|
گروه تئاتر اندیشه شهرستان شوش تشریح عملکرد گروه درباره وبلاگ به وبلاگ گروه تئاتر انديشه شهرستان شوش خوش آمدید آخرین مطالب آرشيو وبلاگ
نويسندگان لینک های مفید نمایشنامه : زندگی بسیار کوتاه است ویژه کودکان و نوجوانان نوشته : مهدی مهدی آبادی صحنه منظره ای از یک مزرعه و در انتها کاج های بلند و نرده های که به دو طرف صحنه کشیده شده مترسکی در گوشه راست صحنه ایستاده . از آسمان برف می بارد صحنه ای رویائی با استفاده از نورهای آبی وگلوله های برف که از آسمان می آید مترسک خودش را از سرما جمع می کند و ........... نمایشنامه : زندگی بسیار کوتاه است ویژه کودکان و نوجوانان نوشته : مهدی مهدی آبادی صحنه منظره ای از یک مزرعه و در انتها کاج های بلند و نرده های که به دو طرف صحنه کشیده شده مترسکی در گوشه راست صحنه ایستاده . از آسمان برف می بارد صحنه ای رویائی با استفاده از نورهای آبی وگلوله های برف که از آسمان می آید مترسک خودش را از سرما جمع می کند و آرام به خواب می رود به همراه موسیقی آدم برفی با چتر می آید و در مقابل مترسک می ایستد کم کم برف بند می آید و روز می شود.با صدای پرندگان و پروازشان در آسمان مترسک از خواب بیدار می شود . مترسک: ديشب تا صبح برف باريد همه جا سفيد شده بالاخره زمستون ازراه رسيده اون چی؟ اون کی اومده که من متوجه نشدم. هی هی تو کی هستی؟ اينجا چی می خواهی؟؟؟ آدم برفی:(از خواب می پرد) سلام. با من هستی دوست عزيز؟ مترسک:آره با توام. تو ديگه کی هستی؟ آدم برفی:من آدم برفی ام مترسک: آدم برفی ! چه اسم عجيبی؟ ديشب که نبودی؟ آدم برفی: با بارش برف ديشب اومدم. اينقدر خسته بودم که همين جا خوابم برد چه صبح زيبائی؟ مترسک: آدم برفی يعنی چی؟ آدم برفی:آدم برفی اسم منه، چون از برف ساخته شدم صدام می کنن آدم برفی ، ببين تمام بدن من از برفِ سفيد ، سفيد مترسک: من کسی مثل تو رو هيچ وقت نديدم؟ آدم برفی: من هم کسی روشبيه تو نديدم اسمت چيه؟ مترسک:مترسک آدم برفی: تو کشاورزی؟ مترسک: نه. منو اينجا گذاشتن تا مراقب باشم که پرنده ها و حيوونا دونه ها وميوه ها رونخورن و از ترس من جرأت نکنن به مزارع نزديک بشن آدم برفی:اما تو که ترس نداری؟ مترسک: من هم همين رو ميگم اما اونا باور نمی کنن آدم برفی: من باور می کنم مترسک: خوشحالم که باور می کنی آدم برفی: من هم ازاينکه دوستی مثل تو پيداکردم، خوشحالم مترسک:من هم همين طور آدم برفی: تو از چوبی مترسک: وتو از برف آدم برفی: بينيم هويجيه ،چشمام زغالی،دکمه هام فندوقين و دستام از چوب بلوط مترسک: کلاه منم حصيری چشمام دکمه ای ، بدنم چوبی و لباسامو قديما کشاورز می پوشيده آدم برفی:چه روز سرد زيبائی مترسک: اما من بهار را بيشتراز زمستون دوست دارم دونه ها جونه می زنند پرنده های مها جر بر می گردند و اين جا شلوغ ميشه آدم برفی: ولي من عاشق زمستونم، با اولين برف به دنيا می آيم و با تابش آفتاب بهاری وسبز شدن درختا عمرم تموم می شه مترسک: چه عمر کوتاهی . فقط يک فصل ؟ آدم برفی: برای من کافيه مترسک: من چندين سال که اينجام راست شو بخوای اصلا نمی دونم چند سال، اون درخت رو می بينی فردای روزی که من و اينجا گذاشتن اونو کاشتن آدم برفی: پس تو بايد خيلی سن دا شته باشی مترسک: آره فقط هيچ وقت شمارش نکردم . روزای اول می خواستم برای خودم چوب خط بزارم چند تا ش هنوز اينجاست . اما بعدا به خودم گفتم اين کار چه فايده داره و بعد از چند وقت هم پشيمون شدم آدم برفی: توی اين همه سال بايد دوستای زيادی پيدا کرده باشی مترسک: نه آدم برفی: نه مترسک: نه آدم برفی: نه مگه ممکنه ؟ مترسک: حتی يک نفر هم به من نزديک نمی شه اولش خيلی سعی کردم با پرنده ها دوست بشم هر کدوم رو که صدامی کردم فرارمی کرد منم خسته شدم حالا می ترسونمشون اين مثل يه بازی می مونه ، تنها رابطه من با اونا همينه آدم برفی: يعنی تو هيچ دوستی نداری؟ مترسک: نه هيچ دوستی ندارم آدم برفی: من دوست تو هستم مترسک: چه فا يده تو هم به زودی می روی من به دوست احتياجی ندارم ( در همين لحظه خر گوشی از طرف مزرعه به سمت آنها می آيد که مترسک ميخواهد او را به ترساند) آدم برفی: چه کار می کنی مترسک: نبايد به اينجا نزديک بشه آدم برفی: نترس خرگوش کوچولو بيا اينجا ( خر گوش به سمت آدم برفی می آيد) آدم برفی: سلام خرگوش: سلام آدم برفی: حتما اومدی که گشتی بزنی و از اين هوا لذت ببری؟ خرگوش: نه . دنبال غذا از خونه بيرون اومدم اگه اين قدر گشنه ام نبود حتما از اين هوا لذت می بردم آدم برفی: تو می تونی بينی منو برداری و به جای غذا برای خودت ببری خونه وپشت پنجره بشينی وبعد از خوردنش آسمونو ببينی واز اين هوا لذت ببری خرگوش: نه تو به بينی احتياج داری من تو مزرعه می گردم شايد بتونم چيزی پيدا کنم ( به سمت مزرعه می رود) مترسک: تو نمی تونی وارد مزرعه بشی؟ خرگوش: اما من گرسنه ام بايد برای خودم غذا پيدا کنم اگه امشبم برف بباره ديگه نمی تونم از خونه بيرون بيام مترسک: من کمکی نمی تونم بهت بکنم خرگوش: خواهش می کنم ، اجازه بده فقط يه دونه بر می دارم مترسک: نمی شه بهتر زودتر از اينجا بری آدم برفی: (بينی هويجيش را در می آورد و به خرگوش می دهد) بيا بگير من به اين احتياجی ندارم خرگوش: آخه ... آدم برفی: برو کنار پنجره ات بشين واز اين هوا لذت ببر خرگوش: متشکرم( خرگوش می رود و دردشت گم می شود) مترسک: تو چه کار کردی؟ آدم برفی: هويج رو دادم به خرگوش مترسک: چرا؟ آدم برفی: تو دل خرگوش رو شکوندی کاشکی بهش اجازه می دادی تا برای خودش تو اين سرما غذايی پيدا کنه مترسک : اين کار منه بايد جلو شو می گرفتم، ديگه عادت شده ، قيافه خودتو ديدی؟ تو ديگه بينی نداری آدم برفی: من بدونه بينی هم مي تونم زندگی کنم ولی اون خرگوش اگه غذا نخوره می ميره مترسک: کار تو برای من عجيبه من نمی تونم مثل تو باشم آدم برفی: من از کاری که کردم خوشحالم مترسک: به نظرت بازم برف مياد آدم برفی: اگه هوا همين جوری باقی بمونه حتما مترسک: من می خوام يه چرت بزنم تو نمی خوای بخوابی؟ آدم برفی: نه من می خوام تا می تونم دنيا رو ببينم مترسک: پس تو از دنيا لذت ببر منم از خوابم . روز بخير آدم برفی: روز شما هم بخير ( مترسک به خواب می رود و آدم برفی برای خودش شعری زمزمه می کند. از روی نرده ها سنجابی می آيد که با شعر آدم برفی هماهنگ می شود وبا او همبازی می شود) آدم برفی: شما چقدر زيبا هستيد سنجاب: شما هم همينطور . تازه به اينجا اومديد آدم برفی: من با بارش اولين برف زمستونی از راه رسيدم سنجاب: تو از برفی؟ آدم برفی: من آدم برفی هستم سنجاب : چقدر زيبا؟؟ آدم برفی: خوشحالم که برای بازی تو اين هوا از خونه ات بيرون اومدی سنجاب: بازی نه، من اومده بودم که برای بچه هام غذا ببرم . خيلی دير شده من بايد برم بازم بهت سر می زنم خداحا فظ آدم برفی: کمی صبر کن تا با هم صحبت کنيم سنجاب: آخه بچه هام تنهان بايد برم آدم برفی : ( دکمه هايش را می کند ) اينها را به عنوان هديه از طرف من برای بچه هات ببر وکنارپنجره ات بشين و با بچه هات از اين هوا لذت ببر سنجاب: اما خودت، پس خودت چه کار می کنی؟ آدم برفی: من به دکمه احتياج ندارم اينقدر چاق هستم که لباس از تنم نمی افته بيا بگير و برو سنجاب: من و بچه هام اين محبت تو رو هيچ وقت از ياد نمی بريم آدم برفی: برف زيباست از هوا لذت ببر سنجاب: باشه دوست مهربان ، خداحافظ آدم برفی: خدا حافظ مترسک: تو چکار کردی؟ آدم برفی: فندق ها رو دادم به دوستم سنجاب مترسک: تو آدم برفی ساده ای هستی ، برای چی همه چيزی تو می بخشی تو که اونو درست نمی شناختی ؟ آدم برفی: بچه های اون احتياج به غذا داشتن و توی خونه تنها بودند اون بايد زودتر برمی کشت پيش شون دلم نيو مد که تو اين سرما دنبال غذا بگرده .اين تنها کاری بود که از دست من برمی اومد مترسک: تو از زندگی چيزی نمی فهمی ، وسائل تو برای توئ نبايد اونا رو به آسونی ازدست بدی چون ممکنه ديگه نتونی به همون آسونی به دستشون بياری آدم برفی: من اين طور فکر نمی کنم. من هنوز آدم برفی هستم مترسک: يه آدم برفی خنده دار( به او می خندد) آدم برفی: من ناراحت نمی شم اگه ظاهر من باعث خنده کسی ميشه می تونه به من بخنده ، تازه من خوشحالم می شم . مترسک: توخيلی عجيب هستی. زندگی تو به خودت مر بوطه آدم برفی: تو تا به حال به کسی هديه دادی؟ مترسک: نه آدم برفی: مگه می شه؟ مترسک: من دوستی ندارم که بخوام بهش چيزی بدم ، کسی هم به اين وسائل کهنه من احتياجی نداره آدم برفی: تو می تونی سلام هديه کنی ، فقط سلام ، اونوقت می بينی که چقدر دوست پيدا مي کنی وای که چه لذتی داره شنيدن صدای سلام يه دوست . يا حتی می تونی به کسی که دوستش داری از تو دوره سلام بفرستی و اونا هم برای تو؛ سلا م شروع يه رابطه است . تو تا به حال برای کسی سلام فرستادی؟ مترسک: نه آدم برفی: بيا برای يه نفر که می شناسی سلام بفرستيم يا هر چيزی که فکر می کنی می تونه خوشحالش کنه مترسک: من کسی رو نمی شناسم که به سلام من احتياج داشته باشه .سلام من به درد کسی نمی خوره آدم برفی: بزار امتحان کنيم . به کی؟ به کی زود باش بگو؟ مترسک: من می خوام به يه نفر سلام برسونم آدم برفی: اين خيلی خوبه به کی می خوای سلام برسونی؟ مترسک: به ... به مترسک اون طرفه مزرعه آدم برفی: خوب بهش سلام کن مترسک: سلام کنم آدم برفی: آره بلند بگو تا بشنوه مترسک: سلام ... سلام ...سلام ( جوابی نمی آيد) کسی به سلام من جواب نمی ده آدم برفی: اون حتما خيلی دوره و صدای تو رو نمی شنوه . مگه اونو نديدی مترسک: نه آدم برفی: پس چطور می شناسيش؟ مترسک: من تعريفش رو وقتی که کبوترها داشتن در موردش حرف می زدند شنيدم آدم برفی: خب به کبوتر ها بگو سلام تو بهش برسونن مترسک: کبوتر ها از من می ترسند برای همين نزديک من نميان آدم برفی: من صدا شون می کنم ( صدای کبوترها را در می آورد و کبوترها به دور او می آيند) سلام کبوترها: سلام آدم برفی: حالتون چطوره؟ اميدوارم زمستون خوبی روشروع کرده باشِيد؟ کبوتر: زمستون که خوبه اما پيدا کردن غذا کمی سخت شده؟ آدم برفی: اونم درست می شه . اين دوست من مترسک کبوتر: بله می شناسيمش خيلی هم بد اخلاقه تا حالا به ما اجازه نداده که حتی يه دونه از زمينش برداريم مترسک: سلام کبوترها: سلام آدم برفی: مترسک قلب مهر بونی داره فقط فرصت نداشته که با شما آشنا بشه مترسک: من شما رو دوست دارم هميشه وقتی می بينم که باهم دسته جمعی پرواز می کنيد و آواز می خونيد خيلی لذت می برم کبوتر: ما بارها خواستيم که بيايم و با شما صحبت کنيم اما راست شوبخواهی ترسيديم مترسک : اما من که ترس ندارم . منم مثل همه هستم شما می تونيد هر موقع که گرسنه اتون شد از دونه های زمين استفاده کنيد ويا برای رفع خستگيتون روی دست های من بشينيد و با هم کمی صحبت کنيم کبوتر: متشکر از لطف شما ما هم خوشحال می شيم که دوستی مثل شما داشته باشيم (کبوترها بر روی بازوی مترسک می نشينند) آدم برفی: مترسک می خواهد به يکی سلام برسونه کبوترها: به کی؟ مترسک: به مترسک اون طرف مزرعه کبوتر: اين که اشکالی نداره اون دوست ماست خود ما براش از مترسک گفتيم ما حتما سلام شو می رسونيم مترسک: و به اون بگيد که من دوست دارم که ... بعدا خودم می گم کبوتر: می دونم که اونم خيلی خوشحال می شه ( کبوتر ها پرواز می کنند و می رونند) ما پيغامتو می رسونيم مترسک: خدا به همراهتون آدم برفی: ديدی چقدر ساده بود مترسک: آره . يعنی اونم برای من جواب می فرسته؟ آدم برفی: بله حتما. تو چه آرزوی داری ؟ مترسک: تا به حال بهش فکر نکردم . يک وقتها با خودم می گم کاش می تونستم کسی رو به آغوش بکشم من تابه حال دستم رو به دور کسی حلقه نکردم آدم برفی: نگران نباش وقتی چيزی رو بخوای همه دنيا برای رسيدن توبه اون چيز همدست مي شه تا به اون برسی مترسک: من از اين جا موندن خسته شدم همه چيز تکراری و زشته من مي خوام برم يک جای زيبا آدم برفی: اينجا هم خيلی زيباست ، تو به زندگی در اينجا عادت کردی و زيبا يی هايش رو نمی بينی مترسک: من فقط خسته شدم ( در همين حين پسر بچه ای در حال بازی کردن به سمت آدم برفی می آيد. مترسک و آدم برفی فيکس می شوند. پسر با بدن آدم برفی بازی می کند .می خواهد که برود) آدم برفی : سلام پسر:( به دنبال صدا می گردد) آدم برفی: گفتم سلام پسر: تو کجا هستی؟ آدم برفی: من اينجا هستم ( برای پسر دست تکان می دهد. پسر می ترسد) سلام پسر: سلام . تو صحبت می کنی آدم برفی: بله پسر: چطوری؟ آدم برفی:مثل خودت پسر: تو کی اومدی؟ آدم برفی: من با برف ديشب اومدم پسر: باورم نمی شه تو بتونی حرف بزنی آدم برفی: نگاه کن منم مثل تو هستم فقط با اين تفاوت که من از برفم وتواز پوست وگوشت واستخون ، من سفيد هستم و تو رنگی من عمرم کوتاه از بارش برف تا طلوع خورشيد و تو عمرت دراز و فرصت های بيشتری برای زندگی داری تا من . امروز روز سرد وخوبی . حتما برای قدم زدن ولذت بردن از برف بيرون اومدی؟ پسر: نه از مدرسه اومدم و دارم می روم خونه ، هوا خيلی سرده و منم لباس مناسب نپوشيدم سردِمه آدم برفی:من فکر مي کردم هوا خيلی خوبه پسر: برای تو شايد اما برای من که لباس مناسبی ندارم نه آدم برفی : من می تونم کلاه و شال گردنم رو به تو بدهم پسر: اونا برای تو هستند آدم برفی: من به اين ها احتياجی ندارم . من از برفم و سرما روی من اثر نداره ، تازه هر چه هوا سرد تر بشه من بيشتر لذت می برم .بيا اينها رو بگير ، از اين هوا لذت خواهی برد ( پسر شال گردن و کلاه را بر می دارد و با آدم برفی کمی برف بازی می کند و بعد خدا حا فظی می کند و می رود) مترسک: ببين چه به روز خودت آوردی تو داری دستی دستی خودت رو از بين می بری. تمام زيبائی تو به شال و کلاهت بود که اونم دادی به يک پسر شيطون آدم برفی: ديدی پسر چقدر خوشحال شد؟ مترسک: تو شال وکلاه زيبات را به اون بخشيدی آدم برفی:بيشتر وقت ها با کمی بخشش بيشتر از آنچه فکر می کنيم به دست می آوريم مترسک: منم سلام خودم رو بخشيدم پس چرا از کبوترها خبری نشد؟ آدم برفی: اونا ميان دير نکردند .می خوام يه رازی رو بهت بگم مترسک: چه رازی؟ آدم برفی: راز شاد بودن ... اگر می خواهی شاد باشی ... شاد باش ... اين يه رازه که من به تو گفتم مترسک: اگر می خواهی شاد باشی ... شاد باش ... آدم برفی: هميشه چيزی وجود داره که بتونی به خاطرش شادی کنی مترسک: يعنی تو هيچ وقت نشده که حسرت چيزی يا کسی رو بخوری؟ مثلا بگی کاشکی عمرم اين قدر کوتاه نبود؟ آدم برفی: نه من اينجوری به وجود اومدم وهمينجوری بايد بهترين زندگی رو بکنم پس لزومی نداره که حسرت بخورم .عمرمن کوتاه نيست اگه من نسبت به اون کوتاهی نکنم .شاد ترين کساها معمولا بهترين چيزا رو ندارن اونا فقط از چيزائی که سر راهشون مي اد بهترين استفاده رو می کنند و اين دليل شاد بودن شونه . زندگی يه روياست خودت بايد به اون واقعيت بدی مترسک: تو با اينکه سردی مهربونی آدم برفی: خوشبختی درونه ماست پس به آنچه هستيم بستگی داره نه به آنچه داريم مترسک: من بايد به حرف های تو فکر کنم آدم برفی: من هم به کارهایی که بايد انجام بدم ( پير زنی آهسته وارد می شود و بر روی نيمکت رو بروی آدم برفی می نشيند) آدم برفی: سلام پير زن: سلام . ببينم تو حرف زدی؟ ( به سمت آدم برفی می آيد ) آدم برفی: سلام پرنسس پير زن: پرنسس . سالها می شه که اين کلمه رو از کسی نشنيدم تو با گفتن اين کلمه من رو ذوق زده کردی. چه خوب راه نفوذ به قلب خانم ها رو می دونی. سلام ... آدم برفی: آدم برفی هستم ( تعظيم می کند) پيرزن: سلام آدم برفی . پس شا ل و کلاه ت کو ؟ بينی و دکمه هات ؟ آدم برفی: من بدونه اينا هم آدم برفی هستم . نگاه کنيد ( می چرخد که پيرزن او را ببيند) پيرزن: بله تو آدم برفی هستی . يه آدم برفی زيبا آدم برفی: متشکرم . هوای خوبی نه؟ پيرزن: بله هوای خوبی آدم برفی: بلاخره کسی پيدا شد که مثل من از اين هوا لذت ببره پيرزن: زمستان پر برکتی اما اگه من توی خونه ام بودم واجاقم گرم بود ودر حال نوشيدن چای از پنجره به بيرون نگاه می کردم از اين هوا بيشتر لذت می بردم آدم برفی: مگه خونه شما گرم نيست ؟ پير زن: نه برای همينه که تو اين هوای سرد از خونه اومدم بيرون تا برای اجاقم سوخت پيدا کنم آدم برفی: من می تونم چشمامو به شما بدم اونا ذغالی هستند و برای گرمای خونه شما مناسبند پير زن: اما تو خوت به چشمات احتياج داری؟ آدم برفی: من بدونه چشمام هم بازم آدم برفی هستم . راستی از اين چوب بلوط هم می توانيد به عنوان عصا استفاده کنيد که تو اين يخبندان و برف سُر نخوريد و سالم به خونه برسيد ( دستهايش را هم به پيرزن می دهد) پيرزن: او... نه من نمی تونم قبول بکنم . تواين جوری به يه گوله برف بيشتر نيستی و فردا صبح اولين رهگذر با ضربه پايی نقش زمينت می کند آدم برفی: من با تابش خورشيد از بين می روم پس چه بهتر که تو اين فرصتی که دارم بتونم به دوستام کمک کنم و چيزهائی رو که احتياج دارند بهشون بدم . شما هم زودتر بريد تا سرما نخورديد پيرزن: من اين محبت تو رو هيچ وقت فرامش نمی کنم آدم برفی: اميدوارم که ازاين هوا لذت بيشتری ببريد ( پير زن خداحافظی می کند و آرام می رود و در برف گم می شود) مترسک: تو با خودت چکار کردی؟ عجب آدمی هستی حتی ديگه نمی شه تو رو شناخت آدم برفی: من هنوز آدم برفی هستم مترسک: آره تو هنوز آدم برفی هستی آدم برفی: از کبوتر ها خبری نشد؟ مترسک: نه.اون به سلام من احتياجی نداشته کاشکی چيزه بهتری براش می فرستادم چيزی که لازمش می شد ، مثل يه بُرس يا اين گل سينم يا حتی کلاهمو آدم برفی: هوا داره تاريک ميشه بارش برف شديد تر بهتر بخوابی تا فردا مترسک: تا فردا ( بارش برف شديد مي شود هوا رو به تاريکی می رود مترسک می خوابد اما آدم برفی نمی خواهد که بخوابد) آدم برفی: "من به دنبال کسی می گردم که غمش را با من تقسيم کند من دلم را با او و دوتايی پس از آن به تما شای بهاری برويم که شقايق ها را امسال به صحرا ببخشد" کاشانی (هوا کمکم باز می شود . خورشيد طلوع می کند صدای آواز پرند گان شنيده می شود و کبوتران از دور به سمت مترسک می آيند مترسک از خواب بيدار می شود) مترسک: اونا دارن بر می گردند... آدم برفی بيدارشو کبوترها برگشتند آدم برفی: می شنوم کبوترها : سلام آدم برفی : خوش خبر باشيد کبوترها: سلامت باشيد . شما چرا اين شکلی شديد؟ آدم برفی: اشکالی نداره. چه خبر اين دوست من دل تو دلش نمونده زودتر بگيد چی شد؟ کبوترها: اول اينکه سلام رسوند مترسک: پس دوستی من روقبول کرد کبوترها: بله واز اينکه براش سلام فرستادی خوشحال شد وگفت حاظر بوده تمام زندگي شو بده که بشنو تو براش سلام رسوندی اون منتظره توِ، دوست داره تو رو ببينه مترسک: منم دوست دارم ببينمش.... اما چه جوری؟ من هيچ وقت از اين جا که هستم دورتر نرفتم آدم برفی: ديگه وقتش که بری مترسک: من نمی تونم ( رو به مترسک آن طرف مزرعه) من قدم زدن از يادم رفته آدم برفی: برای رفتن فقط کافی اولين قدمتو برداری کبوتر: ما هم کمکت می کنيم مترسک: نميشه پاهام می لرزه. نمی شه ، نمی شه کبوتر: ما بال های تو می شيم (روی شانه مترسک می نشيند و او را مي گيرند تا بلندش کنند اما هرچه تلاش می کنند مو فق نمی شوند) فايده نداره ، من به آرزوم نمی رسم. به دوست من بگيد نتونستم بيام، بهش بگيد من يه مترسک بی دست و پام ، بهش بگيد من و دوست نداشته باشه آدم برفی: تو نبايد نا اميد بشی . زنبور عسل با اون پرای کوچيک وبدن سنگين نبايد بتونه پرواز کنه ولی چون بهش فکر نميکنه پر می زنه و به هر کجائی می ره ، بيا از اين چتر استفاده کن با وزش باد و کمک کبوترها برو به سمت آرزوت مترسک: نمی تونم چتر تو رو قبول کنم اين تنها چيزی که برای تو باقی مونده ، اگه اونم من از تو بگيرم نور خورشيد تو رو زودتر آب می کنه آدم برفی: بگيرش. من خود به خود آب می شوم دوست دارم خاطره ی خوشی از من وفصل زمستان داشته باشی ... من هنوز يه آدم برفی ام مترسک: تو توی خاطره وقلب من زنده می مونی ... آدم برفی... آدم برفی : دوستت منتظره . برو ( مترسک چتر را بالای سرش می گيرد و کبوتران او را از شانه بلند مي کنند ، با اشاره آدم برفی باد وزيدن می گيرد و برف ها به آسمان می روند مثل اينکه کولاکی شده ، مترسک و کبوتران به سمت انتهای مزرعه می روند . همه جا آرام می شود . پسر دوان دوان به سوی آدم برفی می آيد) پسر: سلام آدم برفی مهربون آدم برفی: سلام پسر: من ديگه سردم نيست آدم برفی: خوشحالم که می تونی به راحتی در برف بازی کنی و لذت ببری پسر: امروز مدرسه تعطيله مادرم اجازه داد که بيام از تو تشکر کنم و با هم بازی کنيم . اما تو چرا اين شکلی شدی؟ آدم برفی: اشکالی نداره . بيا بازي مونو شروع کنيم پسر: اينجوری نميشه . صبر کن ( پسر به سمت خانه می رود وبا کاغذهای رنگی و وسايلی در دستش باز می گردد) آدم برفی: اين وسائل رو برای چی آوردی ؟ پسر: برای ... اينها برای توئه . ميوه کاج رو می زارم جای بينيت ، اين دوتا دکمه ی سياه بزرگ برای چشمات ، دکمه های رنگی هم روی بدنت وبا اين کاغذای رنگی هم برات کلاه درست می کنم . تو دوست زيبای من هستی . حالا بازي مونو شروع کنيم آدم برفی: { با شوق} شروع کنيم ( پسر دور آدم برفی می چرخد و برای او دست می زند آدم برفی قلبش سرخ می شود و آرام لبخند می زند. نور می رود و در انتهای مزرعه مترسک را در کنار دوستش پشت به صحنه می بينيم) مترسک: اون دوست خوبی بود ومن دوست داشتمش چون ... مترسک اونور مزرعه: چيزی نگو آدم دوست داره چون دوست داره هيچ دليلی برای دوست داشتن وجود نداره مترسک: آدم های خوب از ياد نمی روند از دل نمی روند از ذهن نمی روند ولی زودتر از اينکه فکرش رو بکنی از پيشت می روند آدم برفی سرده اما مهربونه آدم برفی مي خنده اما غمگينه آدم برفی آرومه ولی دلش پره آدم برفی اومدنش غوغاست اما رفتنش آرومه سلام آدم برفی عزيز (نور می رود) جمعه 27 بهمن 1391 :: 12:26 ::
نويسنده : andisheyshoush
پيوندها چت باکس
Coming soon ....
|
||