گروه تئاتر اندیشه شهرستان شوش
تشریح عملکرد گروه
صفحه نخست             مدیر وبلاگ            پست الکترونیک         آرشیو مطالب         عناوین مطالب

 نمایشنامه سواران سکوت را به آتش میکشنبیا

نوشته : محسن الخیاط

تابلوی اول
صحنه: [اتاقی در منزل خالد. حازم آنجا نشسته است و خالد ناراحت در اتاق راه می‌رود]


 نمایشنامه سواران سکوت را به آتش میکشنبیا

نوشته : محسن الخیاط 

شخصیت‌ها:
خالد: چهل ساله، مبارز قدیمی، زمانی طولانی در زندان بوده و بر اثر شكنجه‌های زیاد آسیب‌های روحی فراوان دیده است.
حازم: سی و پنج ساله، مبارز قدیمی، هم‌رزم خالد، با وجود زخم‌ها و جراحت‌های فراوان هنوز به مبارزه ادامه می‌دهد.
جاسم: بیست و پنج ساله، جوان، مبارز.
فیحاء: بیست ساله، بسیار زیبا، نامزد جاسم و هم‌رزم او
جابر: یكی از حكام، چهل و پنج ساله، متدین، معترض به تصمیم‌گیری دیگر حكام.
تنین (هیولا): نیمی انسان و نیمی اژدها. وطن را تهدید می‌كند.
حاكم بزرگ: پنج و هشت ساله.
حكام دیگر: نوكران تنین.
جارچی

تابلوی اول
صحنه: [اتاقی در منزل خالد. حازم آنجا نشسته است و خالد ناراحت در اتاق راه می‌رود]
خالد: به من بگو حازم چه كار بكنیم؟ این یك فاجعه است. فاجعه‌ای غیر‌ِ قابل توصیف.
حازم: بهتره بگی فاجعه‌ای كه توصیف آن از حد و مرز گذشته. ملت له‌شده. می‌ترسه. سال‌هاست كه از فردایمان می‌ترسیم. حتی در خواب هم ما را می‌ترساند.
خالد: مصبت بارتر اینكه چشم امید ملت به ما دوخته شده. در ما سوارانی می‌بیند كه چارة كار دست ماست. بگو راه حل چیه؟ تنین بر بلندای رودخانه چنبره زده و هر چه كه می‌خواهد باید انجام شود. می‌رقصد و نعره می‌زند.
حازم: گوش كن خالد، ما مرد رزم بودیم. سوار بودیم. مردانه جنگ و گریز می‌كردیم. حمله می‌كردیم. معنی یأس را نمی‌فهمیدیم. در آرزوی مقابلة مرگ می‌سوختیم و حالا شمشیرها را زمین گذاشته‌ایم. سست شده‌ایم. یادمان رفته كه بسترمان زمین بود و رواندازمان شب تار و حالا با‌ مجد و عظمت گذشته زندگی می‌كنیم. یادمان رفته كه لقمه نانی را سواره می‌خوردیم. گاهی هم نمی‌خوردیم. حالا به فكر ثروت و جاه افتادیم. ارزش شمشیر را از دست داده‌ایم. مگر هدف همه ما این نبود كه از پایین تل به قله برسیم. ولی حالا...
خالد: [گویی كه گذشته‌اش را به یاد می‌آورد] تو رو خدا بس كن حازم!
حازم: بدبختی تو اینه كه می‌خواهی از خودت فرار كنی. از خود‌ِ خودت. بدبختی تو اینه كه می‌خواهی از گذشته خودت تاری ببافی تا بتونی با اون دلخوشی فردا زندگی كنی. به یاد بیاور خالد از وقتی كه از هم جدا شدیم، از وقتی كه دلمان را به در باغ خوش كرده‌ایم ترس وِلمان نمی‌كند. قدرت ما در وحدت بود، در اراده‌مان و اگر از بین برود به این هیولا این فرصت را می‌دهی كه بی‌هیچ ترسی همه چیز را بخورد. برگردیم... برگردیم. این لقمه را دور بیندازیم.
خالد: [چیزی را كه در دست به زمین می‌كوبد] از یك طرف می‌گویی كه از هیولای چنبره‌زده بر بلندای رود غافل شدیم و از طرف دیگر می‌گویی كه دوران این حرف‌ها گذشته.
حازم: مگر فرقی می‌كند؟ آن هیولا دو سر دارد، اما آنچه كه ما با آن روبه‌رو هستیم بزرگ‌تر، ترسناك‌تر و وحشتناك‌تر است. هیولایی كه دارد درونمان را می‌خورد. زیباترین چیز درونمان را. انسانیت عقل را... و عقل انسانیت را.
خالد: تو برای گذشته چنان گریه می‌كنی مثل اینكه می‌توانیم آن را برگردانیم.
حازم: ولی ما پردة تاریك را كنار زده‌ایم. هیولا از ملت می‌ترسد، و ما زبان ملت هستیم. راه را رفته‌ایم. بر رنج و مشقت پیروز شده‌ایم و در برابر ترس از رنج و مشقت تعظیم نمی‌كنیم. وقتی دنیا سرود ملت را می‌شنود به خود می‌لرزد. و بادها وزان می‌شوند. می‌كوشیم جوی‌هایی را در دل زمین بكنیم و باد به حسرت نمی‌‌نشیند و ساقه‌ها در حالی كه سرود عشق می‌خوانند قد می‌كشند.
خالد: فكر می‌كنی آتشی كه خاموش شده است می‌شه روشن كرد. فكر می‌كنی توان ادامه مبارزة سال‌های گذشته را داریم. فكر می‌كنی توان راه رفتن روی خارها را داریم یا در كوره‌راه‌ها فرار كنیم.
حازم: همة ما روزی طعم آسایش را چشیده‌ایم. گرمای سنگ را حس كرده‌ایم و دانستیم كه خواب چشم‌هایمان را پر كرد. ترسیدیم كه خواب‌ها از چشم‌هایمان سرازیر شود. تسیلم خواب شدیم و خوابیدیم. تا اینكه آسایش هم گم شد و گرمی كلمات از بین رفت.
خالد: آرام باش حازم تا بتوانیم جلوی این خونریزی را بگیریم. هیولا تهدید كرده اگر هر شب یك قربانی تقدیم او نكنیم ما را از آب محروم خواهد كرد.
حازم: [بهت‌زده] هر شب یك قربانی!
خالد: همین طوره. متوجه شدی كارها دارد به كجا كشیده می‌شه؟
حازم: و تسلیم شدی!
خالد: كار دیگه‌‌ای می‌توانستیم بكنیم؟ در افتادن با هیولا جسارتی می‌خواد كه با حساب و كتاب جور در نمی‌آید.
حازم: بله... بله... تا وقتی كه این‌ها زنده هستند سنگین‌ترین غم‌ها روی دوش انسان است. پس باید این هیولا را با این قربانیان كه به او هدیه می‌كنیم، سپر كنیم. همه زیبایی قریه‌هایمان را بدهیم تا آتش دامن ما را نگیرد [مكث كوتاه] گوش كن خالد این هیولا بیش از حد طاغی و سر به هوا شده.
خالد: این را می‌دانم.
حازم: و این مسئولیت را به تو داده.
خالد: باز هم كنایه می‌زنی.
حازم: هرگز... مسئله خیلی مهم‌تر از كنایه و این حرف‌هاست، یك لحظه پای ترسناكش را به زمین كوبید و تو عوض شدی و عقب‌نشینی كردی و به او این فرصت را دادی پیشروی بكند. بدون واهمه و به خاطر اینكه سال‌هاست در تنعم و آسایش زندگی می‌كنی میدان را چون ویرانه‌ای رها كردی. روزگار وفاق و همبستگی بر این پیمان‌شكنی گریه می‌كند و دانه‌ها در دل زمین پوسیدند و چه بهتر ا‌ز این برای هیولا كه به راحتی همه آبادی‌ها را ویران كند و حرمت خانه و آشیانه را زیر پا له كند. می‌بینی كه این مسئله فراتر از طعنه و كنایه است.
خالد: چرا نمی‌خواهیم افكار گذشته‌مان را كنار بگذاریم؟
حازم: موضوع همین است. وقتی یك انقلابی شمشیر را كنار بگذارد یا آن را دور بیندازد در ظلمت افكار غلطش غرق می‌شود. ترس و پریشانی در بی‌جنبشی اوج می‌گیره. ملت الان بی‌آنكه لب باز كنه داره حرفش رو می‌زنه. تو رو به خدا بگو، حكامی كه ما را ترك كردند، كدام یكی از آن‌ها را می‌بینی كه درد بكشد، به فكر فقرا باشد وای بر ما! ما عَلَم را به اسم مردم برداشتیم. قسم خوردیم كه این ملت را بی‌محافظ نگذاریم. قسم خوردیم این نكبت گرسنگی، فقر و نادانی را از بین ببریم. ولی نتوانستیم تا آخرش برویم و عَلَم را به حكام سپردیم.
و آنچه را كه به ما دیكته می‌كنند چنان تكرار می‌كنیم مثل اینكه داریم تورات و انجیل و قرآن می‌خوانیم.
خالد: آیا آنچه را كه می‌گویند انكار می‌كنی؟
حازم: انكار نمی‌كنم. ولی پند و اندرز فقط در كلمات نیست. در وضع زندگی مردم است. اگر آن فقری كه كمر مردم را شكسته و اگر آن وضع راه‌ها و كوره‌‌راه‌ها، خانه‌ها و حكامی كه در كاخ‌ها و ثروتشان خوشگذرانی می‌كنند عدالت بنامیم. پس باید به آن‌هایی كه خونشان را هبه كرده‌اند و به آن‌هایی كه برای حل این معضل عمرشان را پای این مسئله گذاشته‌اند باید بگوییم من فقط روی زمین هستم؟ به آن‌ها خواهیم گفت اگر كه ما عَلَم را به حكام سپرده‌ایم هدفمان نابودی ظلم است و ریشه‌كن كردن رنج و فقر و جهل است؟
خالد: ترس شدید!
حازم: ولی ما عادت كرده‌ایم كه ترسمان را پنهان كنیم و بار سنگینی را بر دوش ضعفا بیندازیم. بچه‌هایمان از ترس هیولا در كوچه سرگردانند و ما نه می‌بینیم و نه می‌شنویم.
[جاسم وارد می‌شود]
پیشخدمت: جاسم دم در است.
خالد: بگو بیاد تو.
حازم: این جاسم كیست خالد؟
خالد: یكی از جوانان. عاشق سرزمینشه و به فكر ریشه‌كن كردن فقر در همه جا و هر مكانی است.
حازم: چرا پیش تو می‌آید؟
خالد‍: چشم امیدش به ماست.
حازم: [با تمسخر] گفته بودم كه مسیحا نفسی می‌آید.
خالد: باز هم خوشمزگی. در این ساعات حساس
[جاسم وارد می‌شود]
خالد: خوش‌ آمدی جاسم.
جاسم: سلام خالد [به حازم هم سلام می‌كند. خاله حازم را به او معرفی می‌كند]
خالد: این حازم است. رفیق راه همیشگی من.
حازم: [در حالی كه دست‌های جاسم را به گرمی می‌فشارد. رو به خالد] بودیم... ولی حالا خودمان را به رنگ عوض كردن‌ها دلخوش كرده‌ایم.
خالد‍: شوخی می‌كند... روز و شب حتی اگر كنار آتش باشد باز هم می‌لرزد.
حازم: در طول این سال‌ها مردم لرزیدن را شناخته‌اند. زبانی در برابر جاه و مقام، در برابر ترس، در برابر قهر و غضب، در برابر برق شمشیرها.
جاسم: [به خالد] آمدم خبر مهمی بهت بدم.
خالد: همین جا بگو. حازم از ماست. غریبه نیست.
جاسم: حكام در برابر هیولا تسلیم شدند.
خالد: در برابر تنین؟
جاسم: نماینده‌ای را برای تشكر و قدردانی پیش او فرستادند.
حازم: [حرفش را تكمیل می‌كند] ولی تنین قبول نكرد نظرش را عوض كند.
جاسم: درسته. این قوم از تنین وحشت كردند! گفتند كه ما هر شب حوانی را برای خوردن تقدیم خواهیم كرد. تا از مرگ نجات پیدا كنیم... گفتند سر فرود می‌آوریم تا اوضاع آرام بشود.
حازم: [به خالد] خالد؟ نظرت چیست؟ سرنوشت این آب و خاك ملعبه دست حكام شده!
خالد: صبر كن حازم. مسئله خیلی مهمه.
حازم: و مهم‌تر از همه، موضعی است كه تو انتخاب كرده‌ای. همه را گیج كرده، مثل این می‌ماند كه خیلی وقت است حاكم شدی.
خالد: در حق من ظلم می‌كنی. در انتخاب این موضع حكمتی هست.
جاسم: كه به تنین تعظیم كنیم؟!
خالد: طبعاً نه...
حازم: اگر حكام حرفت را می‌شنیدند، تو را ستایش می‌كردند. تو را فیلسوف می‌دانستند. چون خوب می‌توانی با زبان به هر مسلك و مشربی حرف بزنی، این حرفه حكام است. تو با بعضی از مواضع حكام مخالفت می‌كنی. در ضمن قبول نداری كه بهترین تصمیم و صلاح مملكت را خود مردم بهتر از هر كسی می‌دانند. حتی اگر از بالا سیل جاری شود و خون‌ها ریخته عكس آن صحیح است!
خالد: دوباره كنایه زدن را شروع كردی.
جاسم: چه كنایه‌ای؟ حرف حق است. آن حاكم ممكن است كه قسمتی از عشق را به تو بدهد. حرفی بزند ولی قدرت درآنچه ما می‌گوییم نهفته است. قدرت ما در این است كه بتوانیم آب را از پایین به بالا ببریم.
خالد: چه جوری؟
جاسم: تو از من سؤال می‌كنی كه حكمت زمانه را بر دوش می‌كشی؟ ما فرزندان تو هستیم. دانش‌آموز تو هستیم. آمده‌ایم كه مسئله را برایمان روشن كنی... آمده‌ایم تا مقاومت را از تو یاد بگیریم.
حازم: وقتی كه دیوار ترس قلب را احاطه كرده چه نظری می‌توان داد.
خالد: حازم خواهش می‌كنم.
حازم: اتفاقاً من از تو خواهش می‌كنم، از شنیدن حرف حق ناراحت نشو. ترس روح را می‌كشد، روح انسانیت را از بین می‌برد، اگر آن گامی را كه برداشته‌ایم درك نمی‌كنی، من وحشت راه را می‌شناسم. من می‌دانم آتش ما را خواهد بلعید. اما بگذار نابود شویم تا ملتی زنده بماند. بالاخره روزی آرام خواهیم شد. آزاد خواهیم شد. به شرطی كه تسلیم نشویم، فرار نكنیم.
خالد: حازم... ساكت شو! خفه شو! ناامیدی داره تكه‌تكه‌ام می‌كند. نه تنها شعله‌ای را كه درونم هست دارد خاموش می‌كند بلكه قدرت انتخاب را هم دارد از من می‌گیرد.
[رویش را می‌پوشاند و با صدای بلند گریه می‌كند]
 

تابلوی دوم
صحنه: [اتاق كوچك جاسم. یك تخت و چند پشتی. جاسم نشسته و در فكر فرو رفته است. فیحاء روی یكی از پشتی‌ها می‌نشیند. به طرف جاسم می‌رود]
فیحاء: جاسم... عزیزم... چرا به من گوش نمی‌دهی... چی شده؟ حالتت من را می‌ترساند. دارم سكته می‌كنم. [به شوخی] چی شده بلبل من لال شده؟ دیگر نمی‌خونه. آیا نباید این سكوت را به آتش بكشیم، به آسمان‌ها پرواز كنیم؟
[در حالی كه گرفته و افسرده است، ادای بازیگران را درمی‌آورد.]
روی سبزه دراز می‌كشیم. صورتمان را در آب فرو می‌بریم. برای عشق ترانه می‌سراییم كه عنتر و عبله هرگز آن را نشنیده‌اند. آشیانی برای عشق می‌سازیم. آن را پر از خنده و بوسه می‌كنیم. من عاشق تو هستم جاسم. عشق دوای همة قلب‌هاست.
جاسم: ای ماه شب‌های تار من! ای جرعه آب در بیابان عشق، همین كه تو از آن من هستی كافیه. دیدن تو كافیه. نهال قلب قد می‌‌كشد و برگ‌افشان می‌شود. آفتاب می‌خندد. جوانه می‌زند... میوه می‌دهد... زیباترین چیز را به مردم می‌دهد.
فیحاء: [مبهوت] و من؟! به من قسمتی از میوه‌های قلبت را نمی‌دهی؟
جاسم: چگونه است كه این شكوفه غرقه در بادهای معطر پی قطره‌ای عطر می‌گردد؟ چگونه است كه این ماه غرقه در امواج نور در پی هاله‌ای است؟ چگونه است كه شط عشق به جست‌وجوی پیاله‌ای آب است؟
تو مهتابی. تو شكوفه‌ای، تو چشمه‌ای. آنگاه كه در پی درمان هستم، تو شفابخش من هستی.
فیحاء: حرف‌های شیرینت مرا اسیر می‌كند [مكث] چرا چیزی به من نمی‌گی، قلبم اشتباه نمی‌كنه. مسئله‌ای هست. مسئله‌ای خیلی مهم... این را در چشمانت می‌خوانم... آیا این مسئله آن قدر مهمه كه حتی باید از من پنهان بكنی؟! از نزدیك‌ترین كس به تو!؟
جاسم: نه فیحاء این طور نیست.
فیحاء: پس چیه [یك‌دفعه از جایش بلند می‌شود] اشتباه نمی‌كنم. تو به تنین فكر می‌كنی [بازویش را می‌گیرد]
مثل همه مردم شریف، مثل همه مردم خوب و ساده. از اتفاقاتی كه افتاده ترسیدی و فكر می‌كنی ممكنه چه كار بكنند. می‌ترسی مثل حكام ذلیل بشی.
جاسم: حدس تو درسته فیحاء.
فیحاء: ولی اشتباه كردی این مسئله را از من پنهان كردی.
جاسم: نه... منظورم این نبود. دلم نیومد. گفتم این درد را از تو پنهان كنم تا به آتش آن نسوزی.
فیحاء: [پرسان] كدوم آتش؟! روزی كه عاشقت شدم آتش عشق را طور دیگری احساس كردم. تو مثل یك پروانه مرا جذب خودت نكردی بلكه جذب آتشی بزرگ‌تر شدم. آتشی كه می‌داند عشق بی‌هدف و آرمان در دو روح اما یك پیكر ارزشی ندارد و خواهد مرد [مكث] می‌نشستیم، حرف می‌زدیم... قصه می‌گفتیم... حس كردم تو با دیگران فرق داری عشق تو یك عشق معمولی نیست. از تو فهمیدم كه عشق ما مثل گل آفتابگردان است كه با طلوع آفتاب به سوی او می‌چرخد، گسترده‌تر می‌شود. و با بهترین عطرها، معطر می‌شود، از تو یاد گرفتم كه عشق زمانی كامل می‌شود كه ماه كامل شود. بالاتر می‌رود و فقط اسیر قلب نمی‌شود. بلكه به همة مردم روشنایی می‌بخشد، راه عشق و حق و صلاح را نشان می‌دهد.
جاسم: فیحاء!
فیحاء: جاسم... به آن‌ها اهمیت نده. تردید نكن. اگر در پی گُل هستی سوزش و درد خار را هم باید تحمل كنی. من خواب روزهای خوش را می‌بینم. وقتی تو را می‌بینم، فردایی را می‌بینم كه آفتاب بر آن بوسه می‌زند. بهاری را می‌بینم كه سایه‌های غم دیروز را محو می‌كند. می‌دانم كه راه پُرمخاطره است، اما می‌دانی چطور آن را طی كنی. سختی اولش است آن را به جان بخر. گام‌ها در رنج و مشقت و ترس استوار می‌شوند. قوی می‌شوند.
جاسم: فیحاء... حرف‌های تو كتاب عشق را در قلب آدم ورق می‌زند. در آن برقی ایجاد می‌كند كه تا امروز حس نمی‌كردم. تو عشق من و رفیق راه من هستی [مكث] دیروز پیش خالد بودم.
فیحاء: راستی! چه خبر؟
جاسم: از آنچه كه شنیدم خیلی ناراحت شدم.
فیحاء: چطور؟!
جاسم: حس كردم دیگر آن شعله خاموش شده. حس كردم فراخی و تازگی زندگی آن‌ها را وسوسه كرده.
فیحاء: نه این طور نیست. زندان و شكنجه و تعقیب سگ‌های حكام آن‌ها را خسته كرده.
جاسم: اگر این طور باشد، پس هیچ انقلابی در دنیا نباید باشد. هیچ ظلم و ستمی از بین نمی‌رفت. اگر قرار است یك انقلابی از زندان بترسد، از شكنجه و از اذیت و آزار سگ‌های حكام بترسد و پرچمش را تقدیم دشمن بكند. همان بهتر كه نباشد.
فیحاء: ولی... خالد چرا این طوری شد؟
جاسم: دیگر هیچ اتفاقی نمی‌افتد... وقتی آدم تسلیم بشه، معنی‌اش این است كه حق و باطل یكی است؟
فیحاء: منظورت چیست؟
جاسم: منظورم این است كه یك انقلابی سكه نیست كه دو رو داشته باشد، یك انقلابی یك انقلابی است. یك رو داره. نمی‌شه در آن‌ِ واحد هم طرفدار ستمدیدگان باشد و هم طرف حكام باشد. باید ریشه‌های حقارت را كشف كنیم. باید آن سخنی را كه خود را پشت حق قایم می‌كند افشا كنیم. ناقوس‌های خطر به صدا درآمده‌اند. می‌كوبند بهای گزاف خطرهایی را كه ما را تهدید می‌كنند باید با خون پرداخت. باید پاسخ آن‌ها را با خونمان بدهیم. می‌پردازیم. می‌پردازیم. شك نمی‌كنیم. خون ما چون آتش توپخانه می‌خروشند و حكام، تنین چنبره زده بر بالای رودخانه با خون ما تغذیه می‌كنند. با خون عزیزانمان.
فیحاء: جاسم. ناراحت نباش. حرف تو حق است. راه صدق و درستی را در پیش بگیر. رفقای دیروز را جمع كن. همه مردم را جمع كن و جلو برو. كوتاه نیا. صادقانه‌ترین كلام بر لب‌های آدم‌های ساده و شریف است. حكمت همان است كه مردم فقیر می‌گویند، برای مردم وضعشان را شرح بده. خودت را بالاتر از مردم ندان. با مردم باش نه یك قدم جلوتر، نه یك قدم عقب‌تر. در حرف و عمل صادق باش. دروغ نگو. راستی و صداقت اسلحه‌ای است كه همه حكام از آن وحشت دارند.
 

تابلوی سوم
صحنه: [تالار بزرگ یك قصر. بسیار شیك و مجلل. پر از هدایای گران‌بها. حاكم بزرگ بر تختی مرتفع نشسته است. روبه‌روی او یك قلیان است. دور و بر او حكام نشسته‌اند.]
حاكم بزرگ: [در حالی كه قلیان دود می‌كند] شما خودتان می‌دانید قضیه چیه! احتیاجی به توضیح نیست. امروز همه چیز را تغییر می‌دهیم. رفت و آمد را كنترل می‌كنیم هر كسی كه هر شب ما را اذیت می‌كند. نمی‌خواهم نصیحت كنم ولی خواهش می‌كنم راه‌حلی بدهید كه ما را نجات دهد [مكث] این تنین ما را خواهد كشت. باید كوتاه بیاییم و هر چه كه بخواهد به او بدهیم.
حاكم 1: شما سرور این قوم هستید، اگر راه‌حل دیگری دارید، بفرمایید. ما مردان تو هستیم. سرباز تو هستیم، دستور بدهید ما اطاعت می‌كنیم.
حاكم 2: ما جنگ را امتحان كرده‌ایم. و چه روزها كه زندگی كردیم و لقمه‌ ما را هیاهوی جنگ بلعید، شعار می‌دادیم آنچه كه با شمشیر از دست ما گرفته شد با شمشیر پس گرفته می‌شود. شعار می‌دادیم هزارها، میلیون‌ها نفر كشته می‌‌شویم تا از این بدبختی نجات پیدا كنیم. اما افسوس نفهمیدیم چه می‌گوییم، از حرف حرف آن شعارها بر ما نكبت بارید.
حاكم 3: راهی جز سازش نداریم. تنین تهدید كرده آب را بر ما می‌بندد، او قوی است. بعدها از بدبختی‌هایی كه وطن را تهدید می‌كند پشیمان خواهیم شد. باید با طرز تفكر روز زندگی كرد. زندگی بده، بستان است. هر شب یك قربانی به او می‌دهیم اما در عوض او ما را سیراب می‌كند، به همه دنیا خوش‌آمد می‌گوییم. سودهای كلان نصیبمان خواهد شد، هر چی دلمان می‌خواهد می‌سازیم و آباد می‌كنیم. با غذایی كه به او می‌دهیم روزهای سیاه از بین خواهد رفت. جنگ و ویرانی كافیه. آن همه ثروت از دست دادیم. دیگر كافی است. این وضعیت حال و آینده‌مان را تهدید می‌كند.
حاكم 4: منظورتون اینه كه دست از درگیری برداریم؟
حاكم بزرگ: و برای روزهای آینده راهی باز كنیم كه با گذشته فرق كند، بهانه دست مدعیان ندهیم كه دست به شمشیر ببرند. تنین خواهان صلح است تا گل‌های خیر و بركت شكفته شوند.
حاكم 1: تصمیم با تنین است. هر چه او اراده كند همان است.
حاكم 5: ولی آنچه كه مورد نظر شماست نه خدا می‌پسندد و نه هیچ انسان شریفی.
حاكم بزرگ: عمری است داریم قربانی می‌دهیم. جانمان را بی‌حساب هدیه می‌كنیم. حتی لحظه‌ای از عمرمان را بدون یاد عزیزان سپری نكردیم. نه‌تنها چیزی عایدمان نشد بلكه شهیدانمان را تقدیمشان كردیم و امروز سرزنش می‌شویم از اینكه می‌خواهیم به فكر خودمان باشیم. بازماندگانمان را دور هم جمع كنیم.
حاكم 5: خواهش می‌كنم اجازه ندهید تخم تفرقه كاشته بشه.
حاكم 2: حتی اگر كاشته شود، ما چاره‌ای نداریم كه اعتراف كنیم آن تنین چنبره‌زده بر بلندای رودخانه، از طرف تنین بزرگ‌تری حمایت می‌شود.
حاكم بزرگ: و كلید حل معما دست تنین بزرگ است؟
حاكم 3: كاملاً درسته‌.
حاكم بزرگ: و قبل از اینكه فرصت از دست بره باید دست به كار بشیم.
حاكم 3: این بهترین تصمیم است!
حاكم 5: و مردم؟
حاكم 4: بگذار دنبال نان شبشان بدوند وقتی گرسنگی و فقر ناراحتشان كرد، وقتی كه همة نشانه‌های حق و عدالت در آن‌ها از بین بره، شكست می‌خورند. در‌مانده می‌شوند، به طرف ما می‌آیند و استدعا می‌كنند تا مانده غذایی به آن‌ها بدهیم. همه راه‌ها به ما ختم می‌شود.
حاكم بزرگ: [در این هنگام حاكم بزرگ از تخت برمی‌خیزد. مثل اینكه دارد برای مردم سخنرانی می‌كند. حكام دیگر برای او كف می‌زنند.]
برادران، جنگ، جنگ، جنگ، سرچشمه همه بلاهاست. جنگ همة زحمت‌ها و دسترنج مردم را به باد داد و عزیزترین كسانمان را از ما گرفت. برادران، جنگ، جنگ، جنگ، هیچ چیز جز بدبختی و فلاكت به ما نداد و من راه‌حل را در این می‌بینم كه دست دوستی دراز كنیم. حتی به سوی دشمنان تا ما را تأمین كنند. به ما نان و آب بدهند.

برادران
ارتش دنیای ما را ویران كرد، آتش جنگ ما را بلعید... به نام ملت او را لعنت می‌كنیم، آتش را لعنت می‌كنیم با جنگ‌ِ ضد‌ِّ جنگ و صادقانه اعلام می‌كنیم كه ما راغب هستیم شمشیرمان را با لقمه‌ای نان عوض كنیم [حكام به شدت برای او كف می‌زنند. در این هنگام حاكم 5 با عصبانیت از جایش بلند می‌شود.]
حاكم 5: به خدا كه این رذالت است. اگر از مردم خجالت نمی‌كشید. لااقل از خدا خجالت بكشید. از خون شهیدان كه اكنون خاك آن‌ها را در آغوش گرفته خجالت بكشید كه فریاد می‌زنند... پیام می‌دهند: وطنم! سرزمینم! [مكث]
چه می‌شنوم ... پستی... ننگ... نمی‌خواهم سركش بخوابد... اما وای اگر سركش بپاخیزد.
حاكم بزرگ: [برافروخته و عصبانی] تو حاكم هستی! نیستی؟
حاكم 5: تا این لحظه بودم. ولی دیگه نیستم. این لباس حكومت را درمی‌آورم و در آتش می‌اندازم تا هر طور كه بخواهد آن را ببلعد. از امروز لباس شرف و عزت و حق را می‌پوشم! با فقرا هم‌صدا می‌‌شوم.
[شمشیرش را از نیام می‌كشد]
با این شمشیر تو دهن تنین می‌زنم. و آب را جای خواهم كرد تا همه بنوشند بدون استثناء. نه سازش می‌كنم، نه تسلیم می‌شوم و نه قطره‌ای آب را دریغ خواهم كرد!
 

تابلوی چهارم
صحنه: [اتاق جاسم. جاسم وارد می‌شود]
جاسم: فیحاء! فیحاء!
صدای فیحاء: الان میام.
[پس از چند لحظه فیحاء وارد می‌شود. لباس ارتش مقاومت فلسطین را به تن دارد.]
جاسم: [بهت‌زده] این... این دیگه چیه؟! [به شوخی] به من اعلان جنگ می‌دهی؟
فیحاء: نه عزیزم... نه ای زیباترین عشق [خنجری درمی‌آورد] من با آتش عشق، سلاح مبارزه با دشمن را به دست می‌گیرم.
جاسم: [گِرد او می‌چرخد] با‌شكوه است... باشكوه... پس الان دیگر ما شریك هستیم.
فیحاء: در عشق... و در جنگ... با هم [با صدای بلند می‌خندد]
جاسم: فیحاء... حدس بزن چه خبری برایت دارم.
فیحاء: [با اشتیاق] بگو... بگو...
جاسم: حكام!
فیحاء: [با لحنی تمسخرآمیز] چه موضوعی جدی‌تر از حكام [با شوخی] حتماً شراب بیعتِ با تنین را نوشیدند.
جاسم: بله... این كار را كردند.
فیحاء: [تحقیرآمیز] چه ننگی!
جاسم: و دختران و پسران شهر طعمه این آتش شدند و من...
[پشت به او می‌كند تا تشویش او را نبیند]
فیحاء: چیه؟ می‌ترسی نوبت من بشه؟ [با قاطعیت] نه جاسم از وقتی كه تو را شناختم ترس در من مرد، در تمام این مدت تو را چراغِ راه خودم می‌دیدیم كه مرا به سوی حق راهنمایی می‌كند... من مقابل تنین سرخم نمی‌كنم. خواهی دید كه پرده از شب برمی‌دارم. مرا شعله‌ای خواهی دید بر فراز بلندی‌ها تا آخرین ضربه، تا آخرین نفس تسلیم نمی‌شوم.
جاسم: چقدر باشكوه و زیبا هستی فیحاء [مكث] داشتم فكر می‌كردم [سكوت می‌كند]
فیحاء: بگو جاسم... به چه چیزی فكر می‌كردی؟
جاسم: نه... نه... نه...
فیحاء: [به او نزدیك می‌شود] تو را به نور چشم‌هایت قسمت می‌دهم.
جاسم: داشتم فكر می‌كردم كه... كه... تو را یك جایی مخفی كنم.
فیحاء: [از او دور می‌شود] مخفی كنی؟!
جاسم: از این حكام كه وطنشان را فروختند، آبرویشان را فروختند و نهال ترس و وحشت را در همه جا كاشتند [مكث] كسی كه زیر بار زور نرود، كسی را به تنین تعظیم نكند، دفن می‌كنند، بی‌تاریخ، بی عنوان.
فیحاء: نه جاسم، شما تجسم رویاهای مردم هستید. شما آفتاب فجر سرگردان در صحراها هستید، شما مثل شب روشنی هستید كه در تاریكی شب پنهان هستید، شما رایت نصر هستید، در اهتزاز هستید، بالا می‌روید، و از قلب غمزدة مردم شعله می‌كشید. من ایمان دارم كه پیروز می‌شوید، انقلاب فقط در دل آتش‌هاست كه بارور می‌شود، به بار می‌نشیند.
[صدای كوبیدن محكم در به گوش می‌رسد]
صدا: جاسم... جاسم...
فیحاء: این صدای كیه؟
جاسم: غریبه نیست! [به طرف در می‌رود. در را باز می‌كند. خالد خود را در آغوش جاسم می‌اندازد و با ترس و اضطراب حرف می‌زند]
خالد: [در حالی كه گریه می‌كند] جاسم!
جاسم: چی شده خالد حرف بزن؟
خالد: سلمی... سلمی... پسرم!
فیحاء: [با ناراحتی] سلمی [صورتش را می‌پوشاند و به وسط صحنه می‌آید]
جاسم: بردنش.
خالد: كه برای تنین قربانیش كنند.
جاسم: آرام باش خالد. گذشته بشارتگر آینده است.
[سعی می‌كند بر خودش مسلط شود]
متوجه نشدی اگر زمان بگذرد، آتش شعله می‌كشد، اوج می‌گیره. پخش می‌شود، سوختن، مرگ هر روز تعقیب می‌كند، ولی نرفتی خاموشش كنی تا اینكه دامن تو را هم گرفت.
خالد: [پس از كمی آرام می‌شود] سرزنشم نكن جاسم! من اینجا برای گریه و زاری به خاطر سلمی نیامدم، نیامدم از تو كمك بخواهم، آمدم اینجا به تو تبریك بگویم، می‌‌خواهم با تو باشم، آمدم مثل گذشته رفیق راهت باشم، با شمشیری كه دیگر هرگز غلاف نمی‌شود... شمشیری كه سینه شب را می‌شكافد... در جنگ بین حق و باطل راه‌حل وسطی وجود ندارد. تنین آن بالا چنبره زده و به خدا قسم تا نابودش نكنم از پا نمی‌نشینم.
جاسم: من همین را از تو توقع داشتم. [مكث كوتاه] داشتم به رفقای دیروز فكر می‌كردم. به خودم می‌گفتم یك انقلابی چطور ممكن است بدون صبح زندگی كند، چطور ممكن است اسیر شب باشد، چه دل‌مشغولی‌هایی دارد؟ به خودم می‌گفتم یعنی رؤیای این سرزمین، این ملت، این انقلاب و انقلابیون تحقق می‌پذیره؟
خالد: پس از رفتن تو این فكر ولم نكرد. حتی یك روز آرام نبودم. همة زندگی من در زندان‌ها، در دادگاه‌های تفتیش، در عذاب و شكنجه گذشت. یادم می‌آید آن روزهایی را كه قشنگ‌ترین سرود را برای شهدا می‌خواندیم. من و حازم نشان انقلاب را روی یك صحنه نورانی ترسیم می‌كردیم و بر نوك شمشیر می‌بستیم.
جاسم: [حرفش را قطع می‌كند] یك روز آرام خواهیم شد، روزی آزاد خواهیم شد. تسلیم نمی‌شویم. نمی‌گریزیم. حازم این را با صدای بلند می‌خواند سرود انقلاب را، سرود حق را. با صدای بلند اعلام كرد هیچ راه‌حلی جز اسلحه وجود نداره!
خالد: یادم است [مكث] از حازم چه خبر؟
جاسم: مثل برق شمشیر!
خالد: او یك‌تنه حریف هزار نفر است.
جاسم: [پس از چند لحظه] خب خالد... چه خبر؟
خالد: همان كه تو می‌دانی. حكام پرچم سفید برافراشته‌اند. به تنین اجازه دادند هر كاری دلش بخواهد بكند، این سرزمین مقدس را لگدمال كند، رویاهای سبزمان را له كند و آب شهرمان را كه آغشته به خون شهداست، سر بكشد [سكوت] اما خبر مهم این است كه یكی از همین حكام با آن‌ها مخالفت كرده، از جایش بلند می‌شه و آن‌ها را ریاكار و پست خطاب می‌كند، او لباس حكومت را دور می‌اندازه و قسم می‌خوره كه با مردم فقیر و شریف هم‌پیمان می‌شه.
جاسم: او را می‌شناسی؟
خالد: بله. جابر. چند بار همدیگر را دیدیم. دربارة تنین و حكام حرف زدیم.
جاسم: عالیه. این بهترین خبره كه تا حالا شنیدم. ما نیاز به این تفرقه داریم. باید جلال و جبروتشان از بین بره، تا اختیار كارهای مردم از دستشان خارج بشه. اگر یكی از آن‌ها جدا بشه این برای ما پیروزی است. با ارتشی كه در اختیار داره با او متحد می‌شویم. مقامش را بالا می‌بریم، ترس از این مسئله را در وجودش از بین می‌بریم، ترس از شمشیر را در او از بین می‌بریم، باید كاری بكنیم كه شمشیر ارتش را با مردم آشتی بدهد. اما در هر صورت رهبر اصلی مردم‌اند. همة امور دست آن‌هاست تا پس از پیروزی دوباره سلطه دست حكام نیفتد.
خالد: می‌دانم منظورت چیست؟
جاسم: به طرف او برو، قدم‌های امیرت را تثبیت كن.
خالد: [لبخند می‌زند] او امیر من نیست!
جاسم: منظورم جابر است... به او نزدیك شو... باید به مردم معتقد بشه. [مكث] باید به این باور برسد كه میزان مردم هستند. مبارزه و مقاوت آن‌هاست. اگر او و لشكرش كناری بایستند آن وقت جنگ می‌شود دو تا. یكی با تنین و یكی با حكام و خیانتكاران، آن‌ها به هنگام صلح شمشیرشان روی سر ملت است و هنگام جنگ در صف دشمنان هستند.
خالد: [بلند می‌شود] به امید دیدار.
جاسم: به امید دیدار. [خالد از صحنه بیرون می‌رود. و او با افكارش تنها می‌ماند] تمام عمر ایمان داشتم كه مردم به سوی ما می‌آیند. به ما كمك می‌كنند. از آن‌ها فریاد جنگ را می‌شنویم [فیحاء وارد می‌شود] من امروز مثل كسی هستم كه بندها را پاره می‌كند. دیوارهای مشقت را ویران می‌كند. ملت، نور، فجر، آفتاب است. اوست كه راه روشن می‌كند. درهای بسته را باز می‌كند... هیچ كس جز مردم نمی‌تواند این كار را بكند. مردم كوهی هستند در برابر تندبادهای ویرانگر. ثابت و استوار.
فیحاء: [در حالی كه جاسم با خودش حرف می‌زند او را صدا می‌كند] جاسم!
جاسم: [از تفكراتش بیرون می‌آید] فیحاء!
فیحاء: درخت طوبی از آن كسی است كه زیر سایة شمشیر ایستاده باشد. درخت طوبی از آن كسی است كه زیر سایة شمشیر ایستاده باشد.
 

تابلوی پنجم
صحنه: [مثل اردوگاه جنگ است. بر ساحل رودخانه، تنین در چادر خود به انتظار حكام نشسته است. تنین نیمه اژدها و نیمه آدم است. صدای خفه وحشت‌انگیزی دارد. با روشن شدن صحنه تنین از چادر خارج می‌شود. صداهای وحشتناكی از خود درمی‌آورد. می‌رود و می‌آید.]
تنین: [با صدای بلند با خود حرف می‌زند و مدام با افتخار به سینه‌اش می‌كوبد]
هان كه تو آن رویاهای چون خیال را تحقق بخشیدی.
رویایی كه نسل‌ها آن را زمزمه می‌كردند.
تو با گام‌های آهنینت زمین را به لرزه درآوردی.
تحقق رؤیا، آرزوی دیرینه، بدون جنگ.
از آب رودخانه می‌خوری و تكبیر بِلال را مسخره می‌كنی.
مناره‌های این سرزمین ویران شد... تَلی از خاك شد.
آرزو می‌كردی سلطان سَلاطین شوی.
آرزو می‌كردی كه روح تو ستاره بود.
تا آن را بچینی
ولی در برابر هزار آسمان قد می‌كشید.
اما امروز دست‌هایت را كه دراز می‌كنی به جای یك ستاره
صدها، هزاران ستاره را بی‌زحمت می‌چینی
ای زندگی‌بخش حكام زمانه‌ای
و ای زندگی‌بخش همة حكام دوران‌ها...
[خنده‌ای وحشیانه و هیستریك سر می‌دهد. پس از چند لحظه حاكم بزرگ به همراه حكام دیگر وارد می‌شود]
تنین كوچك: سرورم، حكام رسیدند.
[تنین بزرگ به طرف چادر می رود. حكام نزدیك می‌شوند. موسیقی مرگ نواخته می‌شود]
تنین: [حاكم بزرگ را در آغوش می‌كشد] سلام بر شما ای قوم شریف! [با دیكران دست می‌دهد]
حاكم بزرگ: درود بر شما... در انتظار فرارسیدن این لحظه می‌‌سوختم.
تنین: [خندان] و حالا؟
حاكم بزرگ: این افتخار نصیب من شد.
تنین: [با تمسخر] بدون سرماخوردگی ... بدون زخم [قهقهه می‌زند] [آن‌ها را به گونه‌ای تحقیرآمیز دعوت می‌كند روی زمین بیرون از چادر بنشینند. حاكم بزرگ سعی می‌كند از نشستن خودداری كند]
حاكم بزرگ: علت آمدنم فقط تقدیم شاخه گل صلح است و آنچه كه در گذشته به سرمان آمد كافیه. شمشیر را زمین گذاشتم و بستن آن را هم همین طور. ملت من نیاز به آسایش داره! در رابطه با خودم و ملتم باید بگویم از همین حالا برای همیشه شمشیر را غلاف كردیم.
تنین: این كار فقط از مردان شجاع برمی‌آید.
حاكم بزرگ: شما بركت هستید. قدم‌هایتان را كه بر روی زمین می‌گذارید هم بركت است. ما برای عرضِ ادب آمده‌ایم. بال‌هایی باید بر رودخانه گسترده شود تا سایه‌ای بر سر ما باشد. بر سر ما و شما، و شما در جوار ما زندگی كنید. [حرفش را با دستپاچگی اصلاح می‌كند] تا ما در جوار شما زندگی كنیم، زیر آسمانی بی‌جنگ و آتش.
تنین: [با فخرفروشی] این نهایت آرزوی ماست... اما...
حاكم بزرگ: [حرفش را قطع می‌كند] اما چی؟
تنین: آب رودخانه.
حاكم بزرگ: نه، هیچ اتفاقی نمی‌افتد اگر شما آب رودخانه را به ما بدهید و ما هم در مقابلش هر شب یك قربانی تقدیم می‌كنیم.
تنین: [حسابگرانه] این قضیه مال خیلی وقت پیشه.
حاكم بزرگ: درسته... اعلام كردیم.
تنین: درسته‌، احتیاجی به دلیل و برهان نیست [مكث] اما دربارة ساحل حرفی نزدیم. می‌خواهیم شهرك‌سازی كنیم؟ رمز تمدن زمانه این است. یا ولش كنیم؟
حكام: [با هم] نه... هر چه شما بفرمایید.
تنین: ما آب را می‌دهیم و محافظ ساحل خواهیم ماند. با شمشیر از آن حمایت می‌كنیم. چون ممكن است دوباره به فكر دشمنی با ما بیفتید.
حكام: [با هم] ما به فكر دشمنی بیفتیم؟
حاكم بزرگ: ما به این فكر نیستیم كه با شمشیر حرفمان را بزنیم. آن را غلاف كردیم. لال كردیم. [با تفاخر] حتی سواران را هم از حمل شمشیر منع كردیم.
تنین: ما این اقدام شایستة شما را تقدیم می‌كنیم. ما حامی شما و حامی خودمان هستیم. ما غربی‌ها همه چیز داریم. علم داریم، هنر داریم، ادبیات داریم، تمدن جهان را ما ساختیم و در مقابل شما شرقی‌ها چه دارید: فقر، بیماری و جهالت. ما آمده‌ایم تا شما را از بیچارگی نجات بدهیم. [با قاطیعت] ما صلح‌طلب هستیم و شما جنگ‌طلب.
حاكم بزرگ: ما از ترس، دیوارهای هزار‌تو ساختیم. از هر برخوردی می‌ترسیدیم. آتشی در جان ما بود كه آن را خاموش كردیم. سرشار از بغض و كینه بودیم. كه آن را در خودمان كشتیم. تا آشیان صلح را بسازیم.
تنین: ما به شما تبریك می‌گوییم كه توانستید خود را از شر‌ِّ كینه و بغض خلاص كنید. روح عشق و مودت و اعتماد ما را دور هم جمع می‌كند، نه دشمنی و ویرانی و شهدا.
[حكام از جایشان برمی‌خیزند تا بروند. حاكم بزرگ پیش می‌رود و با تنین دست می‌دهد]
حاكم بزرگ: با هم دست می‌دهیم و هم‌پیمان می‌شویم چراكه روح محبت و دوستی ما را جمع می‌كند. روحی كه همة برادران را سرافراز می‌كند.
[با صدای بلند می‌خندد و حكام از صحنه خارج می‌شوند ـ موسیقی مرگ نواخته می‌شود.]
 

تابلوی ششم
صحنه: [منزل خالد. همان اتاق. خالد و حازم و جاسم، نشسته‌اند]
جاسم: [به خالد] ما خانه‌ات را انتخاب كردیم چون زیر‌ِ نظر نیست.
حازم: چون حكام فكر می‌كنند طرفشون هستی.
جاسم: و سكوت تو در رابطه با ماجرای سلمی این ظن را تقویت می‌كند.
خالد: این خیلی خوبه.
جاسم: و قربانی شدن برای مبارزه‌ای بزرگ‌تر. گزمه‌ها برای بردن قربانی برای تنین درها را می‌كوبند. اینكه دارند بچه‌هایمان را قربانی می‌كنند مهم نیست. مهم این است كه مردم متحد شوند. تا آزاد شوند. جنگ با تنین، باب مبارزه با حكام را باز می‌كند.
حازم: ما الان می‌توانیم این كار را بكنیم. ولی باید همه متحد و هماهنگ باشیم.
خالد: مردم مثل دیگ‌ جوشان هستند.
حازم: سگ‌های مزدور خیال كردن ملت متفرق شده‌اند. خیال كردن همه چیز تمام شده و در امان هستند. خیال كردن تازیانه‌های سلطه قوی‌تر از حركت مردم است.
جاسم: و نمی‌دانند كه پایه‌های این سلطه در هوا معلق است. نمی‌دانند صداقت ما برای ملت حجت است. ملت می‌دونه كه ما در خط مقدم هستیم، همه چیز را به جان می‌خریم. می‌دونه وقتی كه حرف می‌ز‌نیم پایش ایستاده‌ایم. تردید نمی‌كنیم، می‌داند وقتی كه طبل‌ها به غرش درمی‌آیند اولین كسی كه پا در آتش می‌گذارد ماییم! خالد امیر تو كجاست؟
خالد: [لبخندزنان] امیر من نیست.
جاسم: منظورم جابره.
او فهمید كه وطن را بی‌حساب دارند به تنین می‌فروشند. فهمید كه این سرزمین داره از بین می‌ره. به همین دلیل ارتش را بسیج كرده. اموالش را خرج می‌كند، از هر حاكمی اسراری به دست می‌آورد.
جاسم: [به حازم] مردم چه كار می‌كنند؟
حازم: به آن‌ها قول داده‌ایم بهشت را روی زمین برای آن‌ها خواهیم ساخت. به آن‌ها گفته‌ایم هر كس از عرق جبینش به اندازة قیمت یك لقمه بپردازه این ننگ را نابود خواهد كرد.
[هیجان‌زده]
آهنگران جمع شده‌اند. مخفیانه هم‌پیمان شده‌اند كه فقط شمشیر بسازند و بلاعوض آن را تحویل دهند. به یك شرط كه این شمشیرها فقط به مبارزین تحویل داده شود ولاغیر.
جاسم: [به حازم] پس گوش كن حازم. مسئولیت تحویل شمشیرها به مبارزان با تو. تو باید همیشه با جابر باشی. او به تو نزدیك‌تر است. به تو اعتماد دارد. دوستت دارد و به صداقت تو در حرف و عمل ایمان دارد. [مثل اینكه با خودش حرف می‌زند] وقتی طبل‌ها به صدا درآمدند. ارتش جابر آن‌ها را محاصره می‌كند. تحت رهبری گروه حازم. آن‌ها را به نام ملت محكامه می‌كنیم. [مكث ـ به حازم] اگر كسی تمرد كرد، فوراً كشته شود. بدون بحث.
 

تابلوی هفتم
صحنه: [اتاق جاسم. خالی است. فیحاء سرشار از خوشحالی وارد می‌شود.]
فیحاء: [سرشار از شوق] جاسم! جاسم!
[جاسم وارد می‌شود]
جاسم: آمدی؟
فیحاء: آره آمدم. خوشحال و مست.
جاسم: حتماً خبرهای خوشی داری؟
فیحاء: اجازه بده نفسی تازه كنم.
جاسم: بگو دیگه!
فیحاء: امروز من و همة دختران شهر هم‌پیمان شدیم كه از رفتن پیش تنین سر باز بزنیم، جمع شدیم. و تصمیم گرفتیم علیه تنین بپاخیزیم و به ارتش مقاومت بپیوندیم. برای آغاز غذا تهیه كنیم. زخمی‌ها را پانسمان كنیم و به سربازان كمك كنیم از رودخانه رد شوند.
جاسم: [مبهوت] عبور از رودخانه! چطوری؟
فیحاء: آسان‌تر از این راه دیگر امكان نداره. همة ماهیگیران به انقلابیون پیوسته‌اند.
جاسم: این را می‌دانم.
فیحاء: [پرسش‌كنان] و نزدیكانشان؟
جاسم: كه در شب‌های عملیات به ساحل بروند، خب بعد؟
فیحاء: امروز تصمیم گرفتیم نحوة عبور از رودخانه را آموزش ببینیم. آنجا غذا و اسلحه پنهان می‌كنیم. تا هنگام عملیات اگر احتمالاً هنگام عبور از رودخانه به شما كمك نرسید، ما به شما كمك كنیم. [با صدای بلند] باید این لكة ننگ را پاك كنیم.
جاسم: تو باشكوهی فیحاء. چه روح شبحاعی داری تو. مخالفت كردی. تعظیم ملت را برای هر قدرتی را رد كردی. این مبارزه متعلق به همة ملت است. به همة افراد این ملت. جوانان این آب و خاك، دختران و پسران با گام‌هایشان زمین را به لزره در خواهند آورد. آسمان وطن با آتش ملت نورباران می‌شود. چهرة وطن از هر چه زنگار است پاك خواهد شد.
فیحاء: خوب حالا تو بگو.
جاسم: كمی صبر كن، الان حازم می‌آید. با اخبار جدید.
[حازم وارد می‌شود]
حازم: سلام جاسم. [بین آن‌ها می‌نشیند]
جاسم: خوب؟
حازم: خنده‌آور است... واقعاً خنده‌آور است... مردم توی كوچه و خیابان‌ها دارند مسخره می‌كنند.
فیحاء: [با تأكید] حكام را مسخره می‌كنند!
جاسم: رسوایی این قرن! خودشان خنده‌دار‌تر از همه هستند.
[می‌خندند]
حازم: امروز حاكم بزرگ، جارچی سر كوچه و بازار گذاشته، مردم را به جشن و سرور دعوت می‌كند. جارچی فریاد می‌زند كه تنین صلح را قبول كرده، قبول كرده كه همیشه با ما مشورت كند. دید و بازدید كند، حتی گفت:
[ادای جارچی را درمی‌آورد]
اهالی شهر! وطن را از آتش جنگ نجات دادیم.
پس كلمة جنگ را از قاموس نسل آینده حذف كنید.
آب رودخانه... به همه‌تان خواهد رسید.
تنین قول داده ما را از آب رودخانه محروم نكند.
فیحاء: با این حرف‌ها نمی‌شود مردم را گول زد!
حازم: همة مردم می‌دانند پشت‌ِ پرده چی می‌گذرد. مردم خوب می‌دانند كه این حكام آبرویشان را چه ارزان به تنین فروخته‌اند.
جاسم: مجانی!
حازم: ملت می‌داند سرزمینش دارد در خفا فروخته می‌شود.
جاسم: ملت یادش نمی‌رود كه این تنین در همه جا چه ماتم‌سراهایی به پا كرده، هیچ وقت یادش نمی‌رود چه غم و غصه‌ای در این خاك كاشته شده. یادش نمی‌رود كه چطور آرمان‌ها و آرزوهایشان را بر دیوارها به صلیب كشیده‌اند.
حازم: ملت هرگز فراموش نمی‌كند كه سنگ آسیاب این مبارزه برای نابودی ظلم و خشونت و ذلت و این زندگی تلخ دارد می‌چرخد. آن‌ها این همه جنایت و ننگ را چطوری می‌خواهند پاك كنند؟
[خالد در حالی كه ادای جارچی را درمی‌آورد ـ وارد می‌شود]
خالد: حاكم بزرگ به ملت مژده می‌دهد. تنین صلح را قبول كرد. قبول كرد با ما دست دوستی بدهد، دیگر دعوا نكنیم. او به ما همه چیز می‌دهد و ما هم بدون جنگ همه چیز را به او می‌دهیم.
[همه می‌خندند]
به خدا قسم كه فقط فرومایگان و اراذل و اوباش این‌ها را قبول می‌كنند.
فیحاء: فقط آدم‌های تروس این‌ها را قبول می‌كنند.
جاسم: حتماً آریستوفان این كمدی را برایشان نوشته است.
[زیر خنده می‌زنند ـ دوباره صدای جارچی به گوش می‌رسد]
جارچی: به فرمان حاكم بزرگ [همه ساكت می‌شوند] هیچ كس حقِّ حمل شمشیر، چاقو، یا دشنه، یا هر آلت برنده‌ای را ندارد. هر كس به این اعلان توجه نكند. بر بلندترین ساختمان میدان عمومی شهر به دار آویخته می‌شود.
 

تابلوی هشتم
صحنه: [اتاق جاسم. فیحاء نشسته است. جاسم قدم می‌زند]
فیحاء: چرا نمی‌نشینی الان رفقا می‌آیند.
جاسم: نگرانم فیحاء ... تا امروز چنین احساسی را نداشتم. دیروز حرف‌های جارچی را شنیدی؟
فیحاء: [ادای جارچی را درمی‌آورد]
حاكم بزرگ فرمان داده است.
هیچ كس حق ندارد بر علیه تنین حرفی بزند.
هیچ كس حق ندارد به آدم‌های تنین تعد‌ّی كند.
در صورتی كه كسی مخفیانه علیه تنین عملی انجام دهد.
ترس و وحشت ایجاد كند؛
یا درگیری ایجاد كند؛
به فرمان حاكم بزرگ؛
بر بلندترین ساختمان، میدان عمومی شهر، به دار آویخته می‌شود.
فیحاء: منظورت این است؟
جاسم: بله... اما...
فیحاء: اما چی، چنین متنی با این لحن را فقط آدم‌های ترسو و زبون می‌نویسند. كسی كه در بن‌بست گیر افتاده باشد!
جاسم: درست است... اما یك چیز دی

شنبه 19 اسفند 1391 :: 14:53 ::  نويسنده : andisheyshoush
لینک های مفید
چت باکس
Coming soon ....



 
   
💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران