گروه تئاتر اندیشه شهرستان شوش
تشریح عملکرد گروه
صفحه نخست             مدیر وبلاگ            پست الکترونیک         آرشیو مطالب         عناوین مطالب

نمایشنامه خیابانی لباس آسمانبیا

نوشته : بهمن پورتقی بالکانلو


دختر پسر را دنبال میکند تا اینکه وارد فضای نمایشی میشوند

دختر: زود باش درش بیار

پسر: مال خودمه به تو چه ؟

 


 نمایشنامه خیابانی  لباس آسمانبیا

نوشته  :   بهمن پورتقی بالکانلو
 

اشخاص بازی

دختر 10ساله

پسر11 ساله


دختر پسر را دنبال میکند تا اینکه وارد فضای نمایشی میشوند

دختر: زود باش درش بیار

پسر: مال خودمه به تو چه ؟

دختر:اینا که مال تو نیست که تنت کردی

پسر:خوب مامان بزرگ گفته که اینا مال منه

دختر:نه خیر این لباسها مال پدر بزرگه

پسر: پدربزرگ رفته پیش خدا هر وقت که اومد بهش پس میدم

دختر:خدا که پدربزرگ رو نمی زاره بیاد خونه

پسر:پس حالا که اینطوری شد با تاکسی میرم پیش پدربزرگ

دختر:تاکسی که پرواز نمیکنه خدا اون بالا بالاهاست

پسر:خوب با طیاره میریم پیش خدا

دختر:بریم اونجا چیکار کنیم؟

پسر:خوب لباسهای پدربزرگ رو بهش پس بدیم

دختر:حالا این لباسها رو دربیار که کثیف میشن

پسر: خوب مامانم میشوره دیگه

دختر: اگه مادربزرگ بفهمه دعوات میکنه

پسر: خوب به بابام میگم که میخوایم لباسهای پدربزرگ رو بهش پس بدیم

دختر:لازم نکرده . ببین این لباسها برای تو خیلی گشاده

پسر:خوب نگرش میدارم وقتی که بزرگ شدم میپوشم

دختر: اینا مال تو نیست. مامانم گفت که لباسهای بابامه

پسر:نه خیر اسم من روش نوشته

دختر:نه خیر اون اسم پدربزرگه

پسر: مادربزرگ گفته که پدربزرگ شهید شده. یعنی پرواز کرده به آسمون

دختر: پدربزرگ که پر نداره پرواز کنه

پسر: من نمیدونم بابام بهم گفت که اینا لباسهای عباس پدرشه

دختر: ولی این لباسها رو باید بزاری سرجاشون

پسر: مادر بزرگ بهم گفت که اینا یادگاری جنگه خوب منم میرم جنگ

دختر: تو که نمیتونی بجنگی. ما بچه ایم مگه نه

پسر: مادربزرگ همیشه بهم میگه تو مرد خونه ای

دختر: تو که از من کوچیک تری. چرا دروغ میگی

پسر: من که نگفته ام مادربزرگ میگه

دختر: حالا همه بهت می خندند میگن که پسر کوچولو لباس یه مرد بزرگ رو پوشیده

پسر: نه خیر فقط تو می خندی به عمه میگم که مسخرم میکردی

دختر: بی چاره ما دیشب رفتیم پارک

پسر: ما هم رفتیم سینما

دختر: ما یه عالمه بستنی خوردیم

پسر: ما هم یه عالمه شیرینی خوردیم

دختر: چرا دروغ میگی

پسر:نه خیر دروغگو دشمن خداست. مامان بذرگ میگه

دختر: پس چرا دروغکی میگی این لباسهای مال توست

پسر: ببین اینجا اسم من رو نوشته

دختر: نه خیر اون اسم پدربزرگه

پسر: خوب جمعه که رفتیم سرخاک پدربزرگ ازش اجازه گرفتم

دختر: مگه مادربزرگ قصه ی پدربزرگ رو برات تعریف نکرده

پسر:چرا همیشه شبها برام تعریف میکنه
دختر: میخوای برای این مردم تعریف کنیم

پسر: آره

دختر:خیلی خوب یکی بود یکی نبود

پسر:غیر از خدا هیچ کس نبود

دختر: یه روز یه مرد بد که اسمش صدام بود به ما حمله کرد

پسر: اون بچه ها رو کشت خونه ها رو ویران کرد

دختر:خونه ها رو خراب کرد پیرمرد ها رو اذیت میکرد

پسر: پدربزرگم تفنگشو برداشت رفت به جنگ دشمن

دختر: اون دشمن رو از خانه بیرون کرد با اونا میجنگید

پسر:اون تنها نبود با دوستانش رفت به جنگ

دختر: آره اون وقت مامان من تازه متولد شده بود

پسر: بابای من هم سه سالش بود مگه نه

دختر:آره پدربزرگم با دوستاش دشمن رو از خونه بیرون کردند

پسر:اونجا پدربزرگم سوار هواپیما شد و به آسمان پرواز کرد

دختر:اون این لباس که خون داشت بیرون کرد و یه دست لباس سفید تنش کرد

پسر: ما میخوایم بریم پیش پدربزرگ

دختر:تا لباسی که این تنش کرده بهش پس بدیم

پسر:شما میدانید هواپیما کجاست تا سوارش بشیم بریم به آسمون

دختر:بریم از مادربزرگ بپرسیم

پسر: باشه ولی تو اینجا بمون من می رم

دختر: نه خیر میخوای فرار کنی
پسر : نه خیر بابام میگه که مرد حرفش یکیه

دختر: خوب پس لباسها رو درشون بیار بزار اینجا بعد

پسر: برم که تو برداری و ببری

دختر:من دزد نیستم

پسر: خوب من می رم خونه و تو اینجا بمون تا من برگردم

دختر: تو مگه نمیخوای بری پیش پدربزرگ

پسر: امروز نه فردا میرم

دختر:فردا نمیشه

پسر:چرا نمیشه خوب هم میشه آخه مادربزرگ میگه ماهی رو هر وقت از آب بگیری تازه است

دختر:آخه من فردا باید برم آرایشگاه تا موهای سرم رو کوتاه کنم

پسر: دیدی داری دروغ میگی تو که پسر نیستی موهای سر تو کوتاه کنی

دختر:خوب چیزه اصلا تو چرا این لباسها رو پوشیدی

پسر: خوب مال خودمه مادربزرگ به من داده که بپوشم

دختر: نه خیر یکی از اونها رو باید بدی به من

پسر: خوب نمیشه تو که مرد نیستی

دختر:آخه اگر من یکی از اینا رو نپوشم که پدربزرگ من رو نمیشناسه

پسر:خوب بزار نشناسه من بهش میگم

دختر:لازم نکرده زود باش درش بیار

پسر:نه خیر مال خودمه اصلا تو دیگه حق نداری بیای خونه ما

دختر:خوب ما اون وقت ما مادربزرگ رو میبریم خونه خودمون تو رو هم نمیزاریم بیای خونه ما

پسر:خوب من از دیوار خونه تون میام تو و مادربزرگ رو برمیدارم و میارم خونه خودمون

دختر:اون وقت بابام گوشت رو می بره

پسر:من زورم از بابای تو بیشتره

دختر:زور بابای من از بابای تو بیشتره

پسر:نه خیر زور بابای من بیشتره اون بابا تو می زنه زمین

دختر:ها الکی همین چیزا رو میگی بهدش هم تو این لباسها همه بهت می خندند

پسر:هر کی بخنده به بابام میگم باهاش دعوا کنه

دختر:خوب اون وقت پلیس ها بابا تو می اندازن زندان

پسر:نخیر بابام به زندان نمی ره

دختر:خوب من میرم به آسمون به پدربزرگ میگم که چه پسر بدی هستی

پسر:نخیر من بهش میگم که تو دختر بدی هستی و می خوای لباس منو بدزدی

دختر:خوب من با پول قلکم بلیط هواپیما میخرم و می رم به آسمون

پسر:بابای من هم بهم پول میده خوب

دختر:اصلا این لباس ها یکی شون به من میرسه یا نه

پسر:نه خیر مال خودمه

دختر:مادربزرگ که خبر ندار تو اینها رو برداشتی

پسر:نه خیر خودش بهم داده حالا اگه دختر خوبی باشی لباس شو میدم تا یکیمی بپوشی

دختر:خوب بعدش بریم مغازه بستنی بخریم

پسر: عصر هم بریم پیش پدربزرگ

دختر: نه مادربزرگ برامون قصه ی پدربزرگو بگه

پسر:داستانهای جنگی تعریف کنه و بعد ما بخوابیم

دختر:خوب حالا این لباسها رو درشون بیار

پسر:بریم خونه بزاریم سرجاش

دختر:فردا هم نوبت منه که بپوشم

پسر: نه خیر اینا مال خودمه

دختر: نه خیر مال پدربزرگه

پسر:خوب مال پدربزرگ هم باشه من برمی دارم

دختر:صبر کن کجا داری میری

پسر: میرم خونه دیگه دارم عصبانی میشم

دختر:صبر کن من هم بیام

پسر:امروز باید بریم پیش پدربزرگ

دختر: ما نمی تونیم که مگه این که بریم یه نردبون درست کنیم با اون بریم

پسر:مادربزرگ میدونه که باید از کجا پیش پدربزرگ بریم

دختر:بیا تا خونه ما مسابقه بدیم هرکی اول شد فردا لباسها مال اون میشه

پسر: باشه ولی من از تو میبرم

دختر: خوب آماده ای یک دو سه

شنبه 19 اسفند 1391 :: 18:25 ::  نويسنده : andisheyshoush
لینک های مفید
چت باکس
Coming soon ....



 
   
💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران