گروه تئاتر اندیشه شهرستان شوش
تشریح عملکرد گروه
صفحه نخست             مدیر وبلاگ            پست الکترونیک         آرشیو مطالب         عناوین مطالب

 نمايشنامه : (پلک بزن)بیا

نويسنده: حميد‌رضا ميرزايي زاده

( تاریکی محض، صداي انفجارهاي دور و نزديك شنيده می شود،صدای گامهای پراکنده)

لیلی: (با خود) جنگ کشیده شده بود به داخل شهر، هوای خرمشهر داشت کم کم از دود تانکهای دشمن مسموم می شد .........

 


نمايشنامه : پلک بزنبیا

تقدیم به: بانوان امدادگر حماسه ی خرمشهر

 

 

نويسنده: حميد‌رضا ميرزايي زاده

 

آدم ها:...(به ترتیب حضور)

 

1) لیلی

 

3 رسول...(دکتر رسول آیت)

 

3) پستچی

 

4) مجید...(برادر لیلی)

 

5)کودکی لیلی

 

 

( تاریکی محض، صداي انفجارهاي دور و نزديك شنيده می شود،صدای گامهای پراکنده)

لیلی: (با خود) جنگ کشیده شده بود به داخل شهر، هوای خرمشهر داشت کم کم از دود تانکهای دشمن مسموم می شد، نفس کشیدن توی این هوا سخت شده بود، آن هم برای دختری به سن و سال من. یکی از همسایه ها با شنیدن اولین صدای توپ از خونه ش فرار کرد، پدرم گفت:«ما هم بریم! »برادرم گفت: «ما می مونیم!». پدرم رفت ، ما موندیم، فقط فرقش با گذشته این بود که صبحها با صدای خمپاره بیدار می شدیم و شبها ،صدای گلوله چشم روی هم می ذاشتیم.

 

صدا از بیرون صحنه: لباسهای اتاق عمل و بپوش، از خون که نمی ترسی؟!»

 

(نور مي آيد،كودكي آزادانه در صحنه مشغول بازي مي باشد،حروف الفبا را با خود تكرار مي كند،در انتهاي صحنه ساعت بزرگي به چشم مي خورد كه با آمدن نور صداي تك زنگ آن نواخته مي شود،در گوشه ي از صحنه كتابخانه ي ديده مي شود،و ضبط صوتي كنار آن،ليلي وسط صحنه با لباس‌هاي سبز اتاق عمل در نور موضعي ايستاده است ، صداي انفجارهاي دور و نزديك شنيده مي‌شود).

صدا از بيرون صحنه: تركش تمام احشاء داخلي شكم و پاره كرده، لُنگاز بذاريد، بايد جلوي خونريزي و بگيريم، بيشتر! بيشتر!با هموستات رگ و بگير! كوتِر كن!خوبه! لنگاز ... چند تا لنگاز بديد.

(به لیلی)خانم با شما هستم حواستون كجاست؟

ليلي:(زمزمه می کند) جلال...

(صداي انفجار، نور مي‌رود، با آمدن نور صداي كف زدن‌هاي ممتد به گوش مي‌رسد، لیلی روي ويلچر نشسته است. گردن بند طبی به گردن دارد، رسول او را به جلو هُل مي‌دهد، گويي نيمي از صورت زن سوخته است ولي دو چشم او بيناست، اندام هاي او هيچگونه حركتي ندارند).

صدا از بيرون صحنه: جايزه ادبي در بخش رُمان تقديم مي‌شود به يكي از پديده ها اين دوره مترجم و پژوهشگر، نويسنده ر‌مان هشت جلدي «عشق روي سيم‌هاي خاردار» خانم ليلي ...

(صداي انفجار به همراه صداي مشاجره ي زن و مردي به گوش مي رسد) بانوي امدادگر حماسه ی خرمشهر... (صداي انفجار،دسته گلهایي از پايين صحنه روي ويلچرلیلی قرار مي گيرد، صداي ممتد تشويق‌ها)

- (خبر نگاران ميكروفون‌هارااز پايين صحنه به طرف او مي‌ گيرند): حرفي داريد براي ما بزنيد؟ اين انگيزه و توان از كجا اومده؟ (رسول به ليلي نگاه مي‌كند، رسول حروف الفبا را به ترتيب مي‌خواند و زن روي حرف مورد نظر پلك مي‌زند)

رسول:الف ب پ ت ث ج چ ح خ د ذ ر (ليلي پلك مي‌زند) ر؟(ادامه می دهد)الف ب پ ت ث ج چ ح خ د ذ ر ز ژ س (ليلي پلك مي‌زند) س؟ (ادامه می دهد)الف ب پ ت ث ج چ ح خ د ذ ر ز ژ س ش ص ض ط ظ ع غ ف ق ك گ ل م ن و ... (ليلي پلك مي‌زند) و؟ رسول ؟

(ليلي پلك مي‌زند) شرمندم می کنی لیلی خانم.

(نور مي‌رود)

(نور مي‌آيد،صحنه يك مركز نو تواني را نشان مي‌دهد، عكس‌ها و پوسترهاي آموزشي روي ديوار نصب شده است،تلفني در گوشه ي از صحنه به چشم مي خورد، گوشه و كنار داروهاي ديده مي شود، از دستگاه پيچ ِ مركز نام‌هاي مختلف پزشكان و پرسنل مرکز به گوش مي‌رسد)

(پُستچي ، با موتوري زرد رنگ كه خورجيني به تَرك آن دارد وارد صحنه مي‌شود)

پستچي: يه جاي پارك پيدا نمي‌شه، خوبه يه موتور فكسني زير پا مونه، اگه گاسفوردي چيزي بود كه احتمالاً تا بوق سگ بايد دنبال جاي پارك مي‌گشتيم. ليلي خانم سلام! نامه دارم، هلو! از سرجعبه! (آدرس نامه را مي‌خواند) پاوه... جاش امنه، الان پاوه خبري نيست، میگن جنگ تو جنوبه، شلمچه، بازش كنم براتون بخونم؟ ( مي‌خواهد نامه را باز كند نفس كشيدن‌هاي زن تندتر مي‌شود؟) امكان نداره من دوشنبه‌ها،خدمتتون نيام، ميدونم چشم انتظاريد (زن بي‌قرار است)

ليلي خانم ناراحت شدين؟ (نامه را جلوي صورت ليلي مي‌گيرد، ليلي با نامه ارتباط چشمي برقرار مي‌كند) دوست نداريد براتون بخونم؟(سكوت) مي‌خوندم براتون خوب بود،‌ها!

(ليلي خشمگين به پستچي نگاه مي‌كند)

(نامه را روي زانوي لیلی مي گذارد) تا دوشنبه‌ي ديگر و درودي ديگر بدرود.

(مي خواهد برود،صداي تك زنگ ساعت)

(شعر مي‌خواند):«دوباره ساعت من از دوازده رد شد، سه شنبه است واز انتظار لبريزم »

(آهي مي كشد)اين شعر دوشنبه‌تون خيلي دوست دارم. حال كرديد؟مثل مجري‌ها حرف زدم،(سکوت) ليلي خانم خيالتون تخت، هيچوقت نمي‌‌ذارم سه‌شنبه بشه، بعضي روزها به سرم مي‌زنه برم مركز نامه‌ها رو خودم براتون بيارم،چرا؟خوب اینجوری نامه زودتر به دستتون می رسه دیگه،(مشغول تعمیر موتور می شود)اسير مرام آقا جلالم، هيچوقت نذاشتين نامه‌ها شو براتون بخونم ولي ميدونم كه اصل جنسه ، ارزش شعر سوزي و داره(به لیلی نگاه می کند،سکوت)چی فرمودید؟ شعر سوزي چيه؟ منظورم اينه كه ارزشش و داره شعر و چه ميدونم احساس خرجش كنيد.

(به ساعت انتهای صحنه نگاه مي‌كند) واي دير شد،« سه‌شنبه است و چي؟ از انتظار لبريزم»

شمام اين شعر و دوست دارين نه؟ مي خواين يه جایي بنويسم؟ يادگاري ؟ (ليلي را برانداز مي‌كند) مي‌گم كاشكي يه جايتون و گچ گرفته بودند، اونوقت ...

نه !منظورم اينه كه روي گچ جون مي‌ده واسه يادگاري نوشتن (متوجه گردنبند مي‌شود) اجازه مي‌ديد اينجا بنويسم؟ (مشغول نوشتن می شد،دكتر (رسول) وارد صحنه مي‌شود،تخته وايت بُردي كه حروف الفبا روي آن نوشته شده را در دست دارد)

رسول: داري چيكار مي‌كني؟

پستچي: (دستپاچه) هي ... هي ... هيچي .

رسول: اونجا مگه جاي نوشتنِِ؟ اين گردنبند« فيلادلفيا» مي‌دوني چقدر گرون قيمته؟

پستچي: من فقط مي‌خواستم... فيلادلفيا؟ اسمش ِ؟ فكر كردم فيلادلفيا اسم يه تيم بسكتباله.

(رسول به نامه ی روي زانوي ليلي نگاه مي‌كند)

رسول: خيله خوب نامه رو رسوندی؟ مي‌توني بري.

پستچي:برم؟ كجا؟

رسول:سر ِ كارت

پستچي:آقا رسول، بچه محل، درسته دكتر شدي ولي نبايد بچه محل‌هاي قديميت و برنجوني، ما همه عضو يه خونواده‌ايم شما، من ليلي خانم، آقا مجيد و... آقا جلال.

(نفس‌هاي ليلي تندتر مي‌شود،رسول لیلی را حرکت می دهد)

پستچي: بد مي‌گم، ليلي خانم؟

رسول: ساكت! چرا داد مي‌زني؟ الان ساعت ِكار با مددجوهاست، ببين !يه كاري نكن مثل سري قبل از اتاق بغلي بيان بهمون تذكر بدن، جناب بچه محل!

پستچي: خيله خوب مي‌روم،تا دوشنبه‌ي ديگر و... (دوباره بر مي گردد)ليلي خانم سلام شما رو به حاج آقا مي‌رسونم، رئيس با حاليه، هميشه ميگه به من ریيس نگيد، بگيد مدير، مي‌گن اونم جانبازه، آره؟(مي خواهد روي صندلي بنشيند) از بس خاكيه...

رسول: مي‌ري يا نه؟

پستچي: ليلي خانم میدونم سفارشم و مي‌كنيد، و گر نه معلوم نبود الان تو كدوم ده كوره‌ي ،یکه و یال قوز،علاف بودم آره حتما سفارش میکنید، (به چشمهای لیلی نگاه میکند،سکوت)حالا یا شما یا آقا مجید،نمیدونم!ولی می دونم هوام ودارید(به رسول) شما ساكت شديد، ديگه نمي‌گيد برم بيرون؟

رسول:می ری یا نه؟

(شعري را زمزمه مي‌كند و خارج مي‌شود،صداي دور شدن موتور به گوش مي‌رسد)

رسول: ليلي خانم! شرمنده اذيت شدي،من نمي‌دونم اين چه جوري مثل روح ظاهر مي‌شه،(نواركاست ي را به ليلي نشان مي دهد)پيداش كردم ،مقام اول قصه گويي ِ،كانونهاي پرورش فكري، خانم ليلي... اگزوپری.(مي خندد) بذارم گوش بدي؟مژدگاني يادت نره!

(نوار را داخل ضبط مي گذارد،صداي ليلي را مي شنويم كه دارد داستان شازده كوچولو را تعريف مي كند)خوب شازده كوچولو شروع كنيم؟ ( ليلي پلك مي‌زند) من برای اهلی شدن آماده ام (رسول همراه نوار می خواند)زندگی یکنواختی دارم اگه من اهلی کنی،زندگی مو چراغونی می کنی.

(رسول وايت بردي را كه حروف الفبا روي آن نوشته شده است را جلوي چشم ليلي مي‌گيرد)

رسول: (به ليلي) حروف الفبا، الف ب پ ت ث ج چ ح خ د ذ ر ز ژ س... كودكي، باز باران با ترانه... (مي خندد) دوست داري شروع كنيم؟

خوب،به این تخته وایت برد نگاه کنید،هر حرفی كه منظورت بود، روش پلك بزن، باشه؟

(رسول فِلشی را از سمت حرف الف حركت مي‌دهد)

رسول: عين؟(ليلي پلك مي زند) ... شين ...؟ (ليلي پلك مي زند) قاف...؟ (ليلي پلك مي زند) عشق؟(به ليلي)، خوب دوباره... (فِلش را حركت مي‌دهد ولي ليلي پلك نمي‌زند)

حواست كجاست؟(مسیر نگاه لیلی را که تا روی زانوهایش،جایی که نامه قرار دارد را دنبال می کند) نامه؟ دوست داري نامه رو بخونم ؟ يا صبر کنیم برادرتون بياد براتون بخونه؟ (سكوت) بخونم ؟اشکالی نداره(ليلي پلك مي‌زند،رسول نامه را باز مي‌كند و مي‌خواند. )

رسول: بهار!

«سلام ليلي من! محبوبم، بيا بين تپه‌ها قدم بزنيم، برف‌ها آب شده، زندگي از خوابگاهش برخاسته و بر دره‌ها جاري‌ست، بهار كردستان زيباست، گل‌ها سرود شادماني از سر گرفتند و من همچنان عاشق توام توي كه... *»(ليلي متحول مي‌شود) بخونم؟(ادامه مي دهد) عزيزم، لحظه، لحظه ي خاطره‌هايم با تو در اين فضاي دود و خون و انفجار همراهم است، ليلي من! نگفتم زندگي با من سخت است؟ نگفتم من از فرداي خودم خبر ندارم؟ جانم كف دستم است، معلوم نيست امروز يا فردا، شايد ... شايد رفتم و ناقص برگشتم يا اصلاً برنگشتم، نگفتم كه من نه پول دارم، نه خانه ، روز خواستگاري و آخرين نصيحت پدرت يادته؟«دخترم!مي فرستمت انگليس پيش عموت، برو درس بخون، اگه با اين پسره ازدواج كني ،هواييت مي‌كنه، به کُشتنت مي‌ده»

درسته! من تو رو هوايي كردم و تو هم همسفري راهوار بودي، اولين نامه‌ات يادته؟ اينجوري شروع مي‌شد: «بال‌هايم را گشوده، آماده‌ي پروازم، آيا با من همسفر مي‌شوي؟

من همسفري مي‌خواهم همراه و همراهي مي‌خواهم راهوار»*

*جبران خلیل جبران

(ليلي بغضي در گلو دارد)

رسول: چشم‌هات اذيت شدن؟

(قطره‌ي چشمي در چشم های ليلي مي‌چكاند) خسته ي؟ مي‌خواي حروف و بخونم ، پلك بزني؟

الف ب پ ت ث ج چ ح خ د ذ ر ز (ليلي پلك مي‌زند) ز؟(ادامه می دهد)الف ب پ ت ث ج چ ح (ليلي پلك مي زند) ح؟الف ب پ ت ث ج چ ح خ د ذ ر ز ژ س ص ض ع غ ف ق ك گ ل م؟ (ليلي پلك مي‌زند) میم؟(به لیلی) زحمت؟ نه ... نه... اصلاً زحمتي نيست.

اينجوري كار كنيم از وايت برد بهتره، خب؟الف ب پ ت ث ج چ ح خ (ليلي پلك مي زد) خ؟

 

(ادامه می دهد) الف (ليلي پلك مي‌زند) الف ب پ ت ث ج چ ح خ د ذ ر ز ژ س ش ص ض ط (ليلي پلك مي‌زند) خاطرات؟ ا ب پ ت ث ج چ ح خ(ليلي پلك مي‌زند)خرمشهر؟

الف ب پ ت ث ج چ ح خ د ذ ر ز ژ س ش ص ض ط ظ ع غ ف ق ك (ليلي پلك مي‌زند) ك؟الف ب پ ت(ليلي پلك مي‌زند) كتاب؟ مي‌خواي خاطره ها ت و كتاب كني؟

(با خود)خرمشهر و عشقی که آوازه ش تو شهر پیچیده بود،آقا جلال...

(به خود می آید)اين خيلي خوبه (به طرف قفسه هاي كتاب مي رود،كتابي را بر مي دارد)كتاب آدم و ناميرا مي كنه. (نگاه لیلی و رسول به هم گره می خورد) از همين حالا شروع مي‌كنيم،شازده كوچولو.

(مجله ی را باز ميكند و مي خواند)شروع یکی از داستانهای خودت

« ...و پرواز از پرنده‌ي شروع شد كه بال نداشت ، پرنده عاشق است،عاشق با عشق آشناست،اورابا معشوق کاری نیست »*

*عاشق با عشق آشناست،اورابا معشوق کاری نیست (ابو سعید ابوالخیر)

(نور مي‌رود،ورق‌هاي پراكنده در صحنه ديده مي‌شود)

پستچي: سلام ليلي خانم! يه جوري اومدم كه اون آقا دكتره نفهمه، واقعاً روانشناس ِ؟

(اتیکت شناسایی رسول روی میز است)به به!دکتر رسول آیت ،روانشناس و رفتار درمان،(به لیلی)به ريختش نمي‌خوره؛ حالا واقعاً قراره چيكار كنه،‌هان؟(برگه اي را برمي دارد) اين و شما نوشتيد؟خوبه ،خوبه، من داستانا تون مي‌خوندم(سکوت) باور نمي‌كنيد؟ بابا! منم اين كاره ام؟ واقعاً شما نوشتيد؟ تازگي‌ها؟ چه جوري؟ (ليلي پلك مي‌زند) با پلك زدن؟جل الخالق، واقعاً؟ اينجوري كه آدم دو خط بنويسه جونش بالا مي‌آد ، خوب ببينم چي نوشتيد: (لیلی بی قرار است)

« پلك بزن، پلك بزن، پلك، پلك، پلك، كجاي دفتر چشمت مرا چسبانده‌اي؟»

محبوب من!مي گويند خانه با حضور زن گرما دارد اگر زن ِخانه مدام سردش باشد آن وقت تكليف چيست؟ جلال عزيز مي‌دانم در زندگي با تو سرد و بي‌روح بودم...

(لیلی بی قرار است دستگاه پيج مركز نام رسول را صدا ميزند،پستجي دستپاچه مي شود)

بقيه‌ش خصوصي نمي‌‌خونم،اين شعر، دست آقا جلال برسه حسابي كيف مي‌كنه، و اما نامه ی آقا جلال (از داخل خورجين،نامه ي را بيرون مي كشد، ليلي نفس‌هايش به شماره مي‌افتد، حالش تغيير كرده است) (به لیلی)اجازه هست؟(نامه را می خواند) «تابستان!سلام ليلي جان! بيا به مزرعه برويم، كه زمان درو فرا رسيده است، بيا ميوه‌هاي زمين را بچينيم، همچنان كه روح،دانه‌هاي لذت را در اعماق قلبمان از بذر عشق كاشت. » *

*جبران خلیل جبران

عشق را مي‌توان حتي در اين كوه‌هاي سر به فلك كشيده ديد،آدم های كه ايمان را بستر و شهادت را رواندازي كرده‌اند تا...

(پستچي با شنيدن صداي در،فوری نامه رابه داخل پاكت بر مي گرداند، و روي زانوهاي ليلي مي‌گذارد) خوب، ليلي خانم با من كاري نداريد؟ (رسول وارد مي‌شود)

رسول: اينجا چه خبره؟ (صداي نفس كشيدن‌هاي ممتد ليلي)

پستچي :سلام آقا دكتر.

رسول: مگه صد دفعه بهت نگفتم بايد با من هماهنگ كني بعد بياي تو؟همينجوري سرت و مي‌ندازي پايين و مي‌آيي ؟

پستچي: شما تشريف نداشتيد.

رسول: دروغ هم كه بلدي بگي.

پستچي: خواستم ليلي خانم و خوشحال كنم هر وقت اين شعر شو مي‌شنوم : «از انتظار لبريزم» جيگرم براش كباب مي‌شه.

رسول: تو حق نداري نامه‌هاشو بخوني، مي فهمي،(داروي را داخل ليوان مي ريزد وبا ني به دهان ليلي نزديك مي كند) اون اينهمه به تو خوبي كرده بعد اينجوري جوابشو مي‌دي؟

(صداي زنگ تلفن)

مردي از آن سوي گوشي: الو آقای دكتر، يه خانمي پشت خطه، ميگه خانم شماست؟

رسول: خانم من؟ من همسري ندارم.

مردي از آن سوي گوشي: اصرار داره وصل كنم.

رسول: مگه صد دفعه نگفتم تلفن‌هاي شخصي و وصل نكنيد؟ بگيد نيست .

مردي از آن سوي گوشي: آقاي دكتر از صبح ده دفعه زنگ زده، مي‌گه: پا مي‌شم مي‌آم اونجا، مي‌گه: مي‌دونم اونجاست .

رسول: وصل كنيد.

زني از آن سوي گوشي: خوب بلدي بپيچوني، ولي من ولت نمی کنم.

رسول:ببين خانم! تو يه بيمار رواني هستي، ما 6 سال با هم ازدواج كرديم كه تمام اين 6 سال در طلاق عاطفي بوديم، يه سالم هست كه به كُل طلاق گرفتيم، مهريه ات هم كه تمام و كمال گرفتي،ديگه چي مي‌خواي؟

زن آن سوي گوشي:چيز زيادي نمي خوام، خبراي جديد شنيدم،ليلي خانم...

(گوشي را قطع مي‌كند، نيم نگاهي به پستچي و ليلي مي‌اندازد)

پستچي: خانومتون بود؟

رسول: به شما ربطي نداره، شما مي‌تونيد بريد.(اورا به بيرون راهنمايي مي كند)

پستچي: حالا داغ كرديد چرا دق و دلي تون و سر من خالي مي‌كنيد؟ همه ي اين مركز مي‌دونن كه شما از خانمتون جدا شديد واسه ي...

رسول: واسه چي؟ (پستچي ساكت است) سريع گورتو گم كن، ديگه اينجا نبينمت

(پستچي مي‌رود، رسول ،عصبانی در طول صحنه قدم مي‌زند) ليلي خانم آخه اين چه بساطيه؟ من مي‌‌خوام به شما كمك كنم ولي شما... من همه ی وقت و زندگي مو گذاشتم روی چاپ این

کتاب، اونم با این روش...پلک زدن...(به لیلی) آخه، آخه، چرا بايد هر كس و ناكسي همه ی رازمون و بدونن؟(صدای زنگ تلفن)

( مردی از آن سوي گوشي) :آقای دکتر همایون؟

رسول:(عصبانی) آقای دکتر همایون اتاق 105 هستن(سکوت،صداي عبورموتور به گوش مي رسد)

(به لیلی) فكر مي‌كنيد مثلاً به كسي بگيد كه من قبلاً ...

(حرفش را ناتمام می گذارد، ليلي مي‌خواهد حرف بزند رسول تخته وايت برد كه حروف الفبا روي آن نوشته شده است را روبه روي صورت ليلي مي‌گيرد رسول فلش را روي حروف حركت مي‌دهد)

ليلي : (اين جمله ساخته مي‌شود) چيزي نگفتم.

رسول: چيزي نگفتی؟ من نمي‌گم شما گفتی، شايد آقا مجيد گفته،یادمه اون موقع ها یه بویی برده بود(سكوت)پس اين پسره از كجا مي‌دونه؟ ليلي خانم! اينا خاله زنکن، نذاريد هدفي كه من و شما داريم با اين حرفهاي مفت زير سوال بره. (رسول فلش را روي تخته وايت برد حركت مي‌دهد,لیلی توجه ی به رسول و تخته وایت بُرد ندارد)

رسول:(به لیلی،عصبانی) به من نگاه کن !(لیلی بی توجه)باشه،ديگه من و نمي‌بيني، (وسایل خود را جمع می کند) نكنه با همين پلك زدن به اين احمق فهموندي كه من و تو يه زماني...

(ليلي منقلب شده است،رسول وایت برد را جلوي صورت ليلي مي‌گيرد.ليلي بی توجه به تخته وایت برد) چیه چرا چیزی نمی گی؟ساکت شم؟دوس داری خفه شم؟آره؟ تو هميشه پرخاشگر

بودي، هيچ وقت بين ما عشق نبود مي‌فهمي اين فقط يه ماجراجويي دوران نوجواني بود، همین!هموناي كه تو داستانها مي‌خونيم (رسول كنترل خود را از دست داده) تو كه داستان زياد خوندي، پسره ميره كفترش و كيش كنه كه چشمش به دختر همسايه مي‌افته و...

(صداي زنگ تلفن،رسول گوشي را بر مي دارد)

رسول:(عصباني) بله؟

صداي مجيد:آقاي دكتر سلام،مي تونم با ليلي حرف بزنم؟

رسول:بله،حتما(گوشي تلفن را نزديك گوش ليلي مي برد،او با بغضی در گلو نفس می کشد)

صداي مجيد:ليلي جون،آبجي ِقشنگم،خوبي؟ليلي،ليلي...

(صداي ممتد بوق تلفن،رسول گوشي را سر جايش ميگذارد)

رسول(ادامه مي دهد):تو شهر پیچیده بود رفتی امدادگر شدی، عراقي هامدام به شهر حمله می کردن،ما شهر و ترک کردیم،مثل...مثل ترسوها،یعنی پدرم گفت بریم ،دیگه ندیدمت. حرف‌ها برات داشتم. (زنگ تلفن،رسول دوشاخه را می کشد،او کنترل خود را از دست داده است)

(عصبانی)تو هميشه سرد بودي، خودت هم اعتراف كردي ،توي اين نوشته‌ات،هميني كه با هم كاركرديم (ورقي را به او نشان مي‌دهد،لیلی به شدت نفس مي‌كشد،از دستگاه پیچ مرکز نام دكتر رسول آیت تکرار می شود)

مي‌خواي بيشتر بدوني؟ بهت مي‌گم، آقا جلال، همسر عاشق نمات ،خيلي حرفها پيشم زده، بهم گفته چه شب‌ها ي‌بوده كه وقتي مي‌شنيدي اون رفته به مادر پيرش سر زده، توي خونه راهش نمي‌دادي و... (نفس های ليلي به شماره می افتد،صداها اوج می گیرد،نور مي‌رود)

(نور مي‌آيد در صحنه رسول و مجيد و ليلي حضور دارند،نامه‌ي در دست مجيد مي‌باشد . )

رسول: مي‌خواید نامه ي آقا جلال و بخونيد؟ پس من میرم تا شما راحت...

مجيد: نه، اشكالي نداره،باش!(به لیلی) ليلي گوش مي دي؟ بخونم؟ (ليلي پلك می زند)

(نامه را مي‌خواند) »پاييز!سلام براي تو مي‌نويسم، عشق من، بيا به آرامگاهمان باز گرديم، كه باد برگ‌هاي زرد را پراكنده كرده است . بيا كه طبيعت خسته است و از ترانه سرايي باز ايستاده‌ و ديگر اشكي از براي بهار نمي‌ريزد»*

* جبران خلیل جبران

ليلي جان! پاييز اينجا جور ديگري‌ست ،برگ ريزان ندارد،انگار اينجا همه از آسمان آمده‌اند،مي‌آيند كه در گوشمان كلمه ي عشق را بگويند و به سوي كلمه‌ي بي‌نهايت حركت كنند.

(ليلي مي خواهد حرفي بزند،رسول وايت برد را جلوي چشم ليلي مي‌گيرد)

ليلي: (اين جمله ساخته مي‌شود) پاوست؟

مجيد: آدرسش كه از اونجاست.جه جالب!(به رسول)چطور شد؟لیلی پلک زد بعد شما...

رسول: (با خود) هر فصل يك نامه

مجيد: چي؟

رسول: (به خود می آید) مي‌خواي باهاش حرف بزني.

مجيد:(با تعجب)حرف بزنم؟

رسول: آره اينجوري (تخته وايت برد را به دست مي‌گيرد و به مجيد آموزش مي‌دهد)

مجيد: بازي قشنگيه.

رسول: مي‌توني امتحان كني.

مجيد:( به ليلي) دوست دارم!

(مجید تخته وايت برد را به دست مي‌گيرد و با فلش روي حروف حركت مي‌كند).

ليلي : (اين جمله ساخته مي‌شود) كودكي...

مجيد: كودكي ...« كاشكي در كوچه‌هاي كودكي گم مي‌شدم.»

رسول:(ضبط را روشن مي كند،صداي ليلي را كه قصه ي شازده كوچولو را ميخواند ،مي شنويم)

(به مجید) هنوز هم تو همون كتابخونه ي؟

مجيد: آره،هيچ پيشرفتي نكردم، ولي تو...

رسول: كي فكرش و مي‌كرد پسر هوشنگ خان...

مجيد: پدرم اخلاقش عين همين لیلی ما بود، یه دنده و لج باز! وقتی عراقی ها ریختن تو شهر ، گفت همگي بزنيم بریم خارج، ما گفتيم نه، من و ليلي اونوقت تو پايگاه مسجد فعاليت مي‌كرديم، نمی تونستیم روي باورامون پا بذاريم، پدرم منتظر ما نشد، رفت.

رسول: اونهمه زمين چي شد؟

مجيد: فكر كنم ارث و ميراثش به اون سگه رسيد، پاپي! (هر دو مي‌خندند)

رسول: پاپي رو يادمه؟ تو محل شيك تر از همه ما مي‌گشت كلي براي خودش برو بيا داشت.

مجيد: جنگ که شروع شد، ليلي تير خلاص و زد، همون روز بود كه پدرم تصيمشو گرفت، عراقی هامی‌خواستن کار خرمشهر را یکسره کنن،لیلی رو کرد به پدرم و گفت:« من به عنوان يك امدادگر نمي‌توانم خونه بمونم و درگيري‌ها رو توی كوچه و خيابان ببینم،

من آمادگي شهادت و دارم» يهو بابام انگاري تير به ستون فقراتش خورده باشه خشكش زد، سر مون دادی زد و گفت:« مثل اينكه شماها تصميمتونو گرفتيد، جاي من ديگه اينجا نيست»

رسول:یادمه،بابات خیلی جوشی بود،میگم آقا مجید،كاشكي منم مي تونستم،یه باوری داشته باشم

يه ...

مجيد: باور؟خوبه! تا اونجايي كه يادمه تو زياد اهل....

رسول: ليلي خانم من و اهلي كرد!

(همراه صداي ليلي كه از ضبط پخش مي شو،قسمتي از كتاب شازده كوچولو،نوشته ي اگزوپري را مي‌خواند) رو باهه به شازده كوچولو مي‌گه: اگر منو اهلي كني،هر وقت كه به گندم زار نگاره مي‌كنم به ياد موهات مي‌افتم،منو اهلي كن به خاطر رنگ گندم زار

مجيد :(با خنده به ليلي) چطوري اگزوپري؟

رسول: اگزوپري نه، ليلي خانم اصل ِشازده كوچولویِ.

مجيد: (با خنده)پس شما اينجا نقش آقا روباهه رو داريد‌؟آره؟

رسول: درست حدس زدي (صداي زنگ تلفن،گوشي را بر مي‌دارد) :بله؟ سلام جناب نامه رسان، يه مدت پيدات نبود

صداي پستچي: من و دارن از كار بيكار مي‌كنن تو رو خدا يه كاري كنيد، در به در دنبال آقا مجيدم اونجا ست ؟

رسول: كارت و بگو، بهش مي‌گم.

صداي پستچي: مي‌شم خودم خدمت برسم، كارم خيلي واجبه.

رسول: (به رسول)چي شده؟

صداي پستچي: دارن اخراجم مي‌كنن من يه غلطي كردم كه ...

مجيد: بگو اينجا نيستم.

رسول: چيكار كردي؟

صداي پستچي: با دوستام سوار موتور اداره شدیم، رفتيم جنگل !

رسول: با موتور اداره پست؟

صداي پستچي: بيشتر از اين شرمندم نكنيد، اصلاً خودم ميام ميگم (گوشي را قطع مي‌كند)

رسول : داره مياد اينجا.(به مجید) میگه با دوستام سوار موتور اداره شدیم، رفتيم جنگل !

مجيد:واقعاً با موتور اداره رفته جنگل؟ (سكوت، همه به ليلي نگاه مي‌كنند)

رسول: ليلي خانم چرا اينقدر به اين پسره بها مي‌ديد؟ (ضبط صوت را خاموش مي كند) مي دونم چند بار به رييس اداره سفارش كرديد ، هواش و داشته باشه ،آخه چرا؟

مجيد: می شناسمش! واسه ليلي خيلي احترام قائله.

رسول: واقعاً اين آدم لياقت ريش گرو گذاشتن و داره؟

(ليلي مي‌خواهد چيزي بگويد رسول تخته وايت برد را جلوي صورت او مي‌گيرد، ليلي پلك مي‌زند)

ليلي :(اين جمله با پلك زدن ساخته مي‌شود) برام نامه نوشته....

رسول: براي شما؟(ليلي پلك مي‌زند)

مجيد: همينو كم داشتيم.

رسول: كجاست؟

(اطراف ويلچر به دنبال نامه مي‌گردند،پستچي وارد مي‌شود موضوع را مي‌فهمد،هر دو [مجيد و رسول] تحقير آميز به پستچي نگاه مي‌كنند)

پستچي: چيزي شده، دنبال چيزي مي‌گرديد؟

مجيد: تو خجالت نمي‌كشي؟

پستچي: (به ليلي) شما بهشون گفتيد براتون نامه نوشتم؟

رسول: نامه كجاست؟ (پستچي جلو مي‌آيد از داخل ميله ی ويلچر نامه را بيرون مي‌كشد؟)

(نامه را رسول از دستش مي‌كشد و به مجيد مي دهد،مجيد نامه را مي‌خواند)

پستچي :(شرمنده) حرف بدي ننوشتم، نوشتم اين حقوق چندر غازم و كه باهاش ننه ، بابام و خرجی مي‌دم، مديون شمام ، شما بودي كه سفارش كردي ...

مجيد: تو غلط كردي نامه نوشتي (مي‌خواهد با پستچي درگير شود رسول ميانجي‌گري مي‌كند،سكوت،رسول ليوان آبي را به دست مجيد مي‌دهد)

پستچي: من از كسي نمي‌ترسم، اين نامه یه بهونه بود تا...

مجيد: پٌررو !خفه مي‌شي يا نه؟

(ليلي مي‌خواهد چيزي بگويد. رسول تخته وايت برد را جلوي صورتش مي‌گيرد).

ليلي: (كلمه ي كه با پلك زدن ساخته مي‌شود) اذيتش ...

مجيد: چي چي رو اذيتش نكنيم. اين آدم و بايد كُشت.

رسول: ليلي خانم! اين مهربوني بيش از اندازه ي شماست كه اين مشكلات و به وجود آورد.

مجيد: خواهر عزيز ! واسه چي سفارش این پسره رو می کنی؟

رسول: اين آقا داره از لطف شما سوء استفاده مي‌كنه.

پستچي:اصلاً هم اينجوري نيست،ليلي خانم واقعا خانمه، بارها خواستن من نامه‌هاي منطقه‌هاي ديگر و برسونم حتي گفتن اضافه كاري هم مي‌ديم، گفتم نه، كتكم زدن، تحقيرم كردن، از حقوقم کم کردن، گفتم نه، چرا؟ چون مي‌دانستم هر دوشنبه ليلي خانم چشم انتظاره، هر جاي دنيا كه باشم هر دوشنبه نامه‌شو بهش مي‌رسونم.

رسول: ليلي خانم منتظر نامه از همسرشه ، خود نامه مهمه، نه نامه رسونش.

پستچي: (متحول مي‌شود) نه ديگه! اشتباه مي‌كنيد، من مهمم! من بايد نامه‌ها رو برسونم، مگر غير اينه ليلي خانم؟

مجید: آره ديگه، نامه‌ها رو بياري و يه َسَركي هم به نوشته بزني تا بفهمي بين اين زن و شوهر چي مي‌گذره، خيلي وقيحي!

پستچي: ليلي خانم من حرف‌هاي اينارو نمي‌شنوم، فقط دارم چشم‌هاي شمارو گوش ميدم، شما چي مي‌گيد؟(ليلي در سكوتي طولاني ناگهان پلك مي‌زند) ديديد؟ پلك زد،يعني من خوبم،كارم درسته! ليلي خانم! حالا كه شما اينقدر مهربونيد براتون يه هديه آوردم، نامه‌تون و رفتم از پست مركزي مي‌آوردم، با موتور ،جلدي رفتم اومدم، چهارساعت رفت ، چهار ساعت برگشت

(ليلي مي‌خواهد چيزي بگويد)

رسول:الف ب پ ت ث ج چ ح خ د ذ ر ز ژ س (ليلي پلك مي‌زند) سين؟(ادامه می دهد)الف ب پ ت ث ج چ ح خ د ذ ر (ليلي پلك مي‌زند) ر؟الف ب پ ت ث ج چ ح خ د ذ ر ز ژ س ش ص ض ط ظ ع غ ف ق ك گ ل م (ليلي پلك مي‌زند) م؟ سرما؟ (به مجيد) خانم نگرانه سرما خوردنه طرفه!

پستچي: فداي سرتون ليلي خانم، در ره دوست بايد ترك سفر كرد.

رسول: اين شعر من درآوردي ديگه چيه؟

پستچي: منظور شاعر در اينجا اينه كه دوست بايد بتونه سوار ترك موتور شه؟(بلند مي خندد)

اينم يه نامه تنوري ِ داغ داغ از آقا جلال كه يه كفتر كاكل به سر آورده .

(نامه را روي زانوهاي ليلي مي‌گذارد) ليلي خانم! آقاتون از جبهه بياد دوست دارم برم دست بوسش بگم هر نامه ی شما، يه جون دوباره‌ي به اين خواهرمون مي داد،(سكوت) مي‌خوايد خودم بازش كنم براتون بخونم؟

رسول: تو حق نداري بازش كني.

پستچي: صاحب نامه خودش اينجاست.

مجيد: ليلي اجازه نده اين پسره مارو مضحكه ی خودش كنه.

(رسول تخته وايت برد را جلوي ليلي مي‌برد).

ليلي: (اين جمله ساخته مي‌شود) بخون.

رسول:يعني براتون مهم نيست؟(به مجيد)پلك نمي زنه،يعني مهم نيست.

مجيد: ليلي اين لجبازيت واسه چي؟ اين يه نامه ي شخصيه.

رسول: من اجازه نمي‌دم،ببینید! من پزشك شما هستم اين نوع برخورد ،مسير درماني و با مشكل مواجه مي‌كنه، چرا همه چی و دارید خراب می کنید؟مگه قرار نبود كاري كنيم، كارستون، چاپ كتاب يادتون رفته، جاودانگي...

مجيد: تو مي‌توني بري.(پستچي نگاهي به ليلي مي‌اندازد)

رسول: مگه نشنيدي؟ گفتن برو بيرون!

(ليلي مي‌خواهد چيزي بگويد، رسول تخته وايت برد را جلوي ليلي مي‌برد)

ليلي (اين جمله ساخته مي‌شود) بخون!

رسول: مي‌ري بيرون يا بگم نگهبانا بيان بندازنت بيرون؟

پستچي: آقا مجيد من خيلي چيزها مي‌دونم(اشاره به رسول) اون نمي‌خواد دهنم باز شه.

رسول:(به طرف گوشي تلفن مي‌رود) الو! نگهباني؟ لطفاً بياييد اتاق 104، بله؟يعني چه نمي تونيد؟

پستچي: من هيج جا نمي‌رم، من مي‌دونم كه اين آقا دكتره ... بچه‌ محله قديمي ...

مجيد: داري آرامش اينجارو به هم مي‌زني، مي‌ري بيرون يا بندازمت بيرون ؟

(پستچي مي‌رود،ليلي بي‌قرار است رسول تخته وايت برد را جلوي صورت ليلي مي‌گيرد).

ليلي (اين كلمه ساخته مي‌شود): بخون!

مجيد: باشه ... باشه مي‌خونم، (نامه را از روي زانوهاي ليلي برمي‌دارد و باز مي‌كند)

»زمستان! بيا نزديك من!و مگذار كه دست زمستان از هم جدايمان كند بنشين كنارم، در برابر آتشدانم كه آتش تنها ميوه ی زمستان است. در راببند و پشت آن را بينداز كه سيماي خوفناك آسمان روحم را مي‌آزارد و چهره‌ي صحراي برف گرفته، قلبم را به اشك مي‌آورد. فصل جدايي‌ها رسيد.»*

(صداي زنگ تلفن) و من خسته‌ام.

*جبران خلیل جبران

رسول: بله.

صداي پستچي: گوشي و بده به آقا مجيد.

رسول: چيكارش داري؟

صداي پستچي: گفتم گوشي و بهش بده. (گوشي را به دست مجيد مي‌دهد)

پستچي: آقا مجيد شماييد؟ مي‌دونيد اين دكتره خاطر خواه خواهرتون شده؟ من هر چه بهش مي‌گم كه اون هنوز عاشق همسرش و چشم انتظارشه از جبهه برگرده گوش نمي‌ده ، اون نامرديه كه ... (گوشي را قطع مي‌كند،سكوت ) ليلي مي‌خواهد چيزي بگويد)

رسول: الف، ب (ليلي پلك مي‌زند) ب؟الف ب پ ت ث ج چ ح خ (ليلي پلك مي‌زند)خ ؟

(به مجيد ) ميگه بخونيد.

مجيد: (منقلب است) ديگه ، خسته ام، خسته!

رسول: چي شده آقا مجيد؟

مجيد: ليلي من و ببخش!

رسول: آقا مجيد تو رو خدا به وضعيت ليلي خانم توجه كنيد.

مجيد: ليلي !مي‌خوام يه حقيقتي و بهت بگم، گوش ميدي؟خودت مي‌دوني من چقدر دوست دارم، مي‌دوني كه منم مي‌تونستم با پدر برم خارج، ولي فقط به خاطر تو موندم ،توي همه ی اين سالها مي‌ديدم كه چه جوري براي اون جلال ِ...

(حرف خود را مي‌خورد) داري خودتو نابود مي‌كني، نمي‌تونستم غمت و ببينم(صداي عبور موتور)به حرفام گوش مي‌دي؟ همه اين سالها اين من بودم كه برات نامه مي‌نوشتم ، نامه ها رو مي‌دادم به يكي از بچه‌هاي محل كه پاوه خدمت مي‌كرد...

(ليلي مي خواهد چيزي بگويد،رسول وايت برد را نزديك ليلي مي برد،اين جمله با پلك زدن ساخته مي‌شود)

لیلی:مي دونستم!

مجيد:(با تعجب): مي دونستی؟ تو هيچي نمي دوني، ليلي جان !تو رو خدا درك كن! اون هيچ وقت تو رو دوست نداشت،اين تو بودي كه عاشقش بودي ...(نفس های لیلی به شماره افتاده است)

رسول: آقا مجيد، ليلي خانم خیلی...

مجيد: (به رسول) ساكت !(به ليلي)مي‌خوام راحتت كنم،اون هيچ وقت تو رو دوست نداشت، هميشه از خودسري‌هاي تو برام حرف مي‌زد ، به محض اينكه شنيد تو به اين روز افتادي ...

رسول: آقا مجيد...

مجيد: ...اون وقتي شنيد مجروح شدي،رفت !تركت كرد! (دکتر را از دستگاه پیج صدا می زنند) تو اينقدر احمقي كه دل به این پسره ی نامه رسان دادي، تو هيچوقت حدّ خودت و نفهميدي و قدر خودت و ندونستي. (ليلي بي‌تاب است).

مجيد:(به رسول) داره سخت نفس مي كشه،كمربنداي ويلچر و باز كن!

(رسول كمربندهاي نگه دارنده را باز مي كند)

ليلي چشمات و باز كن !كسي كه تو ی همه ی اين سالها داره برات جون مي‌كنه كه دوباره به اجتماع برت گردونه، همين رسول خودمونه، می دونی اگه این کتاب چاپ شه چه سرو صدای می کنه؟ تو اون و اهلی کردی،دیگه اون برات یه موجود یگانه شده،درست می گم؟تو چشماش نگاه کن!نگاهش كن ... نگاهش كن!(رسول را جلوي چشمان ليلي مي كشاند)

(پستچي وارد صحنه مي شود)

پستچي :مشتولوق بديد،چهار تا نامه با هم اومده!

(پاكت نامه ها را ورق مي زند) بهار،تابستان،پاييز،اینم زمستان.

مجيد:نامه؟(نامه را از دست پستچي ميگيرد)ولي اينا دست خط من نيست.

(پاکت نامه را باز می کند و می خواند)«و پرواز از پرنده‌ي شروع شد كه بال نداشت ، پرنده عاشق است،عاشق با عشق آشناست،اورابا معشوق کاری نیست»یعنی چی؟

رسول: )به لیلی):داره داستان مون به جاهای خوبش نزدیک می شه.

لیلی:( اين جمله با پلك زدن ساخته میشود) عشق روی ...

رسول: سیم های خاردار...

مجید:قضیه چیه؟از چی حرف می زنید؟

پستچي:اونا دارن کتاب می نویسن،دو نفری،بهتون گفتم که...

مجید:می دونم،مگه تمومش کردید؟رسول هر چی می دونی به من بگو،می دونی انداز ه ی لیلی دوست دارم.

رسول:آقا مجيد!ببينيد!مي خوام يه چيزي بهتون بگم،ليلي خانم،سالهاست با روياي جلال زنده ست،روياي عشق،همه ي ايناي كه گفتيد و مي دونست،اين نامه هاي كه توي دستاي شماست و من نوشتم،از طرف جلال،يعني ...يعني ...ليلي خانم ازم خواست

(مجيد متعجب به ليلي و رسول نگاه مي كند)

(ليلي مي خواهد چيزي بگويد،رسول وايت برد را نزديك او مي برد اين نام با پلك زدن ساخته مي‌شود):جلال!

(ليلي از حال ميرود واز روي ويلچر به زمين مي افتد)

رسول: (تلفن را بر مي‌دارد) الو !مركز تلفن؟ سريع اعلام كد قرمز كنيد اتاق 104

(نور مي‌رود صداي پا مي‌آيد و گفتگو‌هاي بين پزشكان و پرستاران)

(نور مي آيد،رسول ،تنها،كنار ويلچر خالي ليلي نشسته است،روي ويلچر هشت جلد كتاب «عشق روي سيم هاي خاردار»به چشم مي خورد،رسول كتاب شازده كوچولو، را در دست دارد نور ضعيفي بر صحنه حكم فرماست.)

صدا ازبیرون صحنه: جايزه ادبي در بخش رمان تقديم مي‌شود به يكي از پديده ها اين دوره مترجم و پژوهشگر، نويسنده ی ر‌مان هشت جلدي «عشق روي سيم‌هاي خاردار» خانم ليلي ...

(صداي انفجار به همراه صداي گفتگوی زن و مردي به گوش مي رسد) بانوي امدادگر حماسه ی خرمشهر (صداي انفجار،دسته گلهاي از پايين صحنه روي ويلچر خالی لیلی قرار مي گيرد، صداي ممتد تشويق‌ها)

رسول: روباهه به شازده كوچولو مي‌گه:« اگه منو اهلي كني هر وقت كه به گندم زار نگاه مي‌كنم به يادموهات مي‌افتم من و اهلي كن به خاطر رنگ گندم‌زار» (باراني ازپاكت نامه ها روي ويلچر خالي ليلي باريدن مي گيرد،ساعت بزرگ انتهاي صحنه به صورت ممتد زنگ مي زند،رسول كاست ي را داخل ضبط مي گذارد،صداي ليلي به گوش ميرسد كه اين شعر را مي خواند: «دوباره ساعت من از دوازده رد شد، سه شنبه است واز انتظار لبريزم »كودكي آزادانه در صحنه مشغول بازي مي شود،نور مي‌رود، صداي زنگ ساعت ادامه دارد0)

 

حميد‌رضا ميرزايي زاده

پاییز 90

 

شنبه 19 اسفند 1391 :: 14:38 ::  نويسنده : andisheyshoush
لینک های مفید
چت باکس
Coming soon ....



 
   
💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران