نمایشنامه يك جان زيادي
به قلم رضا آشفته
زمان:
شب
همه جا سوت و كور است... مادرپير بر ويلچري نشسته است و به نقطه اي خيره شده است. در باز مي شود و پسر با لب و لوچه باند و پانسمان شده داخل مي شود كه آه و ناله هم مي كند.
نمایشنامه يك جان زيادي
تك گويي و طنز
به قلم رضا آشفته
آدم ها:
پسر
و مادرپير كه بي تحرك و كر است
صحنه:
خانه اي قديمي و كلنگي
زمان:
شب
همه جا سوت و كور است... مادرپير بر ويلچري نشسته است و به نقطه اي خيره شده است. در باز مي شود و پسر با لب و لوچه باند و پانسمان شده داخل مي شود كه آه و ناله هم مي كند.
پسر با ديدن مادرش مي خندد.
پسر: خنده داره! با اون كه دهنتو حسابي آسفالت كرده اند و داري از شدت درد و سوز مي نالي.
پسر از پارچ براي مادرش آب مي ريزد با آن كه دو دل است آن را بخورد چون خودش هم زيادي احساس تشنگي مي كند. او از ليوان به مادرش آب مي خوراند.
پسر: بخور... اين جوري نيگام نكن، دهنم جر خورده اونم برا يه جان زيادي... حتمن گشنه هم هسي؟ ببخش كه دير كردم؛ برات تعريف مي كنم كه چه بلايي سرم اومده...
او ته مانده آب مادرش را سر مي كشد.
پسر: غذا هم مي خواي؟ برات ميارم... حتمن شهره برات غذاي خوبي پخته...
او دنبال چيزي مي گردد كه يكدفعه تكه كاغذي را كنار تلفن پيدا مي كند. پسر نامه را براي مادرش هم مي خواند.
پسر: سلام داداش شهرام. برا مامان سوپ پختم و رو اجاقه تا اومدن تو سرد بشه. اونو امشب و فردا ظهر به مامان بده. برا تو هم سبزي پلو پختم. راستي برا پول دوا و درمون مامان چه كردي؟ به من زنگ بزن و خبرم كن. مواظب خودت و مامان باشد. دوست دارم. شهره.
پسر مي رود و با ظرف غذا برمي گردد.
پسر: بيا بخور ببين چه سوپي برات پخته... اين شهره دستاش طلاست... بخور نوش جونت...
پسر ذره ذره به مادرش غذا مي خوراند و گاهي هم با دستمال گوشه دهان مادرش را تميز مي كند. او در ضمن ماجراي خود را هم تعريف مي كند.
پسر: يه جان زيادي كار دستم داد. اصلا نمي خواستم كه اين طور بشه. مي بيني كه به همه جان ميگم... اين تكه كلام گاهي مشكل ساز ميشه. رفته بودم تئاتر ببينم كه همه چيز كوفتم شد. تو آهسته آهسته بخور من برات تعريف مي كنم. نمي خواد ناراحت بشي چند تا مسكن مي خورم.
او از نايلوني قرص بر مي دارد و با انداختن آنها در دهان، آب هم مي نوشد و قرص ها را قورت مي دهد.
پسر: بليت كه خريدم رفتم تو سالن انتظار... نشستم رو مبلي و غرق در خود شدم. يكهو شنيدم كه خانومي ميگه: شهرام... وايستا. منم از دهنم در مياد كه: جان! وايستادم... دختره مياد جلو و ميگه: بله؟ ميگم: شهرامم امر بفرماييد؟ ميگه: چي گفتيد به من؟ ميگم: جان! نبايد اينو بگم؟ ميگه: چرا به من ميگي جان؟ ميگم: جان! مگه عيب داره؟! ميگه: الان عيبش معلوم ميشه. يه دفعه آقا شهرامش مياد جلو من و اون سبز ميشه. يه شهرام قلتشن و غول. اون دختره براش ميگه كه من به اون جان گفتم و دوست هم داشتم كه با پررويي جوابش رو بدم. اون هم نه مي گذاره و نه ورمي داره، با مشت و لگد مي افته به جونم. حالا نزن كي بزن. چپ و راست سرويسم مي كنه اساسي. مردم هم مث برج زهر مار وايستادن و دارند مي بينند كه غول بيابوني منو مي زنه و نمي خوان كه منو از چنگش در بيارند. منم كه مي خوام كم نيارم پيش اون. يكي مي زنم و دو تا مي خورم. سه تا مي خورم و هيچي نمي زنم. از دهنم خون مي باره و له لورده مي شم. تا حراست تالار منو از چنگش بيرون ميارند، اونم با چه زحمت و جيغ و ويغي! خانوماي توي تالار ديگه صبرشون تموم ميشه يا كه مي ترسند. بعد ِ چند دقيقه نوبت مي رسه كه سر و كله پليس و كلانتري هم اونجا باز شه. ما رو كت بسته مي برند كلانتري... اونا اولش كه ميگن زن و شوهرند. بعدش كه پليس مدرك مي خواد ميگند نامزدند. اونا شاهد مي خواند. شاهد هم همون دم روباس. چون كه ننه و باباهاشون هم روحشان از اين وصلت و نامزدي بي خبره... منم از اون طرف دارم سير تا پياز ماجرا رو برا پليس تعريف مي كنم كه چي شده و چرا كتك خورده ام.
پسر از پارچ براي خود آب مي ريزد و آن را لاجرعه سر مي كشد.
پسر: افسره مونده بود از شادابي من كه بايد زار زار گريه كنم. نمي خواستم كم بيارم و خودمو به موش مردگي بزنم. اونا هم دلشون سوخته بود و به آقا شهرام خانومه ميگند تو حق نداشتي براي يه جان زيادي اين شهرامو كتك كاري كني. به اين جان زيادي ميگند سوء تفاهم نه مزاحمت. براي اين كه حساب كار دستش بياد فكر كنم يكي دو تا سيلي هم خورد تا بدونه شهر بي صاحب هم نيست.
پسر از پارچ يك ليوان ديگه آب مي ريزد و مي خورد.
پسر: مادرم ازت ياد گرفتم كه غصه نخورم هر چه بادا باد! شما به ما مي گيد كه هرچه پيش آيد خوش آيد. منو فرستادند درمانگاه. دهنم هفت هشت تا بخيه خورده. درد داره اما الان كه قرصامو خوردم كم كم داره بي حس مي شه. دردش داره ولم مي كنه. فردا قراره برم پزشكي قانوني تا ميزان خسارت رو معلوم كنه و بعدش برم دادگاه تا قاضي برام ديه بنويسه. اون شهرامم الان تو بازداشتگاه داره آب خنك مي خوره و دختره هم با قرار وثيقه آزاده.
پسر اين بار پارچ آب را با قلوه هاي يخ روي سرش خالي مي كند و نفسش از ته اعماقش در مي آيد.
پسر: دارم مي سوزم نه كه خونه داغ باشه. دارم از تو مي سوزم و هر چي هم آب مي خورم خنك نمي شم. بدنم كوفته و كبوده هيچ جاي سالمي ندارم. جيگرمم داره مي سوزه. درب و داغون شدم. نبين كه اينجا رشيد و استوار دارم بهت خدمت مي كنم. نمي خوام پيشت كم بيارم تا بدوني كه منم هيچي برام اهميت نداره. رفته بودم كه كمدي ببينم تراژدي اومد سرم. اونم چقدر دردناك.
پسر براي خودش سي دي روشن مي كند كه كمي غمگين است.
پسر: به هر كي از دوست و آشنا و قوم و فاميل دور و نزديك رو انداختم كه يك ميليون قرض بدند براي درمان تو، كو گوش شنوا و دست و دل باز؟ هيچكي گوشش بدهكار نبود براي حرفام. كلافه رفتم به اون تالار تئاتر كه اين جوري دهنمو يه آقا شهرام كار درست سرويس كرد اساسي.
پسر موسيقي را قطع مي كند.
پسر: من شايد عقده اي شده باشم وگرنه نبايد به اون دختره اين طوري جواب مي دادم. يه جان زيادي كه بلاي جون و تنم شده. من الان بايد زن و بچه هم داشته باشم. با اين سن و سال كه نميشه عزب اوغلي موند. اما مادر جون تو از همه مهم تري. اين عقده هم روزي تمام ميشه. مي دونم. منم حق حيات دارم. شايد خيلي بهتر از حالا. اميدوارم مث خودت مادر.
پسر نزديك مي رود و لب و لوچه مادرش را با دستمال تميز مي كند. او كمي به گوشهاي مادرش دقيق مي شود.
پسر: مادر جون من، تو تا الان به حرفام گوش نمي دادي. چرا سمعكت رو نزدي؟ اوفتاده يا خودت اونو كندي؟ اشكال نداره! شايد هم بهتره كه تو ندوني چه بلايي سرم اومده. من كه نمي دونم چرا اين بايد سرنوشت ما باشه؟! اون تصادف پدرو از ما مي گيره و تو رو هم عليل و زخمي ميذاره رو دستمون. حالا كه ناراضي نيستم چون كه شهره رفته پي بخت و زندگي خودش و منم كه بايد تو رو تا پاي جان جمع و جور كنم.
پسر سمعك مادرش را درست مي كند.
پسر: مادر صدامو مي شنوي؟ حالت خوبه؟ من كه عالي ام.
صداي زنگ تلفن براي چند بار تكرار مي شود. پسر مي رود و كنار تلفن روي صندلي مي نشيند.
پسر: سلام. نرسيدم. تا الان درگير بودم. آره دستت درد نكنه. خودم نخوردم. شما چطوريد؟ جاي شكرش باقيه كه شما و بچه هات خوب و سر حاليد. من كه عالي ام. مادر هم شوخي اش گل كرده. دو ساعته دارم براش قصه حسين كرد شبستري رو تعريف مي كنم تازه متوجه شدم سمعك به گوشش نداره. پول رو جور مي كنم. فردا قراره يه آقا شهرامي بهم پول بده. نگرون نباش. صبح كه اومدي من نيستم. به مامان هم گزارش بده كه كجا رفتم تا نگرون نباشه. به شوهرت هم سلام برسون. بچه ها رو هم دو لپي بخور و ببوس. قربونت. شما هم مراقب باشيد. به اميد ديدار...
گوشي را مي گذارد و به طرف مادرش مي آيد.
پسر: مامان، شهره سلام مي رسونه. بچه ها هم... به گوشي تا برات يه جوك بگم... موقع بازدید از یک بیمارستان روانى، از روان پزشک پرسیدم : شما چطور میفهمید که یک بیمار روانى ، به بسترى شدن در بیمارستان نیاز داره یا نه؟!
روان پزشک گفت: ما این وان حمام رو پر از آب میکنیم و یک قاشق چایخورى، یک فنجان و یک سطل جلوى بیمار میگذاریم و از او میخواهیم که وان رو خالى کنه...
من گفتم: آهان! فهمیدم. آدم عادى باید سطل رو برداره چون بزرگـتره!
روان پزشک گفت: نه! آدم عادى، این درپوش زیرآب وان رو بر میداره. حالا شما میخواید تختـتون کجای اتاق باشه؟!!