی محکوم شدید.

حمید:یعنی چکاربایدبکنم آقا؟

مامور:خیلی ساده اس.... شماازاین به بعدبجای تحمل کیفردراینجا،بایددرکارخونه بلبرینگ سازی کارکنی واین صنعت ویادبگیری

جواد:ببخشیدآقا....... پولم میدن؟

مامور:بله میدن ،ولی حالاکه چیزی ازاون کارنمیدونه حقوفش خیلی کم خواهدبودولی وقتی یادگرفت حقوق یه استاکارومی گیره.

معلم:معذرت میخوام،این یادگیر ی مدت زمانی هم داره؟

مامور:بله ،نهایتاًتادوسال بایداوستاکارکامل بشه درغیراینصورت اگه احمال کاری کنه یادنگیره به هیچ عنوان ازادنمیشه.

حمید:اگه زودتریادبگیرم چی آقا؟

مامور:اگه طبق گزارش مهندسین کارخونه،زودترازموعدبطورکامل یادبگیری بقیه محکومیت خودبخودبخشیده میشه میتونی آزادشی .

حمید: (خوشحال)خیلی خوبه آقا،من قول میدم یه سال نشده کاملاًیادبگیرم.

جواد:پولش چی اقا...پولش هم خودش می گیره دیگه؟

مامور:تایادگیری کامل ۳/۲حقوقشوبه شاکیش میدن وقتی طلب شاکی تموم شدهم درمدت حرفه آموزی وبعدازان حقوقشوکاملاًخودش می گیره بسیارخوب دیگه آقای زمانی انگشت بزن

حمید:چشم(باخوشحالی به حکم انگشت میزند)

مامور:بااجازه آقامعلم،خداحافظ

معلم :درامون خدابرادر(مامورازصحنه خارج می شود)

جواد:حالاچکارمیکنی حمیدجان؟

حمیدخوشحال است سعی داردباکلام خودآینده رابرای خودمعنابخشد

حمید:خوشحالم .... خیلی خوشحالم .... ازاین به بعدمیخوام زندگی کنم

معلم:من متوجه نمی شم حمیدجان ... منظوتونفهمیدم

حميد:من باصدوراین حکم عدالتودارم واقعاًلمس می کنم آقا... هرچندکه محکوم این حکم هستم ... ای کاش همه قاضی هااینجوری بودند.

جواد:حمیدتروخدابگومنظورت چیه؟

حميد:ببین جوادجان ... وقتی من بی کاروبی عارتوکانون بودم خودمویه موجوداضافی بدردنخور حس میکردم اماباصدوراین حکم فهمیدم منم میتونم یکی ازافرادشرافتمندجامعه باشم

معلم:من که نمی فهمم ... میشه واضحترحرف بزنی پسر؟

حمید:خیلی ساده اس آقا.... من سعی می کنم خیلی زودیه اوستاکاربشم ... وقتی اوستاکارشدم باتمام توانم شبونه به درسم ادامه میدم،وارددانشگاه میشم،آقا،درهمین رشته یه مهندس خیلی خوبی میشم آقا،مهندسی که بدردجامعه ومردم میخوره .

معلم: (خوشحال)حمید،حمیدجان واقعاًآفرین پسرم توبااین سن کمت یه مسئله بزرگ زندگی راکه شایدخیلی هاازپیداکردن پاسخ آن عاجزبودندحل کردی،توجواب این معادله بزرگ راپیداکردی پسرم.

جواد:یعنی منم می تونم روزهاکارکنم وشبادرس بخونم تابه آرزوهام برسم ؟

حمید:نه تنهاتو..... بلکه همه میتونن روزهاکارکنن وشبادرس بخونن .

معلم :پس پیش بسوی زندگی .

پـــایــــان

التماس دعا

جهت استحضار همه بزرگواران اعلام ميگردد هر گونه اجرا و استفاده از اين نمايشنامه منوط به اجازه كتبي نويسنده است.

سیدمرتضی فتاحی

جمعه 04 اسفند 1391 :: 17:14 ::  نويسنده : andisheyshoush
لینک های مفید
چت باکس
Coming soon ....



 
   
💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران