گروه تئاتر اندیشه شهرستان شوش
تشریح عملکرد گروه
صفحه نخست             مدیر وبلاگ            پست الکترونیک         آرشیو مطالب         عناوین مطالب

 نمایشنامه کمدی : شوهرم مصادره شدهنمایشنامه

نوشته : مهدی معدنیان

پرده ء اول- منزل مهسا

دکور اطاق پذیرائی نسبتآ خوبی رانشان میدهد که درسمت راست اطاق درب ورودی ودرجهت چپ اطاق دربی است که به اطاقهای دیگر منزل منتهی میشود . یک میز نهارخوری کوچک بادوصندلی درعمق صحنه ومبل و صندلی هم در دوطرف صحنه بچشم میخورد.تلفن روی میزعسلی قرار گرفته .صدای مهسا شنیده میشود که بهمراه دائی فرج ازبیرون صحنه همراه چمدان وساک مسافرتی فرج وارد میشوند.مهسا از ورود دائیش بسیار خرسنداست وهوای دائی رادارد و مدام به اوتعارف میکند که احیانآ به اوبرنخورد .دائی فرج مرد میانسالی است که ازایران بدیدارمهساآمده تا مدتی رابه استراحت بگذراند وناراحتیهائی راکه باهمسرش زینت درایران داشته کمی مرتفع کند .


نمایشنامه کمدی : شوهرم مصادره شدهنمایشنامه

نوشته : مهدی معدنیان

 پرده ء اول- منزل مهسا

دکور اطاق پذیرائی نسبتآ خوبی رانشان میدهد که درسمت راست اطاق درب ورودی ودرجهت چپ اطاق دربی است که به اطاقهای دیگر منزل منتهی میشود . یک میز نهارخوری کوچک بادوصندلی درعمق صحنه ومبل و صندلی هم در دوطرف صحنه بچشم میخورد.تلفن روی میزعسلی قرار گرفته .صدای مهسا شنیده میشود که بهمراه دائی فرج ازبیرون صحنه همراه چمدان وساک مسافرتی فرج وارد میشوند.مهسا از ورود دائیش بسیار خرسنداست وهوای دائی رادارد و مدام به اوتعارف میکند که احیانآ به اوبرنخورد .دائی فرج مرد میانسالی است که ازایران بدیدارمهساآمده تا مدتی رابه استراحت بگذراند وناراحتیهائی راکه باهمسرش زینت درایران داشته کمیمرتفع کند .

دائی مردی است سنتی که باآداب و رسوم قدیمی ایران بزرگ شده و نسبتآ به اصول پابند است و مهسا برخلاف او سالهاست که در اروپازندگی کرده ولی سعی میکند دائیش ازولنگ و وازیهای او خصوصآ دوست پسرهلندی اش سر درنیاورد .بهمین دلیل به اوسپرده تازمانی که دائی مهمان آنهاست فقط تلفنی تماس بگیرد.مهسا دوستانی نیز دارد که همه ضمن اینکه کار میکنند مانند خود او خیلی مدرن و بی چاک دهن اند ودر صحبت بی پرده و باپرده سرشان نمیشود.و این یکی از نگرانیهای مهسابشمار میرود که مبادا دائی که بافرهنگ اروپا آشنانیست از رفتارو گفتارآنها فکرهای بدی بسرش بزند.ابتدا صدای مهسا و دائی شنیده میشود که لحظه یی بعد وارد میشوند.

مهسا - دائی جان دیگه رسیدیم بفرمائید. همین طبقه ست در روبرو .ترو خداتعارف نکنید خونه خودتونه..

دائی - من اگه خونهء اینجوری داشتم که تا حالا هفت تا کفن پوسونده بودم دائی…این خونه ها قد خونه ی تام و جری یه .

مهسا - دیگه به بزرگی خودتون ببخشید…(باچمدان سنگین وارد میشود ودائی با یک ساک سبک ) بفرمائین تو دائی جون ..خیلی خوش اومدین .

دائی - یا الله …کسی چادر سرش نباشه …

مهسا - اینجا از چادر خبری نیست … بیاین تو دائی جون .

دائی - (وارد میشود )..بااینهمه باری که دستمه هرچی رمق داشتم رفت .دائی اینا پله ست یا نی پیچ قلیونه؟

آدم یه ور یه ورهم که راه میره قالپاقهاش میسابه بدیوار…

مهسا - ماهم روزهای اول عادت نداشتیم … شمام بعدآ عادت میکنین .

دائی- میگم شما خونه تون قبله داره؟

مهسا - قبله..؟

دائی- آخه من عادت دارم رو بقبله میخوابم .

مهسا - والامن به اصطلاحات معماری وبسازبفروشی وارد نیستم…

دائی- الان که تو ایرون دیگه نمیگن بساز بفروش …میگن بسازبنداز …خوب میندازن دائی…اونجا همه چی روکارش درسته..زیرکارش تا فیهاخالدونش خرابه…

مهسا- میگن برجسازی خیلی رواج پیدا کرده…آره؟

دائی- برجها ساختن ازبرجهای دوقلوی آمریکاهم بلند تر…ولی بلند بی خاصیت..یه دوچرخه بهش بخوره میخوابه.. طیاره و زلزله که دیگه جای خود داره..

مهسا - مامان میگفت شمام میخواین خونه تونو بکوبین و برج بسازین..آره دایی؟

دائی- این مامان توهم شده بی بی سی فامیل..خبراش واسه عمش خوبه.من دلم نمیاد خونه رو بکوبمش .خشت خشت اون خونه رو خدابیامرز, بابام باخون دل روهم گذاشته. قدمت تاریخی داره..بکوبمش که چی؟ نه بابا.مامانت بیخود گفته.زنه دیگه…یه چیزی میگه .

مهسا - واسه چی؟میگم واسه چی یه عالمه زمینو بی مصرف انداختین ؟ آخه که چی بشه؟ خب اگه بکوبین و یه برج ۶۰ طبقه بسازین زندگیتون از اینروبه اونرومیشه .بالاخره ازنق ونوق مامانم هم خلاص میشین..سهم الارثشوبهش میدین اونم میزنه به زخم زند گیش ..اینقدرم نق بجون شما نمیزنه.

دائی- بکوبم و برج بسازم که چی بشه؟ من اون درخت نارون و اون خزینهء وسط حیاطشو با تمام هلندتون عوض نمیکنم.

مهسا - خزینه؟ مگه تو حیاطتون گرمابهء عمومی ساختین؟ خزینه نداشتین دائی…

دائی- پس ایرون که بودی تابستونها شوما تو چی شیرجه میزدی؟

مهسا - نکنه استخرو میگین خزینه ؟

دائی - نکنه خزینه رو میگی استخر…؟ ماکه هرچی روتوش بشه غسل بکنیم میگیم خزینه.. بعدم زینت برام

این آخر سریها حوصله نذاشته بود دائی .

مهسا- چرا؟

دائی- .تازگیها خیلی جفتک میندازه..تمردمیکنه .منم تصمیم گرفتم منبعد بدلش راه نیام . چون اونم بخواستهای دل من راه نمیاد . دیگه از دستش ذله شدم دایی ..

مهسا - مامان میگفت زدین به تیپ هم …آره دائی؟

دائی- ( بطعنه ) مامانت چیز دیگه ای بهت نگفت؟

مهسا - نه..

دائی- نگفتم بی بی سی یه؟ماکجابهم زدیم دائی ؟ بچه ای مگه دائی جان.؟.اینکارها کار سوسولهاست… مرد که به تیپ زنش نمیزنه. مگه پادگانه ؟

مهسا - یعنی با زندائی به تیپ هم نزد ین؟

دائی- نه .من فقط طلاقش دادم رفت پی کارش.. .بعدم زدم اومدم اینوری که یه خستگی در کنم و برگردم

تجدید فراش کنم..همین..

مهسا - اوا…خدامرگم بده …آخه این چه کاری بود که کردین دائی…؟( با افسوس ) طلاقش دادین رفت ؟؟

دائی- آره دائی…تاریخ مصرفش دیگه گذشته بود…

مهسا - بهترین کارو کردین دائی جون …حیف شمانبود جوونیتونوریختین پای زن دائِی ؟

دائی- جوونسوز شدم مهساجون.. پونزده سالم بود که بابام خدارحمتی منونشوند سر سفرهء عقد , که مثلآ براه ناباب نرم..

مهسا- پونزه ساله زن گرفتین دائی؟

.دائی – زن نگرفتم..زنم دادن ..خانوم هیفده شکم واسه مازائیده انگارکمرغولو شکونده. تو هیجدهمیش جازد و دبه درآورد وچپ و راست سرکوفت چاردردشو بمن میزد..آخرسربهش گفتم بابا خسته شدم از این نق زدنهات …نخواستیم.. تودرشو تخته کن شیکم بعدی رو خودم میزام…

مهسا - حالا زائید ین ؟

دائی- لوله ها م بسته بود… بجان عزیزت زندگیمون شده بود درست عینهوخط مقدم جبهه..فقط تانگ ونفربرکم داشتیم.من از اولشم ازش خوشم نمیومد. اگه نیاز نداشتم سال تا سال نمیرفتم سراغش .

مهسا – آخی..بمیرم الهی.دائی..چرا جنگ؟

مهسا- دیگه خیلی زبونش دراز شده بود .. هرچی من میگفتم اصلآ اطاعت نمیکرد. .زبونش عینهو آرپی جی هفت بود…همچی که میزد ..شصت تا ترکش میخورد تومغزم. تا ته اعماقش میسوختم .

مهسا - الهی من بمیرم. مامان میگفت ها..میگفت زنیکه زندائی زینتت خیلی مارمولکه . الهی من بمیرم …شما تواین مدت چی کشیدین ؟

دائی- اهل دود و دم نیستم دائی.. تهمت میزنن.

مهسا - منظورم اون ذجر و شکنجه ای بود که دررابطه بازن دائی میکشید ین .

دائی- آها..آخه این کلمه ء کشیدن اونوراخیلی مصرف میشه..این زن دائیت ازبس ازاین کلمه توبازجوئیهاش استفاده میکرد دیگه شده بود واسه من یه کابوس.اصلآ ازشنید نش رعشه میگرفتم .

مهسا - الهی بمیرم براتون دائی…ازتون بازجوئی هم میکرد؟

دائی- هرشب که ازجلسهء کنفرانس بارفقا خسته ونشئه و خواب آلود میومدم خونه که برم کپهء مرگموبذارم

..تامیومد کتمو بگیره و آویزون کنه..عین گربه منو بو میکشید و.یهو میپرید بمن وداد میزد کشیدی ؟آخه این

حرفه ؟..این حرف تو لغتنامه خیلی معنی میده دائی جان…

مهسا- الهی براتون تیکه تیکه بشم دائی..شماچی کشیدین…؟

دائی- اونم همچی که میرسیدم خونه همینو میپرسید. یکی نبود بگه آخه زن حسابی..این عوض خوش آمد گوئیته؟

مهسا - همینو بگین

دایی _ عوض خسته نباشید گفتنته ؟

مهسا - همینو بگین…

دائی- بجان عزیزت نتیجهء ساعتها کلنجار رفتن بامنشی و زیرو رو کردن پروندههای آتشین قضائی . هم اینکه خستگی به تنم میموند , هم اینکه همش ضایع میشد.. می پرید.

مهسا – بمیرم الهی دائی…شما چی کشیدین ؟

دائی – اصل هراتیش بود دائی.منظوراینه که رو پرونده ی دخترحاجی هراتی کارمیکردیم.

مهسا- تا نصف شب ؟

دائی – گاهی هم تاصبح ..بالاخره باید کارمردمو راه بندازیم دائی جان . یه دختر جوون بی سرپناهی, کارش پیش ماگیر بود..مام که روزا که وقت سر خاروندن نداشتیم , شبها رو پروندش کار میکردیم . شبهاثوابش بیشتره .

مهسا - کارش چه گیری داشت؟

دائی - کسر امضا دائی جان ..کسر امضا . کسر امضا عین بیماری ایدز امروزا تو اداره جات اپید می شده .من گفتم تا من فرصت کنم یه امضا بندازم پای پروندش ..موقتآ بیاد یه چند سالی طبقه دوم خونه که خالیه بشینه تا کارش حل بشه ..این زینت بی مروت سنگدل بی انصاف گفت نه که نه.

مهسا – زن دائی زینت گفت نه ؟

دائی - آره مرگ تو ..

مهسا - الهی من بمیرم .. یه جو انسانیت هم خوب چیزیه…شما چی کشیدین دائی ؟

دائی – .التماس کردم که خانوم من.سرورمن..نوردیدهء من.. شمااجازه بده من یک مشاوری که خب یه یه سه چار دهه سنش از شما کمترباشه و تحرک بیشتری هم داشته باشه , بیارم خونه کمک شما.

مهسا- خب….

دائی- بهش گفتم شمادیگه تاریخ مصرفت گذشته…

مهسا – خب بعله…..

دائی - گفتم من بفکر سلامت شمام .شماخودتوباز نشسته کن. میدونو بده به جوونها یه هفده شکم هم اونا بزان…

مهسا – خب اینکه باید از خداش باشه که براش کمکی میارین…

دائی - همینو بگو. …دستم بی نمکه دایی.. دستم بی نمکه . بشکنه دست بی نمک ..منکه چیز زیادی ازش نخواستم … فکر رفاه و آسایش اون بودم جون دایی …

مهسا – خب اینوکه گفتین زن دایی چی گفت ؟

دائی - بجای اینکه بگه خیر ببینی که اینقدر بفکرمن و سلامت منی ..چاک دهنشو کشید و گفت هرزه.. همش بمن تهمت میزنه دائی گلاب به روت , میگه همه ی مردا دله و بوالهوسن…آخه این حرفه که از دهن یه حاج خانم دربیاد ؟ صبح تاشب کارش شده تهمت و تهمت و تهمت ..فکر نمیکنه اون دنیا چه جوری باید جواب این تهمتا شو بده .

مهسا – خدامرگم بده…تهمت ؟ اونم بشما.؟ چه پر رو….دیگه چی میگه ؟

دائی - میگه شما مردهاهمه تون دله این..هرزه این . ..بند تنبونتون شله…آخه این حرفه که آدم به شوهر نجیبش بزنه؟ حتا بیان این واژه درحد و شآن یه حاج خانومه ؟ نه..از شما میپرسم که یه دختر تحصیل کرده و باشعور وکمالاتی میپرسم …آخه بیان این حرف اصولآ درسته ؟

مهسا - وای خدا مرگم بده ….یعنی بخاطرتهمت ناروائی که بشما زد یه عذر خواهی کوچولوی ساده هم نکرد؟

دائی - نه بجان عزیزت ..خب ازهمین تهمتهاست که مردها ازراه بدرمیرن و زرت و زورت تو خیابون وبیابون جلوپای خانمها ترمزمیزنن ..

مهسا - راست میگین بخدا ..اصلآ فاسد میشن بیچارهها.. .

دائی - مرد اگه فاسد میشه , علتش نادونی زنشه …ازفرهنگ روز به دوره ..بعد میگن چرااینقد مردهای خیابونی زیاد شدن؟ خب بابا هرمعلولی زائیدهء یک علتیه دیگه. درست میگم ؟

مهسا – معلومه. ( بصورت خودش میزند ) وا….ی ..بمیرم الهی دائی…شما چی کشیدین ؟

دائی- مرد اگه ازراه بدرمیره تقصیرزنشه…خب وقتی هم ازراه بدررفت عین کامیونیه که ترمز برونده واز جادهء راست میفته تو سراشیبی دره…خب تاتهش میره دیگه .

مهسا - ( سری تکان میدهد و سرنوحه میکنی ) وا….ی…وا….ی .دائی..شما چی کشیدین ؟

دائی- آخه تو وقاحت یک زنو ببین تاکجاس ؟بمن میگه تو شبها بارفیقات بزم تشکیل مید ین وبا د خترای جوون اداره تون میرین توبرجهاتون کنفرانس میذارین .

مهسا – وای خدا مرگم بده…چه پر رو…

دائی – .آخه این حرفه که آدم به شوهرنجیبش بزنه؟ اونم شوهری که پشت سرش رفقاش نماز۲۵ رکعتی میخونن.

مهسا - وا….ی وا….ی ..وای… دائی شما چی کشیدین ؟.

دائی- الانه چند ماهه خانم رازقی منشی کارگزینی اداره.. یه زن جوون بی سرپناهی که جزمن هیچکسو نداره …خوب توجه کن ..بیچاره جزمن هیشکی رونداره…هیشکی رو …

مهسا – بمیرم که اینقدر تنهاست … اونم تو جامعه یی که پراز گرگ و افعی یه …

دادیی –بعله…اونم چه افعیهایی که با یه نیش , دایناسورو از پا میندازه , چه رسه به یک دختر معصوم تنهایی که همش شصت و دوکیاو وزنشه ویه سایز بفهمی نفهمی مدیومی هم داره , یه پارچه استخون .. بیچاره تواین خیابونای تهرون ..ازاین بنگاه به اون بنگاه .از این ماشین به اون ماشین…سوارمیشه و در بدر دنبال یه آپارتمان نقلی میگرده که شب بی دغدغهء سوآل جواب کردن مادرش.. خوب توجه کن.. برای رهائی ازبازجوییهای مادرش که هروقت دختربیچاره د مد مه ی صبح خسته و کوفته میره خونه…بتونه راحت سرشوروبا لین مردش بذاره ..دنبال یه آپارتمان نقلی سه چار خوابه میگرده که من براش قولنامه کنم موفق نمیشه که نمیشه.. بابا دختره جوونه.از بازجوئی خوشش نمیاد. دایم از وحشت سنگسار از خواب میپره طفل معصوم .

مهسا – حق داره دائی جون…حق داره …هیشکی ازبازجوئی خوشش نمیاد.

دائی- .اونوقت این زن بیرحم بازجوی شکنجه گر, باداشتن اینهمه واحدهای اضافی توبرج , اجازه نمیده این ننه مردهء بیچاره بیاد طبقهء سوم که خالیه سه چهار تا از این اطاقها بشینه وشکرخداروبکنه.ماهم دنبال مکان اینور اونورآلاخون والاخون نشیم و منت مکان رفقا رو هم نکشیم.

مهسا – چه زنهای نظر تنگی پیدا میشن ها.حالا تو یه واحد سه چار خوابه هم اون دخترهء بیچاره بشینه.مگه چی میشه؟ آدم باید مردم دارباشه . دست خیر داشته باشه .

دائی – ازنجابت آدم سوء استفاده میکرد مهسا جون. هرمرد دیگه ای جای من بود تاحالا خراب شده بود رفته بود پی کارش .

مهسا- بمیرم الهی …شماچی کشیدین دائی ؟ داغون شد ین . حالاخودتونو ناراحت نکنین دائی جون .. بهترین کارهمین بود که طلاقش دادین ..من اصلا نمیتونم باور کنم که یک زن اینقدر سنگدل و شکنجه گر باشه ..بمیرم که شما چه تحملی داشتین که اینهمه کشیدین.؟

دائی- (زیر لب ) ذغا لش خوب بود دائی ..

( دراینموقع تلفن زنگ میزند .مهساعذرخواهی کرده ومیرود وتلفن را جواب میدهد) .

مهسا - ببخشید دائی جون..مت مهسا…سلام عزیزگلم .قربونت برم, نه نبودم. رفته بودم دائی جونو ازفرودگاه

بیارم…دلت روشن..قربونت برم..آره از ایران تشریف آوردن..آره عزیزم . دائی بزرگم هستن . خواهش میکنم….خوشحال میشم عزیزم ..الان پیش توئه؟ چه خوب ..خب باهم بیاین.. خونه خودتونه .نه عزیزم مراحمید. قربونت برم …پس می بینمت . داخ ..

( دائی هول میکند برگشته ومیپرسد )

دائی- چی شد دائی ؟

مهسا- چیزی نشد..چطور مگه ؟

دائی- گفتی آخ..فکر کردم برق گرفتت .

مهسا - ( متوجهء اشتباه دادی شده لبخند میزند ).نگران نشید دائی جون .گفتم داخ …یعنی خداخافظ

دائی- به چه زبونی اونوقت ؟

مهسا - به زبون هلندی دیگه…

دائی- پس آخ یعنی خدا حافظ .(باخود)اینجوری که اونوریها صبح تاشب دارن باهم خداحافظی میکنن .پس سلام هم لابد میشه اوخ. اینجا که همش آخ و اوخه.عجب زبون عتیقه ای .

مهسا- دائی جان شماهم برید ته راهرو, یه آبی بصورتتون بزنین.یه صفائی به خودتون بدین… من هم یه قهوه درست کنم الان دوستام دارن میان اینجا, یه قهوه بذارم جلوشون ..شما چای میخورین یاقهوه؟

دائی- من دو سه شبه تا صبح سرپروندههای معوقه باخانم رازقی کنفرانس داشتم نخوابیدم یه جا بندازمن برم بخوابم .

مهسا - اوا دائی جون..دوستام دارن میان دیدن شما …

دائی- دیدن من؟

مهسا - آره دائی..شنیدن شما اومدین گفتن میان دید نتون.

دائی- چند سالشون هست ؟

مهسا - تو مایه های خود مند.جوونن .

دائی- اه…؟؟. میگم یه وقت من ازشون خجالت نکشم ها…بهتره من برم بخوابم.ممکنه این کم روئی من باعث خجالتم بشه بگن دائیت چقدر عقبگراست …یعنی عقبموندس.آبروت بره .

مهسا - من مطمئنم دوستای من نمیذارن شماخجالت بکشین..بچه های اهل دلی اند دائی..

دائی- پس اهل کنفرانسن..میگم.. میترسم روز بخوابم شب دیگه خوابم نبره…واسه منم همون قهوه بذار …منم برم بخودم برسم که آبروت جلو دوستات نره….(حین رفتن برمیگردد دوباره میپرسد ) گفتی چند سالشونه ؟

مهسا - گفتم تو مایه های خودمند….جوونن .دستشوئی ته راهرو دست چپه ..

دائی- پس کنفرانس داریم ….من باهرکی هم سرشاخ باشم باخدا رفیقم…خیلی هوای منو داره…ازبس که نجیبم.

( دائی لبخندی از رضایت میزند و بطرف دستشوئی میرود ومهساهم قهوه در قهوه جوش میریزد و قهوه جوش را روشن میکند زنگ میزنند مهسا درب را باز میکند دو خانم از دوستان صمیمی مهسا بنام سانازکه دسته گل بدست دارد و آزاده که سگ کوچکش را بغل زده وارد میشوند . خوش وبش گرمی میکنند و از سگش تعریف میکنند و اوهم خوشش می آید ).

ساناز- سلام گلم…چشمت روشن …دائیت اومده دیگه.. سوغاتیهارو تنها تنها میخوری.؟.میگم نپره گلوت..

مهسا - خوش اومدی..زحمت کشیدین .وای ..چه گلهای خوشگلی…خودتون گلین ..تو چطوری آزاده؟ ست زدی.

آزاده- نه بابا …دم دست بود همینجوری ورداشتم پوشیدم..تصادفآ ست شد .

مهسا - وای خدای من…نیگاش کن پدر سگو..(اشاره به سگ ) چه ناز شده … بردیش سلمونی ؟

آزاده- امروز بچمو بردم سلمونی..واکسنشو زدم ..حمومش کردم ..برد مش گردش..حالام آوردمش خونه خاله مهساش مهمونی . به خاله سلام کردی عزیزم ؟

مهسا - سلام بروی ماهش..دیگه وقتشه شوهرش بدم..باید واسش آستینی بالا بزنم .

ساناز- اگه آستینی داری واسه مامانش بالا بزن که خیلی وقته وقتشه .

مهسا - خودش چیسان فیسان میکنه.. و الا, چیزی که زیاده همین یه قلم جنسه ..

ساناز- من.بهش گفتم بیا با هانس آشنات کنم .هم دوست ادوارده و منم میشناسمش , هم هلندیه . میگه دوست ندارم . هلندیها سردن.

مهسا- نه ترو خدا …نگو..

ساناز- .راستی ..(آرام میپرسد) به دائیت گفتی سامن وونن زندگی میکنی ؟

مهسا - هیس…دیگه چی ؟ بفهمه کله مو میبره ..شماهام یه وقت چیزی از دهنتون نپره…

آزاده – بالاخره که چی ؟ خب اگه پیت بیاد سراغت که باهم روبرو میشن .

مهسا - قبلآ بهش توضیح دادم ..رسم و رسومات مارو میدونه..قرارشده تا دائی اینجان فقط تلفنی…گاهی هم به یه هوائی یه تک پاجیم شم برم ببینمش .. همین . شمام یه وقت سوتی ند ین ها….

ساناز- حالا ایشون کجاهستن ؟

مهسا - الان میان ..ببین یه وقت جلو دائیم گند نزنین….میره مادرمو میفرسته سرم , برم میگردونه ایرون.

ساناز – دائیت جیگرهست؟.

مهسا- آدم باحالیه …روال حاجی مایه دارهاست.کاسبه دیگه .یکی از آشناهاشون خیلی بهش ظلم کرده..اعصابشو ریخته بهم.

ساناز – یعنی خل و چله ؟

مهسا – نه دیوونه.فقط یه جورائی حرف میزنه معنیشو نمیفهمم.گمونم بااصطلاحات حاجی مایه دارهاحرف میزنه ..تواونها میگرده بازبون اونهاهم حرف میزنه .بیچاره ازبس دائم کنفرانسهای جور واجور داره قاطی میکنه دیگه.

ساناز- پول داره .؟

مهسا - چه جورهم..

ساناز – پس برم تو کارش که خوراک خودمه ..

مهسا – اهلش نیست..گفتم سوتی ندی..میگی برم تو کارش ؟

( در اینموقع دائی با سرفهء بلندی که از بیرون میکند ورود خودرا اعلام میدارد. )

مهسا - تشریف آوردن ..

دائی – یا الله….کسی چادر سرش نباشه .

ساناز- (باتعجب )ایشون اهلش نیستن ؟ااااااا

مهسا - ازجوونی این تکیه کلا مشونه .ولی چیزی تو کارشون نیست. کارشون بیزینس وکنفرانسه..بفرمائید دائی جون. قدیما که خیلی بذله گو بودن …الآن زیاد تو فرم نیستن . خب اوضاع ایرانو که میدونین . دل دماغ واسه کسی نمیذارن . بفرمائین تو دایی جون .

( دائی بخود رسیده و شیک پوشیده بطوریکه خود مهساهم حیران میماند ودوستانش هم که گمان میکردند مرد

مسن وبد عنقی را خواهند دید متوجهء اشتباه خود میشوند. اما دائی با دیدن آزاده چشمش اورا میگیرد و ببهانهء بازی باسگ او خودرا به آزاده نزدیک میکند درحالیکه سانازهم تلاش میکند نظر دائی فرج را به خود جلب کند)

دائی- یاالله…(وارد میشود به اوسلام میکنند و مهسا دوستانش را معرفی میکند .دائی ابتدا باساناز دست میدهد ولی

به آزاده که دست میدهد گوئی قصد ندارد دستش را کنار بکشد . ) .

مهسا – بچه ها ایشون دائی جون فرج هستند .دائی جون اینام دوستان صمیمی من هستن.دوستم ساناز(دست میدهند) .

دائی – خیلی خوشوقتم .

ساناز – منم از آشنائیتون خوشوقتم .

مهسا - ایشون هم دوستم آزاده ..

دائی – ایشون آزاده ؟ چه خوب..خداوند عجب مهمون نوازه . پس فرمودین ایشون آزاده…خانوم شما نمیدونید آزادی چه نعمتیه. (دست آزاده راهنوز در دست دارد ).درتمام کتب آمده که آزاده بودن و آزاد گی , از صفات بارز و حقهء هرموجود زنده ست.. منم بیشتر طرفدار آزادگی ام . خصوصآ برای خانومها.واسه همینم هست که زینتو…

مهسا- دائی جون ایشون اسمشون آزاده ست .

دائی- ( نوع صحبت رابطرز دیگری ادامه میدهد ) خب دیگه بهتر.خانم آزادی که اسم شریفشون هم آزاده ..وای چه سگ نازنینی… چه خوشگله صاحابش.اسمش چیه ؟

آزاده- روزالی ..

دائی- حالا چرا دوزاری؟ مگه تلفنهای هلندهم دوزاری میخوره ؟

آزاده- (میخندد) دوزاری نه آقادائی…روزالی..

دائی - یعنی چی اونوقت ؟

آزاده- معنی خاصی نداره…اسم دختر همسایه مونه..

دائی - دختره رو که هنوز ند یدم ..اما این پدر سوخته خیلی گوگوری مگوریه .

آزاده- شمالطف دارین.

دائی – اختیار دارین..واقعآ که چقدر قشنگه صاحابش . خانوم من سالهاست که عاشق سگم. درضمن عاشق صاحب سگ هم هستم …البته اونم بدلیل اینه که من عاااااااااشق سگهای کوچولوام علی الخصوص سگهائی شبیه این رزالی جان…اصلآ ازقدیم بمن میگقتن فرج سگباز.

مهسا- اوا دائی..

دائی- البته دوستان نزدیک بمزاح میگفتن.نه اینکه من ازصاحاب سگها زیاد خوشم میومد ومیاد..ازاین نظرعرض کردم…

آزاده- بله میفرمودید.

دائی- عرض میکردم ..کجابودم؟

آزاده- شما جائی نرفتید همینجابودین.

ساناز- گفتید بهتون میگفتن فرج سگباز.

دائی- آها..یادم اومد..باوربفرمائید درتمام این سی ودو سه سالی که از خداعمر گرفتم و تو سگ و سگتوله وول میخوردم سگی به این سفیدی و(بقیه شو طوری میگه که منظورش آزاده ست ) خوشگلی وخوشپوشی و تودلبروئی و وقار وبرازندگی و متانت ندیدم که ندیدم .. چقدر عین خودتون سفیده.شماازخوشگلی زدین رو دست سفید برفی..

آزاده- من یا روزالی؟

دادی- البته که رزالی هم سفیده..من عاشق رنگ سفیدم..

آزاده- جدی میگین؟

دائی – زینتو کفن کردم اگه مو لادرز کلا مم بره .

ساناز- (سانازرا بگوشهء سن میکشاند ) دائیت کلید کرده رو آزاده .. آزاده هم شیطنتش گل کرده دائیتو گذاشته سرکار.سواشون کن.

مهسا – اونکه گل از گلش شکفته..گمون نکنم سرکاری باشه.داره رو دائیم کار میکنه.

آزاده – چه خوب..شماخودتونم سگ دارین ؟

دائی – من یه سگ داشتم هیفده شکم واسم زائید تاریخ مصرفش تموم شد باز نشستش کردم.فرستادمش خانه سالمندان.

مهسا- اوا…داره زینتو میگه .. ( فوری بطرف دائی میرود دائی هنوز دست آزاده رادردست دارد ).

آزاده – مگه سگ هم تاریخ مصرف داره ؟

دائی- ما ل من که داشت .

آزاده - ( دراشاره بدستش که دست دائی است ) شما کار خونه سیریش دارین؟

دائی - نه ..چطور مگه ؟

مهسا - دائی جون میگم بفرمائین بشینین قهوه آماد ست .سرپا خسته می شین.

دائی- مهسا جان… قهوه رو ایستاده هم میشه خورد…ایستاده نوشیدن قهوه باعث انبساط عروق میشه …درست میگم آزاده جون ؟ یعنی آزاده خانوم ؟

آزاده – بقیافه تون نمیاد که دروغ بگین .(به شوخی بتقلید ازدائی سروگردن میاد و چشمکی هم به مهسا میزند و با

عشوه میگوید) : درست میگم مهسا خانوم ؟(به دائی) وای آدم ازمصاحبت باشما سیر نمیشه .

دائی – خوشم اومد ..گوهر شناسین..

ساناز – ( بزبان هلندی به آزاده میگوید ) .آزاده گیر نده …شاخو بکش..

آزاده – (بزبان هلندی ) میترسم بهشون بربخوره

دائی - شماها چی میگین بهم ؟

مهسا - یه موضوع زنانه بود..حالا بفرمائید قهوه حاضره.ازراه اومدین توهواپیما خسته شدین.قهوه براتون خوبه

آزاده – اجازه میدین ؟

دائی- اجازه ماهم دست شماست …بفرمائید .

آزاده – متشکرم..شمام بفرمائید قهوه تونومیل کنید که قهوه های مهساجون اینجا بنامه.نخورین ازجیبتون رفته.

ساناز – خسته نباشید . میگم ماشاله آقادائی سرحال و دل زنده ای داری مهساجون.

مهسا - ماشاله دائی جون عین قالیچه کرمونن. بزنم به تخته.روز بروز جوونتر و شادابتر میشن.

دائی – شکسته نفسی میکنه , شما به دل نگیرین .

مهسا- اینم بگم که دائی جون بخودشونم حسابی میرسن ها. ورزش و سونا ورژیمها و سفرهای جورواجورو. خلاصه نمیذارن بهشون بد بگذره.

دائی -آدم اگه زندگی رو بخودش سخت نگیره .. یه خرده هم مثل این آزاده خانوم ما ,آزاد ودل زنده باشه..عیب نمیکنه. خصوصآ اگه اهل کنفرانس هم باشه..دیگ عمرن پیر نمیشه. ولی اهل کنفرانس که نباشه .یه زینت هم بخوره بتورش زرتش قمصوره.

آزاده - کنفرانس ؟

ساناز – کنفرانس چه ربطی به شادابی آدم داره.؟ اتفاقن خیلی هم خسته کننده ست .

مهسا- منظور دائی جون گمونم معاشرته .میگن آدم باید معاشرتی باشه.فکرو ذ کرشون بیزینس و کنفرانسه ..

دائی - رحمت به شیری که ترو خورد.هراتفاقی که باید بیفته و زندگی آدمواینرو به اونرو بکنه …تو همین کنفرانسهاست که میفته.خدمت بجامعه تو کنفرانسه..ازدیاد جمعیت تو کنفرانسه .جمعیت هم که اضافه بشه چی؟ اقتصاد مملکت بالا میره…

آزاده - وقتی هم که اقتصاد بالا بره .همه چی میره بالا.. شعور علمی میره بالا..تکنیک و صنعت میره بالا ..رفاه اجتماعی پیش میاد .رفاه اجتماع هم که زیاد بشه آدم عمرجاویدان میکنه. فکر دائی جون می بینی تاکجا کارمیکنه.؟

ساناز – من فکر میکنم عامل موفقیت برای هرمردی در درجهء اول وجود زن خوبه..درست میگم دائی جون ؟

آزاده -.من فکر میکنم علت موفقیت دائی جون داشتن عقل سلیم ایشونه.مرد اگه عاقل باشه ..میدونه با خانمش هم چطور رفتارکنه. در نتیجه تبعیض جنسیتی از بین میره , اونوقت حقوق زن و مرد مساوی میشه , وطبیعتن زن هم خودشو بامردش تطبیق میده و هردو دوشادوش هم پله های ترقی رو میگیرن و میرن بالا…

دائی - آی قربون اون لب و لوچت که ازش قند و نبات میباره… شما خیلی حا لیته..زود میای تو خط…خوشا بحال شوهرت که خانم با کمالاتی مثل شما داره .

مهسا - دائی جون..آزاده مجرده..شوهرنداره .

دائی - چه بهتر..آدم آزاد فکرش درست تراز آدم گرفتار کارمیکنه..(روبه آزاده ) درست میگم ؟

آزاده - بعله .

دائی - بفرما..بعله رم گفت..پس مبارکه .

ساناز- اوا چی مبارکه ؟

دائی – ورودش به کنفرانس. ماهرشب که بارفقا کنفرانس میذاریم چهره های جدید که میان با گفتن یک بعله عضومیشن .

ساناز- آزاده جون منظورشون از بعله..تآیید حرف شما بود آقادائی..

دائی - قربون دهنش..خب این یعنی یک قدم نزدیک شدن به کنفرانس. حق عضویت هم نداره… آینده شم تآمینه.

ساناز- چه خوب..

دائی- .من نپرسیدم که این آزاده خانوم ما حرفه شون چی هست؟

مهسا - آزاده مربی رقص تلویزیون هلنده دائی جون..

دائی - رقص ؟ یعنی مطربن؟(اول جامیخورد…بعد رنگ عوض میکند )آها.رقص…شما هنر ترقص رو میفرمائید.. به به..آفرین…صدآفرین…هزارو سیصد آفرین به این سلیقهء انتخاب حرفه…. مربی گری حرکات موزون..یعنی دقیقآ سردارسازند گی . سازندگی روح وروان وسلامت جسم.ومخلفاتش.ازاین بهتر نمیشه که نمیشه .درست میگم؟

آزاده- خب..بعله .

دائی- از قدیم گفتن رقص برهردرد بی درمان دواست .

ساناز – پول بر هر درد بی درمان دواست

آزاده - عشق برهر درد بی درمان دواست ..

مهسا - براوو….عشق بر هر درد بی درمان دواست.

دائی – فرمایشات همهء خانومها متین ..اما بنظر بنده…رقص بر هردرد بی درمان دواست …چرا؟.رقصو که ازجامعه بگیری ..درد میاد..مرض میاد..غم میاد. غمباد میاد .غصه میاد ..بی پولی میاد .گریه میاد. دیسک کمرمیاد ..جنون گاوی میاد…آنفلوآنزای مرغی میاد..آنفلوآنرای شتری میاد..خلاصههرچی نه بدتره میاد.

آزاده - با حرف شما کاملن موافقم.

دائی - آدم باید خیلی آزاده باشه که بتونه ازخود گذشتگی بکنه تاسلامت جامعه رو چی ؟..ساپورت بکنه.

آزاده- دائی چقدر منطقی حرف میزنن.

قربون لب و لوچت .. من از همین الآن اعلام میکنم که شما میتونید عضو دایمی ویکی از بهترین اعضاء کنفرانس باشید ..باید بفکر یک آپارتمان نقلی چتد خوابه برای شماهم بود.

ساناز- دائی منم تو کنفرانستون راه میدین ؟

دائی - سفرهء خیری است که بازه واسه امثال شما عاشقان به ترقی..چراکه نه ؟ مایه اش یه بعلهء ناقابله.. شمام سگ دارین ؟

ساناز- نه .. من آسم دارم .

دائی - اسبش از نژاد ترکمنه ؟

ساناز- اسب نه..آسم .

مهسا - ساناز تنگ نفس داره دائی جون.

دائی - اون تنگی رو که منم دارم…میگن مرض اشرافیته .تنگ نفس که توایران داره اپید می میشه و عنقریب عنقریب نفس ازکسی درنمیاد….یکیش خودم….امونمو بریده..ازبس هواش کثیفه.

ساناز- شمام آسم دارین؟

دائی - نه ..من فقط نفسم تنگه .. مال من بامال شما فرق داره.مجاری تنفسی من تنگ و گشاد میشه.. توسربالائی

تنگ میشه ..تو سرپائینی گشاد. برعکسه…خیرالامور فی اوسطها… هرچیزی وسطش خوبه.. یعنی میانگینش که همون جادهء صافه ..تو جادهء صاف حالم خیلی خوبه .

مهسا - الهی بمیرم دائی …شما آسم هم گرفتین ؟

دائی- نه دائی جان نگران نشو..ایشون آسم داره…من تنگ نفس دارم .

آزاده- خب آسم هم همون تنگ نفسه.

دائی- اه…؟ (به ساناز ) پس ما ل منم مثل ما ل شماست..تنگ نفسه.. پس شمام تنگ نفس دارین بیخودی نگین

آسم…براتون حرف در میارن .

ساناز- باشه نمیگم. دائی جون فضولیه ها…شما چرا خانوم بچه هارو نیاوردین یه آب وهوائی تازه کنن؟

دائی- اولآ آدم وقتی میره قهوه خونه ..استکان نعلبکی با خودش نمیبره..درثانی منم مثل آزاده خانوم مجردم.تاحالام ازدواج نکردم.. (مهسا بی اراده بااحتیاط اعتراض میکند که دائی چرا دروغ میگوید )

مهسا - اوا..دائی…

دائی - خب پا نداده دائی جون …حالا ایشالا پابده ازتنهائی درمیایم …دیر نشده دائی , اینقدرهول میکنی.

آزاده – خیلی عجیبه.

دائی – کی خیلی نجیبه؟ چراتهمت میزنی ؟

آزاده – گفتم عجیبه .

دائی - منهم تعجب کردم..گفتم عجیبه که نجیبه. حالا چی عجیب هست ؟

آزاده- همینکه شما م مث من , تا حالا ازدواج نکردین (این بار ساناز اعتراض میکن )

ساناز- اوا..آزاده..

آزاده- خب پا نداده دیگه..مگه ندیدی دائی جون چی گفتن ؟ اگه پاداد یه فکری واسش میکنیم دیگه.

(مهسا میفهمد که دائی و آزائه تو خط همدیگرند لبخندی میزند و میگوید )

مهسا- خدارو چی دیدی ؟ شایدم پاداد و دست دائی رو همینجا بند کردیم …( رو به دائِی ) بد میگم دائی ؟

آزاده و دائی یکصدا - نه والا….(حین تآیید ناخودآگاه صورتهایشان بطرف همدیگر بر میگردد ) .

دائی- (به آزاده )..شما این طفل معصومو چرانمیبریم یه خرده بگردونیمش یه هوائی بخوره؟

آزاده- اتفاقآ…( حرفش را دائی قطع میکند ) .

دائی- اتفاقآ منم بدم نمیاد بریم این دوزاری رو..

آزاده- رزالی رو….

دائی- رزالی طفل معصومو یه حالی بهش بدیم ..

آزاده- جدی..؟ شمام دوست دارین با رزالی بیا ین گردش ؟

دائی- من عاشق گردش درهوای آزاد باسگ و صاحا بشم.خصوصآ سگی که رزالی باشه و صاحابی که شماباشین..

آزاده- ممنونم..

دائی- بریم ..شاید این طفلی جیش داشته باشه وازماها خجالت بکشه نتونه بگه…درست میگم ؟

آزاده- شما چقدر رو اخلاق سگها تجربه دارین …

دائی- این تجربیات توکنفرانسها بدست آدم میاد…..بریم تا بچه جیش نکرده.من تجربیاتموبذارم در اختیارشما.

(دائی و آزاده خارج میشوند. آذر و ساناز ابتدا بهتزده یکدیگر رانگاه میکنند ).

ساناز- ایشون بودن که اهلش نبودن ؟ ا…ا….ا…..؟.چه راحت هنوزعرقشون خشک نشده زدن و بردن..دائی تو خوراک خودم بود . یه اینجورشوهری به درد من میخورد . آزی ناکس سه سوته شوهرمو مصادره کرد .

(هردو لحظه ای به هم نگاه میکنند سپس مهسا کم کم به خنده می افتد و سانازهم بااو میخندد ) .

مهسا - اتفاقآ اگه این دوتا باهم جورشن ..کارمنم ردیف میشه …

ساناز- چطور مگه…؟

مهسا - خب پیت هم مجبور نمیشه صبر کنه تا دائی برگردن ایران ..اقلآ روزها که میتونه با ما باشه..میگم

نامزد کردیم منتظریم پدر مادرپیت ازآمریکا بیان… عروسی کنیم .

ساناز- نه بابا…دائی و خوارزاده خوب بهم میاین …میگم درست نیست پیت اینجا نباشه .. یه فکری بکن پیت با دائی رو بروبشه. زیاد تنهاش بذاری پریده ها…

مهسا – یه چیزی میگی ها..بگم شوهرمه …هزارجور می پیچونه که قبالتو بیار ببینم چی مهرت کرده…دوست پسر هم که تو فامیل ما ممنوعه…سامن ونن که دیگه … سر میبرن..خصوصآ بابام و داداشهام . از طرفی هم ممکنه سفر دائی زیاد طول بکشه…ازاونورش هم من دائیمو خیلی دوست دارم…دوست ندارم زود برگرده .

ساناز- اگه اینجوریه که تو میگی…باید دائیتو بسازیمش . زیادهم امل نیست ..دختره رو سه سوت زد و برد..

مهسا - با اینحساب فکرکنم مشکل ما بدست …اگه گفتی کی حل میشه؟

ساناز- آزاده؟؟اا

مهسا - اوهوم…

ساناز - عرض نکردم حلا لزاده به دائیش میره ؟ من یه سر برم تا سالن اگه دیدم خبری نیست برمیگردم .

مهسا - مگه آذر نیست ؟

ساناز- آذردست تنهاست …مارگریت هم امروز آفشه…

مهسا- پس زودبرگرد ی هاااا .

ساناز- سعی میکنم ولی قول نمیدم …حالاکه دائیت فعلن هستن و وقت هم زیاده …پس می بینمت ..خداحافظ.

مهسا- منهم برم واسه ظهر یه چیزی درست کنم .. مثل اینکه این رشته سردراز دارد .

(ساناز خارج میشود و مهسا نیز بطرف آشپز خانه میرود . لحظه ای بعد صدای زنگ منزل , مهسارا به اطاق کشانده و اف اف رامیزند و لحظاتی بعد آزاده خوشحال و خندان ازمعاشرت با دائی , وارد میشود اما بدون رزالی ) .

مهسا _ پس رزالی ودائی کجان ؟

آزاده _ دارن تو پارک باهم بازی میکنن .

مهسا- از دائیم خوشت اومد؟

آزاده- وای تو نمیدونی این دائیت چه آتیشپاره ایه..تو پارک ازد ستش روده بر شدم . در حرف زدنش اصطلاحاتی بکار میبره که میمیری از خنده.اگه بدونی باچه ظرافتی مخ منوزد. ده دقیقه ای چنون باهم قاطی شدیم که انگار سالهاست زن و شوهریم .

مهسا- بهمین زودی؟

آزاده – آره..چقدرقشنگ عربی حرف میزنه .

مهسا – عربی؟ دائیم عربی بلد نبود.

آزاده - بلده خوبشم بلده..یه شعرعربی برام خوند .. گفت منکه سوآل میکنم تو فقط بگو بعله..

مهسا - تو هم گفتی ؟

آزاده- آره ..بعدش هم پرید ماچم کرد و گفت مبارکه.

مهسا - وای خاک بسرم.. صیغه ات کرده.. شماهمش یه ساعت رفتین بیرون …توهمین یه ساعت ؟ حالادائی رو ماچی فکر میکنه ؟

ُ آزاده – همش میگفت درد و بلات بخوره تو کاسه سرزینت . زینت اسم همون سگشه که باز نشستش کرده.وای این دائیت نمیدونی چقدربی حیاست .یه جوکهائی میگه آدم خجالتش میریزه .

مهسا - یعنی دیگه ازدائیم خجالت نمیکشی ؟

آزاده- نه..چه خجالی ؟ خدائیش مردهم به اینها میگن نه این شل وولهای هلندی که یه هفته طول میکشه سر ذوق بیان که بگن ایک هاوفان یو.

مهسا – ئو…ئو..ئو… همچینم که میگی نیست .

آزاده - دروغ میگم ؟همین پیت بعد از یه ماه ونیم بااونهمه عشوه یی که واسش اومدی تازه بهت شماره تلفن داد. دوهفته بعدش هم باهات قرارگذاشت..قربونش برم ..دائی مهلت سلام علیک نمیده.. مخ زنیش یکه .

مهسا- دختر. یه ذره ناز و نوز میکردی..طاقچه بالا میذاشتی..میگفتی فعلآ اجازه بد ین درموردش فکر میکنم

آزاده- به ریسکش نمی ارزه..ممکنه بپره .

مهسا- کجا بردیش ؟ خونهء خودت ؟

آزاده – نه اون منو برد..

مهسا – اونکه اینجا خونه زندگی نداره .

آزاده – خب نداشنه باشه…بستنی فروشی که بود ..

مهسا- بستنی فروشی ؟ خدامرگم بده..تو بستنی فروشی ؟

آزاده – آره خیلی هم خوش گذشت.اونقدرحرفهای بامزه زد…مردم ازخنده. .

مهسا – دائی جون من؟خجالت نکشیدین توبستنی فروشی؟

آزاده – خجالت نداره..هم بستنیمونو میخوردیم..هم حال میکردیم و میگفتیم و می خندیدیم.

مهسا - خب بعدش چی ؟ بعدش چکارکردین ؟

آزاده- بعدش رفتیم تو پارک من بدو آهو بدو بازی کردیم .

مهسا - بادائی من ؟اا

آزاده- خب آره..مگه چیه ؟

مهسا- دائی من اینجوری نبود .. خب بعدش چی ؟

آزاده – بعدش من گفتم خسته شدم .گفت توبروخونه. من و رزالی یه ذره من بدو آهو بدو بازی میکنیم و میایم.

مهسا – همهء کارتون همین بود ؟

آزاده- خب آره ..

(باجملهءآزاده هیجان و نگرانی که به مهسا دست داده بود تمام شده نفسی میکشد و از نگرانی در می آید ).

مهسا - دختر تو که منو نیمه جون کردی ..

آزاده – چرا؟

مهسا - ولش کن حالا. بهت پیشنهادی هم داد ؟

آزاده- اونش دیگه سیکرته…ازم خواسته پیش خودمون بمونه .

مهسا – چه ج

دوشنبه 25 دی 1391 :: 01:04 ::  نويسنده : andisheyshoush
لینک های مفید
چت باکس
Coming soon ....



 
   
💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران