گروه تئاتر اندیشه شهرستان شوش
تشریح عملکرد گروه
صفحه نخست             مدیر وبلاگ            پست الکترونیک         آرشیو مطالب         عناوین مطالب

نمایشنامه آوایی در تاریکیبیا

 صحنه : نور عمومي صحنه روشن است فونهاي سياه صحنه را آذين كرده دكور مختصري درصحنه ديده مي شود دو پنجره در سمت چپ وراست و تعدادي لباس نمايش و مقداري وسايل گريم و يك پارچ ليوان پلاستيكي پخش پلا شده نردبان چوبي دو طرفه در سمت چپ انتهاي صحنه وقابي تور گرفته در بالاي نردبان گردگرفته آويزان است .......


نمايشنامه آوایی در تاریکیبیا

تقديم به همه پاكدلان صحنه هاي تئاتر

آدمهاي نمايش

ناظمي ۳۵ساله

ايلقار ۲۵ساله

بهرام ۲۵ساله

امير ۲۵ساله

جواد ۳۵ساله

پدر ۴۵ساله

رها ۲۲ساله

۱۰نفر همسرا در سنين مختلف دختر و پسر

 

نويسنده : سيد مرتضي فتاحي

صحنه : نور عمومي صحنه روشن است فونهاي سياه صحنه را آذين كرده دكور مختصري درصحنه ديده مي شود دو پنجره در سمت چپ وراست و تعدادي لباس نمايش و مقداري وسايل گريم و يك پارچ ليوان پلاستيكي پخش پلا شده نردبان چوبي دو طرفه در سمت چپ انتهاي صحنه وقابي تور گرفته در بالاي نردبان گردگرفته آويزان است در وسط صحنه در فون مياني يك قاب تور گرفته مشهود است. صحنه چنان است كه گويي قبل در آن درگيري شده است. كارگردان نمايش بنام ناظمي با يك كيف معمولي بدست وارد صحنه مي شود حالت عصبي رواني دارد دل آشوب وآشفته چهره است پايش به يكي ازوسايلها برخورد كرده ميترسد عقب ميكشد تشويش وجودش را فرا مي گيرد باد پنجره سمت راست را در هم مي كوبد كارگردان وحشت زده وسط صحنه ميماند . افكت غرش آسمان صحنه را پرميكند. كارگردان بخود آمده به سوي پنجره رفته آن را مي بندد افكت قطع مي شود. چشم كارگردان به لباس جواد ميافتد وحشت زده بسوي آن ميرود برداشته ونگاه ميكند صداي اكودار جواد صحنه را پر مي كند .

افكت جواد: الان چشماني منتظر دوخته برحلقه در، دق الباب تو را انتظار مي كشد پايان بده انتظاررو

كارگردان باحالت عصبي بطرف صداميرود. صداي اكودار بهرام صحنه راپر مي كند لباس جواد را پرت كرده لباس ديگري را بر ميدارد.

افكت بهرام: هر مومني خداشو گم كنه روزي خودشم گم ميكنه .

كارگردان آشفته و سراسيمه بطرف صدا ميرود لباس را بگوشه اي پرت مي كند صداي اكودار امير صحنه را پرميكند لباس ديگري را برميدارد .

افكت امير: سوز سوختگي را نفهميدي اما بوي سوختگي را چي ؟

كارگردان ديوانه وارچهاردست و پا بطرف صدا ميرود لباس را بگوشه اي پرت كرده زنجير را برداشته صداي اكودار ايلقار صحنه را پر ميكند.

افكت ايلقار:مرا توان گسستن زنجيرا نيست فقط مي تونم زنجيرامو رنگ كنم تا براق بشن

كارگردان وحشت زده زنجير را به گوشه اي پرت ميكند در وسط هراسان ميچرخد ميماند ، بر ميگردد

كارگردان:عادت تقدير شده ، اعتياد فراموشي گرفته ايم . گمگشته ايم ، زمانو لت و پار مي كنيم در تماشاخانه زندگي ، اعتياد فراموشي ضجه جفده براين ويران آباد ناله سرا. فراموشي اتفاق نيست احتضار رسالته آخرين هذايان مختصر مرديست كه وصيت مي كنه نابودي عشق رو .

كارگردان خود را به لباسها رسانده با آنها بازي ميكند .

كارگردان: دير كردن همه بازيگران دير كردن.از نقش عاشق پيشه تا بازيگر رل راهزن و ديگران .

با پايان ديالوگ شمشير نمايشي را از ميان وسايلها بر ميدارد و همزمان افكت رعد و برق صحنه را پر ميكند.

كارگردان: زلف به باد مي سپاريم بي قيمت . دل به نمايش مي بنديم بي ارزش. سوز دلمان راساز مي كنيم اما بي بها ، انسان را فرياد مي كنيم در اين تماشاخانه اما بي رسالت .

خود را به بالاي نردبان رسانده در پشت قاب قرار گرفته عينك به چشم دارد.

كارگردان: در شگفتم از آنم كه اگر چند وجود من از بسياري شاهان كشيكان وبسي سرهنگان وباجيگيران ارزشمند تر است اماچگونه است نه آبي دارم نه آفتابي ونه پاره هندوانه اي.

از نردبان پايين آمده يك تكه لباس برداشته ادامه ميدهد.

كارگردان: بازيگر اين نقش زمان را گم كرده پيمان را شكسته پاره پوش وپارينه سنگ به ضيافت آهنها آمده در سده جنون و جمود.

لباس را به قاب مياني آويزان كرده چشمش به پنجره مي افتد بهرام را پشت پنجره مي بيند بطرف اوميرود

كارگردان: سلام بهرام دير كردي .آره آره ميدونستم كه فراموش كردي تمرين داريم.

بهرام از پشت پنجره دور مي شود كارگردان با عصبانيت برگشته لباس را از روي قاب برداشته به زمين مي كوبد

كارگردان:خودكرده راتدبيرنيست من اشتباه كردم به توبايد نقش يه خائن رومي دادم نه نقش يك انسان آزاده رو

لباس را لگدمال كرده به گوشه اي پرتاب مي كند .

كارگردان: تا الان كجا موندن . تاالان كجا موندن كسيكه نتونه حرمت زمانو نگه نداره چطوري ميتونه حرمت صحنه را ترانه كنه و به اين مردم بخونه.

با عصبانيت به لباسها حمله كرده آنها را از بالاي سرخود پرتاپ ميكند.

كارگردان: بازيگران بدبخت بدبخت تازه فكر مي كنن كارشون تو جشنواره اول خواهد شد ما بازي نكرده بازي را باختيم.

بعد از كمي تامل عصباني تراز قبل ادامه ميدهد

كارگردان: بازي كدوم بازي كدوم نقش.كدوم نمايشنامه.اصلا من كارگردان كدوم نمايشم در اين تماشاخانه بي

صولت. راوي كدوم قصه ام. قصه يا غصه.اصلاٌ من كيم.من كي هستم يه نفر بگه من كي هستم ازكدوم باديه

اومدم.دركنج كدوم بيفوله بدنبال زندگيم در اين نا كجا آباد.فراموش شده هستم بي تقصيرآخر كجائيم من ، پاپتي كدوم پانارنجم بربام بلند بودن و هوهوكردن.

همراه ديالوگ به بالاي نردبان ميرود

كارگردان: عاشق موجم اما محصورهيچ دريايي نيستم به جام جرعه اي لب ترم كنيد ازهيبت پر شكوه تشنگي با پرتاپ ليواني كه در دست دارد متوجه قاب عكس وسطي مي شود

كارگردان: ايلقار يار غار تو كه ميدوني من بيگناهم گوسفند قربوني ديگران هستم در مذبح عشق ، تو بگو من كيستم.

ايلقاربا لباس سراسر سفيد از فون مياني ظاهرميشود

ايلقار:تو از ما هستي و بسوي ما برميگردي

كارگردان ترسيده عقب عقب كشيده نقش زمين شده ايلقارغيب مي شود

كارگردان: رضا آره اشتباه نمي كنم خود رضا بود. رضا ايماني بازيگر نقش ايلقاردر نمايش من. تو بهترين بازيگرمني اينو هميشه و همه وقت خدا گفتم

ايلقار باهمان هيبت ازسمت راست ظاهر مي شود

ايلقار: تو از ما هستي و بسوي ما برميگردي

ايلقار غيب شده كارگردان عصبي تر از قبل ادامه ميدهد

كارگردان: ميدونم از من دلگيري ولي من ، من ميخواستم تو بازيگر نقش اول بشي.من ميخواستم نامزدت رهابا ديدن نقش تو بهت افتخار كنه.من كه چيز ديگه اي نمي خواستم فقط خواستم اولين باشي در آخرين نمايشم بدي كردم؟

ايلقار با همان هيبت ازسمت چپ ظاهر مي شود

ايلقار: تو ازما هستي و بسوي ما برميگردي

كارگردان ديوانه وار ادامه ميدهد

كارگردان: من هستم امانيستم وقتي تنها هستم نمي دونم كي هستم كسي نيست بگه من كي هستم؟بذار به حال خودم باشم ايلقار ، ايلقار

كارگردان بلند فرياد ميزند همه بازيگران ازپشت صحنه بطور متناوب فريادايلقارسرميدهند. كارگردان دودستي سرخود راگرفته تور وسط راكشيده به دورخود ميپيچد و بي اختيارنقش زمين مي شود. نورخاموش و روشن مي شودجواد وبهرام و امير درروي نردبان وايلقارزنجير در دستانش در وسط آرايش گرفته اندكه امير بلند فريادميزند

امير: ايلقار (ايلفار نوعي رقص سماانجام ميدهد افكت نسيم درصحنه)

بهرام: ايلقار

جواد: ايلقار

هرسه: ايلقار،ايلقار،ايلقار (رقص سما ايلقار تند تر ميشود)

ايلقار: آي ياران.دوستان نجاتم بديد نجاتم بديد

اميربه كمك ايلقارمي شتابد اما صداي زوزه باد هردورا رو پنجره چپ فيكس ميشوند،ايلقارادامه ميدهد

ايلقار: ياران دوستان كمكم كنيد كمكم كنيد

بهرام به كمك ايلقار ميشتابد اما صداي زوزه باد هردو را رو به پنجره راست فيكس ميكند

ايلقار: ياران دوستان بدادم برسيد كمكم كنيد نجاتم دهيد نجاتم دهيد

جواد هم خود رابه ايلقاررسانده درمقابلش قرارميگيرد باصداي زوزه بادهر دودستها روبه آسمان فيكس مي شوند ايلقارادامه ميدهد افكت قطع مي شود .

ايلقار: اي ياران ، دوستان نجاتم بديد شماروبه حق پنج تن.شما روبه حق تشنه نينوا-شما روبه حق تنهايي مولا

نجاتم بديد نجاتم بديد

جواد دستان ايلقار را بلندميكنداما خودناي ايستادن ندارد مينشيند بهرام واميربه سوي ايلقاربه سالن بر ميگردد.

ايلقار: آي محبان سما آي خاكيان ارض نجاتم بديدو بدادم برسيد.بدادم برسيدو مراازاين پيله تنيده بر تاروپودم كه ريشه سوزنده خلاصم كنيد مرا ازچنگال اين ديوسپيد اين غول بد فرجام اعتياد خلاصم كنيد.

مي نشيند وهق مي زندجواد ازانتهاي صحنه بلند شده بطرف ايلقار مي آيد

جواد: ايلقار هيچ گرهي از گرهي بازنميشود مگر آنكه گره گشا ناخن درگره بشكند و سوز و زجر سم شكسته

راتاپ آورد اگرازپيله رهيدي پروانه اي امااگر ماندي كرمي بيش نيستي برخيزوپروانگي را مرادكن.

بهرام آرام بسوي ايلقار قدم برميدارد.

بهرام: هزار شمع به قرارپروانه اي ميسوزند اماسوز سوختن رافقط پرسوختگان ميدانند ميسوزندوخوشند

ازسوزسوختگي آياكسي نبود برات بسوزه؟ (امير به طرف ايلقار قدم بر ميدارد)

امير: سوز سوختن رانفهميدي بوي سوختن را چي؟اگرمشامت شبنم ندارد كه ميدانم ندارد بوي سوختن به زندگي يه زن يه عشق به مشامت نمي رسد؟

جواد:يه نگاه به دستات بندازخاكستر اون سوختن لاي انگشتاته. پخش وپلادر ني ني چشماته.خونه كرده دردلي

دلي دلت نمي بيني؟

بهرام: ايلقار ازچهارسوي اين تماشاخانه ازدو پنجره اين ماتمكده هيچ وقت سيهكي يا طوفاني بدهيبت رخصت ورود نداشت.

امير باافسون همراه باديالوگ خودرابه پنجره ميرساند

امير: هميشه وهمه وقت خدا از شيشه هاي شكسته اين دريچه ها نسيم آواز رهايي ميخواند. نه خود رها.

امازني بود رها نام كه گيسوانش را شانه ميزد در نسيم اين شكسته دريچه ها

بهرام بامتانت از پنجره بيرون رانگاه كرده رو به ايلفار

بهرام: ايلقار رها رانمي بيني؟

ايلقار چهار زانو خودرابه بهرام ميرساند اميرازطرفي ديگر

امير:ايلقار ازاين طرف اومد رها را نمي بيني؟

ايلقار چهار زانوخود رابه امير ميرساندبهرام ازطرفي ديگر

بهرام: رها رضا اينجاست ايلقار نمايش در رداي عشق ميخواد تو روببينه

رها با لباس مشكي از ميان تماشاگران برميخيزد نور صحنه خاموش مي شود آتش صحنه را پرميكند

رها: لباسهاي عروسيم سوختند با لباس سياه بدشگونه بيام بازي خوب ايلقار رو ببينم

آتش خاموش وروشن مي شود ايلقار ضجه ميزند

امير: ايلقار رفت دريا. موج موج اشك ريخت. رفت اون ته ته يه ماهي سياه گيسو برات آوردرها.يه ماهي سياه گيسو كه بياد غمهاتو رسوا كنه .

نور خاموش شده آتش صحنه راپر ميكند رها از سالن ادامه ميدهد

رها: لباسهاي عروسيم سوختند بالباس سياه بدشگونه بيام بازي خوب ايلقار روببينم ديگه صدام نكنيد.بارون چشمامو ميريزم روآتيش بلكه لباسهاي دامادي ايلقارنسوزه خواهش مي كنم ديگه صدام نكنيد.

آتش خاموش شده نورروشن مي شود غم بر صحنه حاكم شده است

جواد: اگه دلت به حال خودت نمي سوزه كه حجت دارم نميسوزه لااقل رها را اسيرنكن اين زنجيرها براتن ظريف رها خيلي سنگينه مي فهمي؟

بهرام: چي شده اون حرفا،اون قول وقرارها. اون قربون صدقه رفتنهاچي شدكجا رفت.مرگ برات سعادته اگه بميري كه نمي ميري تا رها شود رها ازدام چند دانه عشق تو

امير: دلتوغبار گرفته ايلقار.گرد اون گردسفيد لعنتي شياربه شيار مغزتو تسخيركرده.اگه نميتوني شرف رها رامردونگي كني بروازاين شهربرو تاهمين مردميكه نمك تودستاشون رنگ نداره حكم بي غيرتي تو امضا نكنند.

ايلقار بانعره ازميان هرسه برخاسته عقب ميرودآنهابطرف او ميروند

ايلقار: نه، نه،نه

هرسه: حكم مردم

ايلقار: نه

هرسه: حكم مردم

ايلقار: نه

هرسه: حكم مردم (ايلقارخودراازآنهاخلاص ميكند)

ايلقار: اون نبايد بخاطرمن خودشو حروم كنه ،من،من حق ندارم بخاطر غرور ابلهانه ام اونو رسواي اين رسواخانه شوم كنم حرفامومي فهميد. نه نمي فهميد(نعره)

جواد: اشتران اين دشت توان باركشي معركه درويشي حضرتعالي راندارن

امير: جواد ايلقار حال خوبي نداره.سنگ مكررزدن براستخوان شكسته نه رواي توست نه سزاي ايلقار بدبيار

جواد: بفرما ازقاطر پرسيدند بابات كيه گفت اسب آقادائيمه (اميرعصبي به طرف جواد ميرود)

امير: خوب جوادخان باباي تو كيه؟ (بهرام پادرمياني كرده ازوقوع حادثه جلوگيري ميكند)

بهرام: تو چته جواد.چرا همه چيزو بهم ميزني ما ميخوائيم ايلقارودلداري بديم نه اينكه دلشوبشكنيم

جواد: كدوم دل.اين پسره دل نداره دلشو بافوركرده هرروزهم توعالم خودش به هپروت ميره

ايلقار: جواد منكه چيزي نگفتم.فقط گفتم...

جواد: چي ميخواستي بگي به همه ماتوهين ميكني ننه من غريبم درمياري كه چيزي نگفتي تو خيلي راحت به ماميگي شما نمي فهميد (ايلقارازكرده خود پشيمان است)

ايلقار: به موي رها قسم قصد توهين نداشتم.من ميدونم بخاطر من ناراحتيد.الا تو جواد تو جدا از درد من اعتياد من.فرداي رهاي من تو عشقو ميشناسي. تو سيزده ساله تموم عشقتو تضيف كرده اي وهرروز دلي دلي شيرين گمشده ات رو ميخوني

امير باچهره اي نادم درمقابل جوادقرارگرفته پوزش ميخواهد

امير: پاپتيتم كاكلي

وجودايلقار را اضطراب فرا گرفته بيادگذشته ميافتدجوادروبه ايلقار

جواد: چقدراين واژه رو زيبا وبااحساس به رها مي گفتي يادته؟

رهادر ذهنيات ايلقاردر صحنه پيدا شده ايلقارروبه رها

ايلقار: پاپتيتم كاكلي

رهااز صحنه خارج شده جواد بطرف ايلقارمي آيد

جواد: دلت كربلا،عشقت كوفه كوفه جدايي،روزگارت شده آخرت يزيد.خودمصيبت شدي به بم

امير: نمي دونم رامشگر كدوم آئينه بودي.برفراز كدوم فرطه مرثيه كردي تنهائياتو

بهرام: اگه به فكرخودت نيستي اگه ميخواي درداين عشق غمبادگلوي رها باشه كه شده لااقل به اين مردم فكركن يه سال ديگه طبيب ميشي الان توسال آخرپزشكي هستي

جواد:حرفهاي بهرام وامير وآئينه كن هرشب تنهائيتو باآئينه واين مردم تقسيم كن

ايلقار: بند رو بند،درد رو درد،غم رو غم،كوه غم ساختم ازتل تل دردام وازتپه تپهُ غمهام

رهابصورت رويايي واردصحنه شده ايلقاردرمقابل رها قرارميگيرد

ايلقار: رهامن تورادرآسمون فكرم انديشه ام تفكرم روحم درسم وبازيگريم پناه دادم تاغمها تو را رسوانكنم.

رها: اما گرفتارشدي ومنو به رسوايي كشيدي(رها ازصحنه خارج ميشود)

امير: پناهتو ازرها گرفتي اماازاين مردم نگير يه سال ديگه ميتوني مرهمي بر زخمهاي اين مردم وطبيبي براي دردهاي قبيله فقيران باشي

ايلقاردروسط بازنجيرنوعي رقص تداعي كرده همگي اورادورميزنند

ايلقار: اين حلقه هاحلقه نامزدي من نيستند گره درگره حلقه درحلقه پيچ درپيچ اين زنجيرها كنده برپاي برده ايست كه درهيچ بازاربرده فروشي خريداري ندارد

جواد: برده دارنيستيم اماعزيزتر ازيوسفي براي مادر بازار مصر

بهرام: تو خواب عزيزنيل رادر قحطي انديشه ودر خشكسالي سال قهرمحبت به ماتعبيركردي ما مديون توئيم ايلقار.

ايلقار: خواستم طبيبك نيش دردهاوشفابخش مارگزيده ها باشم ديگرنميدانستم بردردخودم نه درماني هست نه طبيبكي.

امير: ايلقارققنوس درآتش خودساخته ميسوزد وفناميشود اماازخاكستر سوخته اش ققنوسي ديگر متولد ميشود.

ايلقار: سوختم، سوختم، سوختم امانم دهيد امانم دهيد امانم دهيد

جواد: نان به كف نيستيم وحيا رنگ نمي كنيم درنمكدون ديگران.ميخواهيم توباشي در پناه رها.

امير: درپناه شفا

بهرام: درپناه هنر

جواد: درپناه مردمانيكه دردشان ناسورشده

ايلقار: شوراب نمك تلخ آجين اين مردم را رو زخمام نپاشيد

بهرام: اينهمه پشت اين مردم بدنگو اگرخوبند از آن مايند اگر بدند بازم از آن مايند

ايلقار: زخم روز زخم نيشتري ديگربر دمل زخمم.توچه ميداني ازهمين مردم چه تيپاهاكه نخوردم

بهرام: بايد باشي و همين مردم را به انديشه اي نيلگون رهنمون سازي

امير: ايلقارزيباتر ازققنوسي دراجاق اين كهن آباد.توسوختنش سوختي.اما خاكسترت جزتوليد ميكروب

ومرض چه نصيب اين مردم خواهد كرد؟

ايلقار: اين همه زنجير ره به سوي گره دار بسته وگره دارقفلي بزرگ برگلوي آن نهاده كه هيچ قفل

سازي راامكان هنر نمايي نيست.

جواد: حيف نام ايلقار، حيف عشق رها، حيف اين همه سال درس ودانشگاه، خواستن وتوانستن كه

بي مثما كردي با توجيهات احمقانه خودت.

ايلقار: من ميخواهم باوركنيد ، من ميخواهم رها ورهايي را ، حال كه دربرابر شمايم از خودم ازنام

خودم ازاين زنجيرها ازاين دربدريها ازاين آوارگيها خسته شدم.اما اين قفل راامكان گشودن نيست.

جواد: اگه چشماتو واميكردي و ميديدي همين مردم حتي به نام تونياز دارند به اينكه پيش طبيب روند

ونام طبيب شفايشان بخشد اگرميدانستي نعمت طبيبي را

امير: قفل وزنجير افسانه ميشد و ميماند.

بهرام: درقصه هاي زيباي مادر بزرگها

ايلقار: هستم ونيستم چون اين بودن هستي نيست وهستم امامسخي بي چون در مسلخي بي چرا.

امير: سيزده سال پيش وقتي شيرين جفاكارسوي خسروكرد وجواد فرهادگون ماراتنها گذاشت جواد

بي تيشه و بي ياور قفل راافسانه كرد و عشقش را بالاتراز افسانه

بهرام: ايلقار جواد همان شاهين شفا يافته ازشليك هفت تير نانجيب وهفت ضربه شمشير جفاي اين

روزگار است.

جواد: ممنونم از تمجيدتان.اما شيريننم رارسواي زبانها نكنيد ايلقار چون شب كوري محال است شبي

مهتاب رادر جام شقايق بنوشد شب كور.شب كور.شب كور

ايلقار: چه مهتاب كور باشم چه آفتاب كورچه كسي ازم پرسيد چرا ايلقار چطورشد ايلقار نپرسيدند

و طردم كردند نپرسيدند ورسوايم كردند نپرسيدند وپروازم دادند.

امير: وقتي به دام افتادي كسي راصدا نزدي فكركردي به تنهايي توان گشودن بندها را داري

بهرام: غرور پزشك شدنت غرور داشتن رها ديوار شدندكه حرفاتو درداتو حتي به جواد كه يارگرمابه وگلستانت بودنگي

جواد: ايلقارآيا من غار روزهاي آوارگي و يار شبهاي تنهائيت نبودم؟

ايلقار: رهايي به حد خستگيهام سخته چي بگم

جواد: چقدر سخته چقدر سنگينه ايلقار.سنگينترازرسوايي رها.سنگينترازسقوط وبدفرجامي

بهرام: ميخواي پنجره را بازكنم صداي رها را بشنوي؟ (ايلقار با تمام توان فرياد مي كشد)

ايلقار: نه، نه، نه

امير: عربده كش شدي ايلقار.توكه طاق وناي اين زندگيرو نداشتي چراملك دلش رو چون فئودالي ستم

پيشه تصرف كردي الان هم عربده نه نمي خوام نمي تونم ميكشي.

جواد: بيچاره اون دختر كه توراخدا پنداشت وبه بندگي توفرمان برد وزانو زد

امير:هرمومني كه خداشو گم كنه روزي خودش هم گم ميكنه

بهرام: اين توبودي كه اسب سپيد بالدارقصه هاي مادر بزرگتو براش پيش كش آوردي نياوردي ايلقار؟

جواد: دل شكسته رها هيچ .ايكاش بدترين ظلمها رادرحقش ميكردي اما ايمانشو نمي گرفتي

امير: يه روزرها بهم گفت اگه ايلقاررو ديدي بهش بگو (رهاوارد شده خودرا به بالاي نردبان مي رساند)

رها: مرا بي سبب تونه بامي هست كه آفتابي برآن بتابد نه لذت تماشاي آئينه اي كه گيسوان بلند آفتاب را برآن شانه زنم.

ايلقار: من مي خواستم سايهُ خدايي باشم براي تو

رها: سايه نشينم كردي اي فريب خورده از آفتاب واي فريب خورده از صبح كذا

رهاازصحنه خارج شده اضطراب دروجودايلقار به اوج خودميرسد

ايلقار: ديوونه ام كرديد بسه ديگه به من بگيد چه بايد بكنم

امير: پرده هاي اطلسي چشماتو كناربزن تاآفتابو ببيني وصبح صادق رو

ايلقار: ناتوانم چون كوري كه امكان ديدن نداردچون افليجي كه ناي راه رفتن ندارد ناتوانم

جواد: دست دردست گره درگره حلقه درحلقه پاره كن اين زنجيرهاي اسيري قرن رو

ايلقار: درفاصله دستهام كوهها استوارند امكان رسيدن دستم به دست ديگرم نيست.

بهرام: ناي ناي توست گلو گلوي توفرياد بزن كه هنوز نفس ازآن توست و فرياد از آن رها

ايلقار: گلومو گورصدام كرده فريادم به جايي نميرسه جز گوشهاي خودم.

امير: پتيله كم سوي زندگيت سوسوميزنه.با خونت شعله وركن اين سوسوي اميد رو

ايلقار: فاصله فاصله قرنهاست مهمون كدوم قرنم ازپس دهها قرن آوارگي

جواد:الان چشماني منتظر دوخته برحلقه در دق الباب توراانتظارميكشد پايان بده انتظار رو.

امير: مرگ وانتظار خواهران دوقلويند انتظارخواهر كوچكتر ازپس ساعتي

ايلقار: انتظار بي رنگ شده رنگها هم بي رنگ شدن

امير: كاري كن زيباتر شوي شايد رهاهمراه نسيم مسا ميزبان شد درتماشاي دررداي عشق.

ايلقار: نمي تونم فقط زنجيرامو رنگ ميكنم تابراق بشن و وقتي براق شدند زيبا ميشن.

جواد:يك راه تنها يك راه پايان اين دردلاعلاج توست.

ايلقار: هرچي باشه مي پذيرم

جواد:دلي دلي دلتو سازكن بذار قلبت توسينه آهنگ زندگي بزنه ايلقار والا

ايلقار: والا چي؟

جواد: رها پرميگيره پرواز ميكنه به اون دور دورا

ايلقار: نه (همگي دور ايلقار مي چرخند)

هرسه: درختي كه ريشه اش فاسدشده بايد تيشه به ريشه بشه (همگي ايلقار رافرياد مي زنند)

ايلقار خود را از ميان آنان خلاص كرده بگوشه اي پرت ميكند

جواد: درختي كه نتونه بزمچه اي را به منت سايه اي مهمون كنه بايد تيشه به ريشه بشه ايلقار

ايلقار: نه

بهرام: درختي كه نتونه آشيون كلاغي يا لونه جغدي باشه بايد تيشه به ريشه بشه ايلقار

ايلقار: نه

امير: درختي كه نتونه زيبايي بهارروبفهمه تاسبز بشه اگر بيست ساله هم باشه بايد تيشه به ريشه بشه ايلقار

ايلقار: نه

هرسه:درختي كه ريشه اش فاسدشده بايد تيشه به ريشه بشه ايلقار

ايلقار: نه

كارگردان با لباسي آراسته وشيك وارد صحنه مي شود

كارگردان:خيلي خوب بچه ها تمرين براي امروزكافيه خسته نباشيد منم كار دارم بايد برم.

جواد: كجا آقاي ناظمي ماتا بازبيبني وقت زيادي نداريم تازه سه پرده ازكاروفقط ميزان مادرداديد

امير: آره اون سه پرده بايد رتوش بشه كه مونده

بهرام: تازه كلي از ديالوگهاي عوض شده راهم بايد دوباره تلفظ كنيم.

كارگردان: ببينبد آقايون سفسطه نكنيداين بازيها اين حسها هموني نيستند كه من ميخواستم البته منظورم

ايلقار نيست رضا داره با نوشته من باانديشه من زندگي ميكنه ولي درمورد شما بايدبگم شايد من نتونستم اون ارتباط لازمو ايجاد كنم شايد هم درآناليز وتجزيه تحليل شخصيتها درست عمل نكردم نمي دونم.

امير: آقاي ناظمي اميدوارم منو ببخشيد اين برميگرده به نوع كارشما.ازطرف ديگه ماهرچه درتوانداشتيم صادقانه تقديم كارحضرتعالي كرديم

كارگردان: اصلاً ازتواين انتظارو نداشتم باكارمن اينجوري برخورد بچه گانه داشته باشي من منكرتوان وتلاش بچه هانيستم ولي با همه اينا مي بينم اين كاري نيست كه من انتظارشو داشتم ازطرفي هم نمي خوام مفحكه تماشاگران باشم.

ايلقار : معذرت ميخوام بچه هاازوقتي كه اينكاروشروع كرديم نهايت سعي خودموكردم تا بشم يه ايلقاردرست حسابي.كلي رونقش خودم تحقيق كردم تاايلقار روپيدا كنم.

بهرام: آخه شما گم كرده داريد كه ميخواي پيداكني ماكه نقش خودمون پيدا كرديم

كارگردان:اين نظر شماست بهرام خان اگه نظربنده بعنوان كارگردان براتون مطرح باشه بايد عرضكنم خيلي از قافله عقبيد

امير: ولي آقاي ناظمي ماتموم سعي خودمونو كرديم به نظربچه ها موفق هم هستيم

كارگردان: اميرخان يا جنابعالي شلاق نخوردي يا حساب كتاب وجدول ضرب بلد نيستي من تموم حرفامو

تموم دق دليامواصلا تموم انديشه هامو رواين نمايش خلاصه كردم شماچي خيال كرديد آقا

ايلقار:آقاي ناظمي باشناختي كه ازبچه ها دارم بهتون قول ميدم به زودي شخصيتهايي باشند كه شمادرذهن خودتون اونارو خلق كرديد بي شك بچه ها هم استعدادشودارن هم لياقت شو.

بهرام: آقاي ناظمي كلام آخراينكه اگه مانتونيم اين نقش هارو بريم مطمئن باشيد تواين شهر هيچ كس نمي تونه،اون زمونيكه تو اين شهرماها تئاتر كار ميكرديم رضا آب نبات چوبي دستش بود.

امير: بابا بيخودي ايلقار ايلقارنكنيد اگه به نظرآقاي ناظمي رضا خوب بازي ميكنه حكمتي داره

كارگردان: ميشه بفرمائيد چه حكمتي داره امير خان

جواد: بچه ها اين حرفاي شما منو داره ازكارمون دلسردم ميكنه ماها بايداول ازهمه تكليف خودمونو

معلوم كنيم مااگه تئاتركارميكنيم ميخواهيم چي بگيم تهمت وافترا خوب نيست؟ ماكه خودمون به عينه

داريم به دوست وهم گروه خودمون تهمت ميزنيم.

ايلقار: ببينيد بچه هافكرميكنم شماداريد بيراه ميرين اگه من ازنظرآقاي ناظمي خوب بازي ميكنم براي اينكه

رفتم توجامعه باافراد معتاد نشست برخاست كردم تادنياشونو بفهمم شماها هم بايد خودتنو پيداكنيد

جواد: رضا جون من فكر ميكنم شما هم موضوع رابدتر بزرگش ميكني خودت ميدوني بچه ها دوستت دارند البته گناهي هم ندارند براينكه بچه هاشمارادر جاهايي ديدن كه باشخصيت شما كه يكدانشجوي سال آخر پزشكي هستي منافات داره.

ايلقار: جواد جون شما ديگه چرا بازم برگشتيد نقطه سرسطر.من اگه اسمموبازيگر گذاشتم يابايدنقشي را ازاول قبول نكنم يااگه قبول كردم بايدزحمت بكشم تااونيكه كارگردان ازم ميخواد دربيارم درغيراين صورت آب درهاون كوبيدنه

امير: مگه اينكه بااين حرفا خودتو دلخوش كني ولي من واشرفي نظرمون اينكه نقش نيست كه توروبه اونورا ميكشه بلكه سلولهاي بدنته كه ميو ميو ميكنن.

بهرام: بقول امير،شما اگه به اصطلاح خوب بازي ميكني درواقع خودت شدي داري روي سن هم شخصيت خودتو ارائه ميدي

ايلقار: چرا اينقدرتولفافه حرف ميزنيد يعني منظورتون اينكه من معتاد شدم؟

امير: منظور نه يقين داريم كه معتاد شدي ازكمالاتت پيداست مابي تقصيريم همه ميگن

كارگردان: همه براخودشون ميگن من نمي فهم شماهاچتونه عوض اينكه بال وپر به دوستتون بديد يا حداقل بازي خودتونوهم تقويت كنيد اومديد با اعصاب همديگه عمل جراحي مي كنيد كه چي ازطرفي دراجرا من ميخوام شخصيتهاي كارمو روي سن به عينه ببينم.

امير: دردمايكي دوتا نيست نورفاتحه مع الصلوات.منشي صحنه وطراح صحنه ودكوراتور الله اكبربابا ول كنيداين واژه هاي فرنگي رو.

كارگردان: آقاي اشرفي كمبودهاي مارو اونيكه بايدبدونه ميدونه لازم نيست شمادايه مهربونتر ازمادرباشيد

جواد: آقاي ناظمي خواهش مي كنم به اعصابتون مسلط باشيد شماهرچه صلاح ميدونيدامربفرمائيد درخدمت باشيم.

كارگردان: جوادجان بنده از تئاترهمون اندازه ميدونم كه شماميدونيد به نظرمن تئاتريعني عشق يعني

عاطفه يعني فرياديعني رهيدن گره ازگره دارواقعه.خب ديگه مثل اينكه حرفاي من اميرخانو ناراحت

ميكنه به هرصورت اگه دوست داريدادامه بديد ولي من بايد مرخص بشم .

جواد: بودن شمابه ما جسارت ميده با اجازه تون ما ادامه ميديم.

كارگردان: موفق و مويد باشيد (كارگردان ازصحنه خارج ميشود)

جواد: خوب شروع مي كنيم بهرام جان ازاول درگيري توبا ايلقار مي گيريم

بهرام: باشه من حرفي ندارم (باهم نردبان رادروسط قرارداده فرم خاص نيايش مي گيرند )

ايلقار: زندگي ازمن بيزار شده.ظلمت همه جا رو فراگرفته.روز من روشنايي خودشوبدست فراموشي

سپرده من دراين نمايش تراژدي مرگ رل زندگي را بازي ميكنم.

بهرام: خدايااين چه سرنوشت شومي بود براي ايلقارما رقم زدي

همگي: صبر پيشه كن زردتر ازهيمه سوخته سرختراز شرارآتش كه خداوندخوشبختي تورا با ايلقاروفا خواهد كرد

ايلقار: به رها ورهايي سوگند به زردي و سرخي آتش سوگندكه ديگر طاقتم طاق شده بريده ام از زندگي بيزارم چون ماراز پونه امازندگي هنوزسبز ميشه درباغچه حياتم.

همگي: ايلقار (با فرياد)

نورخاموش شده وروشن مي شود يك صندلي دروسط وصندلي ديگر درانتها ديده ميشود ايلقاروارد شده چشمش به سه تار افتاده آنرا برداشتهروي صندلي وسط مي نشيند و آهنگ غمگيني را مي نوازد

ايلقار: دمت گرم وسرت خوش باد.گوردل ما دل توشاد كه توديگه تنهام نذاشتي.دل تنگ بودم وبي قرارحرف بزن بامن آشنا (رهادرحاليكه لباس شيكي به تن داردوارد شده به ايلقار دست ميزند)

رها: آفرين آفرين عالي بود محشر ميزني ايلقار

ايلقار:ميخواي دلداريم بدي؟

رها: نه خوب مينوازي

ايلقار: يار ركاب نميده سواري پيش كش

رها: تو بازيگر خوبي برا زندگي نيستي

ايلقار: اما برا زندگي كردن بدنيا اومدم

رها: بعضي ها خيلي زود متولدميشن قبل ازاينكه زندگيشون شروع شده باشد بعضي ها هم خيلي دير متولد ميشن اونقدردير كه زندگي براشون تموم شده توازكدوم دسته اي ايلقار؟

ايلقار: مي فهم ميتونم استدلال هم بكنم همين ناظمي چند قرن ديرمتولد شده اون بايدتو قرن چهارم پنجم بدنيا ميومد وبجاي كارگردان دلقك سلطان محمود غزنوي ميشد.

رها: وتو خيلي زود بدنيا اومدي اونقدر زود كه هيچ كس تورا نمي فهمه ونخواهدفهميد حتي من

ايلقار:اين غايت درديه انسان تنهاست من از زجركشيدن شكوه ندارم ازتنها زجر كشيدن دردمندم تنهام گذاشتي رها

رها: ميدونم اما تنهايي تورو نميشه وزن كرد.

ايلقار: مگه من از زندگي چي مي خواستم يه آلونك دواطاقه كه هرروز برم درشفاخانه نسيم طبيب نسترن پا شكسته باشم ياحكيم شبنم براي اشك هرروزه اش بعد بيام اينجا نقش سوته دلي رابازي كنم(نقش سوته دل رابازي ميكند)يا نقش آواره اي رابازي كنم (نقش آواره رابازي مي كند)يا گدايي رابازي كنم(نقش گدارابازي ميكند)يا ايلقاري رابازي كنم و وقتي بر ميگردم خونه تورو ببينم كه انگشت به انگشت لحظه هارا وجب ميكني تا رضات به خونه برگرده. چرا.چرا.چرامن.

رها: چرا وچراهاي ديگه.تو بااين گرفتاريت منم گرفتاركردي آواره دربدرزندگيمو بي رضا كردي رضا

ايلقار: ببين رهامن نميخواستم پاترايي باشي درقصرسزاري من، نمي خواستم الهه عشق باشي در

تن واره زئوسي من مي خواستم همون تشنگي باشي همون راز بزرگ.

رها: خدا كيست.خدا كجاست

ايلقار: خدا دردل من است خدا در دل من است

رها: يار شكسته دلان خداست دلمو شكستي ايلقار

ايلقار: دلم جلجتاست عيسي رادر دل من به صليب كشييده اند

رها از صحنه خارج ميشود نور خاموش وروشن مي شود دوصندلي پشت به پشت در وسط صحنه ديده ميشود ايلقاردرراست وپدردرچپ نشسته اند

ايلقار: عمري باهم بودن شبنم شبنم گريستن لاله لاله خنديدن برا دوست داشتن كافي نيست پدر؟

پدر: اگه نتوني شبنم شبنم گريه هاتو دريا دريا تشنگيتو بهش ثابت كني خوشبختي ازتون فاصله ميگيره پسرم

ايلقار: چي گفتي پدر.خوشبختي، كجاست اين خوشبختي سرزنشم نكنيد پدرمن براي رسيدن به رهامجبور بودم از بيراهه برم

پدر: چشات چيزديگه اي ميگن پسرم.اگه پدر خوبي برات نبودم اما دوست خوبي براتنهائيهات براشك ريختنات برا رها رها سينه زدنات بودم

ايلقار: انتظار داري چيكاركنم كجا برم پدرشما ميدونيد منم ميدونم كه من تو زندگي باختم.

پدر: توبه اون غزالي ميماني كه از بس صداي گلوله شنيده هراس از صداي گلوله رخصت بازايستادن ونگريستن به كمين صياد رو از تو گرفته.

ايلقار: قصه اون غزال رو ميدونم ازبس صداي گلوله شنيده هر صدايي را حتي صداي نسيم رادرحريم شاخه ها صداي گلوله ميپنداره به همين درد صحرا به صحرا دشت به دشت فرارميكنه حتي صداي سم پاهاي خودش هم صداي گلوله مي شنوه نه چرايي نه سبزه اي نه آبي عاقبت تشنه وگرسنه قلبش ازتوان رميدن باز ميمونه وسنكوب ميكنه منم دررم ازاين ديار باديه ام وصياد زيبايم دركمين.

پدر: رها خودش صيده نه صياد پسرم.خستگي رميدن درسنگلاخ انديشه رو ازت گرفته رها يه عاشقه نه يه معشوقه

ايلقار: اون خودش خوب مي دونست كه من اناالعشق گفتم براش نميدونست اگرم صيدبودچرا دلمو برد و رفت

پدر: رها يعني پرواز يعني رهايي اون دختركولي عشق بود نه سامان بربام خانه اي اون براعشق هيچ زنجيري نشناخت درحاليكه توزنجيراتو رنگ ميكردي تابراق بشن.

ايلقار:من هم اگراميدي داشتم ازحبس زنجيرها بيرون ميومدم.رها تمام اميدهامودق مرگ كرد.

پدر: حق بود كه ميرفت.اودرجنگ بزرگ عقل وعاطفه پيروزي عقل را پسنديد.توبااون گردسفيدرنگ

لعنتي غبار ياس تودلش انباشتي وعشق مرگش كردي.

ايلقار: ميدونم اين غول سپيد پاي دربندم كرده بين من وزندگي فاصله انداخته.

پدر: ايلقار حرمت پرواز راآشنايي وحريم آسمان محرمه بردستانت اگه به شوق آيي بال زدنت را رها بشنوه به لونه برميگرده

ايلقار: پدر من به اندازه تمام خنده هاي جهان گريسته ام.من لقاح بلند پروانه هارو با ر ياحين ديده ام.من

ميدونم ديوارها چه مصيبتن برمردم.من گفتگوي چشمه روبا سنگريزه ها شنيده ام.من باشب كور تمام شب

رو درعزاي نديدن ستاره ها گريسته ام.

پدر: ديدي و افتادي. درد تو ديدن بود نه نديدن و اين فاصله غريبيست.

ايلقار: برمي خيزم خودمو خلاص ميكنم يا ازديو سفيد اعتياد يا از ديو سياه زندگي هر سكه دورو داره نه بيشتر

پدر: كسي كه تو هفتادسالگي تارزدن ياد بگيره بايد توقبرش بزنه توهم آن هنگام برخيز كه امان پرواز داشته باشي به لاجورد نه آنچنانكه برخيزي وفروافتي برماند آب

ايلقار: ممنونم پدر حرفات آرومم ميكنه اما رهاازمن خسته شده مي ترسم تا روز ميعاد بال زدم اگه پرپر شدم خستگي رها را از پا بندازه.

پدر:حرفات نااميدم ميكنه ايلقار.ولي من ميدونم رها حروم توشده به هر بام ودري ميزنه تا ايلقارش پيمانش كه تو باشي نجات پيدا كنه مي فهمي.

ايلقارنگاهي به سالن انداخته وجود رهاراحس ميكندازنقش درآمده به حالت فلسه نوعي رقص تداعي ميكندكه كارگردان واردصحنه ميشود

كارگردان: كافيه آقايون كافيه شماها با اين اداو اطوارها داريد خسته ام ميكنيد.

ايلقار: آقاي ناظمي اين ميزان سنهائيكه خودتون به ما داديد

كارگردان: آقاي ايماني خواهش ميكنم خودتنو به اون راه نزنيد صحبت ميزان سن وگردش صحنه نيست حرف خلاقيّت شماهاست كه اونم باهاش غريبه ايد.

پدر:آقاي ناظمي من فكرنمي كنم توكارمون كوچكترين مسئله اي باشه بازم اگه شما كم كاستي ميبينيد بفرمائيد درخدمت باشيم.

كارگردان: صحبت اين حرفا نيست آقاي نصرتمند اين آقاي رضا خان بايد بدونه چيكار داره ميكنه بنده چندين بارنقششو دراين صحنه براش تشريح كردم ولي كو گوش شنوا.وقتي بازيشو ميبينم بياد بدهكاريهام مي افتم يه بازي مندر آورده همين واقعا براش متاسفم.

ايلقار: آقاي ناظمي من هميشه براتون احترام خاصي قائل بودم امابا حرفتون مجبورم كرديد براچند لحظه هم شده به چشماتون زل بزنم وحرفهايي كه مدتهاست تو دلم تلنبار شده بهتون بگم آقا.

كارگردان: چه احترامي آقاي ايماني.احترام براي من يعني احترام برا نقشتون همين.

ايلقار: آقاي ناظمي مگه شما نمي خواستيد ايلقار نمايشتون يه نقش واقعي بره حالا خوب تماشا كنيداز من ايلقاري ساختيد كه راضيتون ميكنه صميمي زنده اونطور كه تماشاگر قبول كنه.

كارگردان: ببين رضا تو داري اشتباه ميكني

ايلقار: اشتباه مي كردم ولي ديگه تصميم دارم اشتباهمو تكرارنكنم شمابااين نقشتون پيش هركس وناكس تحقيرم كرديد پيش دوستانم، نامزدم ، پدر ومادرم سكه يه پول شدم همه فكر ميكنن معتاد شدم راستشوبخواي خودمم موندم بعضي وقتهااونقدر تو گوشم ميخونن كه باورم ميشه آخه ازجون من چي ميخواي.

كارگردان: ولي رضا ...(حرف كارگردان راايلقار قطع ميكند)

ايلقار: مطمئن باش آقاي ناظمي.خداي من خدائيكه تو دلمه اينجا تواين گلبنه تقاصمو ازت خواهد گرفت

ازاظهار تاسف شما هم ممنونم كارگردان خوبم.

ايلقار ازصحنه خارج شده نورخاموش روشن ميشود اميروجواد درمخالف همديگردر صحنه دراز كشيده اند.

جواد: خوب امير بلند شو ازتكه دوپرده سه بگيريم

امير: راستش حوصله تمرين ندارم بذار باشه تاهمه بچه ها بيان.

جواد: شايدبچه ها نيان رضا هم اصلا حالش خوب نبود بدجوري نگرانشم.

امير:بااينكه كارمون قبول شده عوض خوشحالي انگارغم عالم تو دلمه باور كن جواد احساس ميكنم قرنهاست زندگي ميكنم خسته، خسته ازاين همه اينجوري زندگي كردن. يابه قولي خسته شدم ازسكه مردم.

جواد: ول كن هر چي بگيم جز اعصاب داغوني نتيجه ديگري نداره بلندشوتا اومدن رضا وبهرام يه خورده كار كنيم (هر دواز جايشان بلندشده نردبان وسط گذاشته فرم خاصي مي گيرند )

امير: من خوشبختي را كه روي ويرانيها بنا شده باشد نمي خواهم من رنج برده ام و نمي خواهم

ديگري رارنج بدهم.

جواد: من ميدانم كه انسان غالبا در خواستن اشتباه ميكنه اما در نخواستن اشتباهش هميشگي است

بهرام با چهره اي گرفته وارد شده فرم را تكميل ميكند

بهرام: بچه ها بيهوده زحمت نكشيد ديگه نمايشي دركارنيست (هردومي مانند )

امير: چي شده بهرام

جواد: نكنه كار قبول نشده و طبق معمول ناظمي دروغ گفته

بهرام: اي كاش كارمون رد مي شد

امير: اخه چي شده به حق پنج تن اگر ناظمي دروغ گفته باشه كارقبول شده با همين دستانم نفس شتريشو مي گيرم

بهرام: بابا گفتم فكركاروازسرتون بيرون كنيدهمين

هردومي مانندمبهوت هستندبه بهرام خيره مي شوند نور خاموش و روشن مي شود شش نفر كه لباس مخصوص برتن دارند در صحنه ارايش گرفته اندبا شروع موزيك شاد و با حركات خاص نمايشي نوعي رقص را خلق مي كنند رها با لباس سفيد عروسي به همراه دو دختر كه شمع روشن در دست دارند وارد شده در اوانسن قرار مي گيرند رقص موسيقي اوج مي گيرد ايلقارلباس نمايش برتن به همراه بازيگران ديگر كه انهانيز شمع در دست دارندواردشده به بالاي سر رها ميرسند رها وايلقاربه همديگررو كرده و رها ايلقاررا در اوج مي بيندايلقارباچهرهاي گرفته برگشته از صحنه خارج مي شوند رقص اوج مي گيرد همراهان رها نگاهي به همديگر وبه رها انداخته از صحنه خارج مي شوند رقص اوج مي گيرد دودخترديگرپارچه سفيدي رابه نشانه اينه بخت باهيبت خاص عروسي واردكرده در بالاي سررها قرار مي گيرندرقص اوج مي گيردكه به يكباره پارچه را به سر رهاانداخته كه طرف سياهش روي سر رها ديده مي شود و اينه بخت شكسته عروسي به عزا تبديل مي شود نور خاموش و روشن مي شود اميروجوادوبهرام با چهرهاي گرفته سر جاي خود هستند .

امير: رضا. رضا كو. رضا كو. من رضا رااز تو مي خوام.رضام كوجواد رضام كو بهرام. رضا ي من رضاي من.

جواد:عشق عزيزگرفت عزيزعاشق شد هم عشق رواز دست داديم همه عزيزو.رضا عشق بود رضا عزيزبود تنها اوبود كه گفت اناالعشق. اناالعشق

امير: حقيقت عشق بود.عشق حقيقت بود رضا رضاي عشق بود رضا رضاي حقيقت بود تنها او بود كه

گفت اناالعشق. اناالعشق.

جواد: آخه تو كجا بودي از كجا شنيدي

بهرام:رضا امروزايلقار بوده دلش با دل ايلقار يكي شده از خيابون رد ميشده كه بايك ماشين تصادف ميكنه مارابي رضا ورها را سياه لچك ميكنه

امير: درد مرد.درمان مرد اناالعشق. اناالعشق. اناالعشق.

نورخاموش وروشن ميشود چهارگروه سه نفري شمع روشن بدست وارد شده آرايش خاصي گرفته تقدس تئاتروايلقار راباحركات خاص خود تداعي كرده نور خاموش روشن ميشود درآوانسن كارگردان زيرلباس هاي نمايش مدفون شده است نورضعيفي برصحنه ونورموضعي آبي روي قاب وسط صحنه حاكم شده است.كارگردان باحالت كاملا عصبي از زير لباسها درآمده حركت اولين صحنه راتداعي ميكند

كارگردان: بازيگران بدبخت بدبخت تازه فكر ميكنند كارشون اول خواهد شد ما بازي نكرده بازي را باختيم.

ايلقار: توازماهستي وبه سوي ما برميگردي

كارگردان: ديروز مثل امروز ،امروز مثل امروز.امروز مثل فردا، فردا مثل ديروز. ديروز مثل من خسته شدم خسته شدم امروز همون ديروزه آره ديروز وقت دكترمه بايد برم چون هرچه مي خندم اشك هام خشك نمي شن بايد برم پيش طبيب البته همسايه مون گفت برو پيش رمال، چون رمال ها هم عين دكترا هستند

باهمان حالت فيكس شده نور خاموش پرده بسته مي شود.

پايان

فقط يادمان باشد اگر بزركواري تصميم به هر گونه اجراي اين نمايشنامه گرفت با اجازه كتبي نويسنده باشد

سيد مرتضي فتاحي

جمعه 04 اسفند 1391 :: 17:06 ::  نويسنده : andisheyshoush
لینک های مفید
چت باکس
Coming soon ....



 
   
💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران